☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
جمعه شانزدهم آبان 1393
زارا
میخوام تا پانزدهم آذر اینترنتمو به علت بی ظرفیت بودن بعضیا قطع کنم در نتیجه در اینجا هم فعلا تخته میشه...

آخه میدونین بعضیا به اسم سرچ مقاله و درس و اینا....از صبح تا شب تو اینترنت پلاسن و همش دارن فیلم دانلود میکنن برای همین بی جنبگی برآن شدیم که دست به تنبیه خودمان بزنیم. 

و یه مدتی به به درسا و ایضا به هیکلمان برسیم که بلانسبت مثله خرس شدیم...

با اجازه ی همگی بابای تا 15 آذر....

پنجشنبه پانزدهم آبان 1393
زارا
سلاملکم....

اوه اوه بابت این پست قبلیم چقد فحش شنیدم دوتا از نظراتو انتشار ندادم....

بابا بخدا منم از طرفدارای فیلمای کره ایم تازه همین دیروز سریال بانوی زیبای من رو تموم کردم ولی بخدا دیگه سر این هنرپیشه هاش دیگه خودمو تیکه پاره نمیکنم...

حالا ولش کن اینارو ....زود بنویسم میخوام برم آرایشگاه..

دیروز با مامان رفتیم پاساژ حکیم بالاخره بعد یکسال گشادی تونستم یک کلاه و شالگردن دخترونه بخرم....اول رفتیم طبقه اول در اولین مغازه پسندیدم و به قیمت 30 هزارتومان خریدم ...بعد دقیقا همون پاساژ در طبقه پایینش عین همونو به قیمت پانزده هزارتومان میداد...یه همچین مملکت گل و بلبلی داریم ما......

خواستیم پسش بدیم نگرفت نامرد.....ما هم واگذارش کردیم بخدا

دیروز قبل از اینکه برم خرید قبلش از کله ی صبح رفته دنبال مهد....اینقدر گشتم گشتم گشتم تا یه جایی که از خونمون خیلی فاصله داشت ولی میشد پیاده رفت پیدا کردم...وارد محیط مهدش شدم خوشم اومد....از همون مهدهایی بود که جوشو دوس دارم.....کلاسای خیلی خلوت...رنگ آمیزی ملایم و پرآرامش....بعضی مهدها همچین رنگ آمیزی تندی دارن که آدم استرسش میگیره...

ولی مدیرش نبود، معاونش هم گفت شمارتو بده با مدیرمون حرف بزنم بعد خبرت می کنم......

منم خررر باشه که تو خبرم کنی...باید شنبه خودم دوباره پاشم برم مهد... نمیشه به هوای اون یارو بشینم...

دیروز رفتم نرم افزار لیزرل هم برای روایی داده هام خریدم....حالا امروز از صبحه دارم روش کار می کنم...با هزار بدبختی روششو کشف کردم. تا آخرش هم رفتم ولی یهو همش پاک شد.....واااااااای دیگه حوصلشو ندارم...میرم آرایشگاه وقتی برگشتم اگر حوصله داشتم دوباره روش کار میکنم...

راستی کفشم خریدم یادم رفت بگم...از این کفش اسپورتای مشکی که روش نوار صورتی دارهههه به کلاه و شالگردنه بنفشم خیلی میاد

 قبلش میخواستم از این کلاهها که کنارش منگوله داره بخرم، تازه رنگشم زرد بود... مامانم کلی بهم پرید که دیگه از خیرش گذشتم. 

مامانم میگه هروقت قصد داشتی بزرگ شی خبرم کن  گوسفندی، گاوی چیزی  واست بکشیمخخخخخخخ

سه شنبه سیزدهم آبان 1393
زارا
 

عاقا چند وقتیه یک موضوعی ذهنمو خیلی مشغول کرده....

من زیاد اهل فیلم نیستم و تقریبا تو طول زندگیم هیچ سریالی بجز لاست و فرار از زندان اونم خیلی کم نتونسته منو میخکوب کنه....ولی من نمی فهمم این فیلمای کره ای توش چیه عجیب میخکوبت میکنه....

منظورم این فیلمایی که تی وی پخش می کنه نیستا....فیلمای کره ای که غیرقابل پخش تو تی وی ایران هست...

فقط من نیستم که اینو میگم کافیه تو گوگل یه سرچی بکنین در این مورد...مثلا عاشق کره....لی مین هو عشق من....از این قبیل سرچ ها...دستتون میاد که چه خیره!!!

کره ای ها اومدن ده ها فیلمای تاریخیشونو به ایران فروختند مثله جومونگ، یانگوم، رودخانه ی ماه و....مردم ایران عاشق فیلماشون شدن ولی این فقط یک قسمتی از کار بود...

در تک تک این سریال ها هنرپیشه هایی بازی میکردن که جزو هنرپیشه های مطرح کره بودن و با هر سرچ این هنرپیشه ها میشد با سایر فیلم های دیگشون آشنایی پیدا کرد و در نتیجه از بس سفارش ها به مراکز فیلم فروشی ایرانی برای درخواست فیلم های کره ای زیاد شد در نتیجه پای  سایر فیلم های این هنرپیشه ها که همشونم فیلمای عشقولانه  و بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار قشنگ بازی کرده بودن به مغازه های ایرانی باز شد....

فیلم های کره ای با دست گذاشتن رو احساساتی که در ایران هیچوقت مجاز به بیان اون نیستی و روابط عاشقانه ی خیلی راحت و دلپذیر و  پاک دختر و پسر که فقط در خیالات یک دختر و پسر نوجوان ایرانی جریان داره، تونست در قلب ایرانی ها تاثیر بذاره بخصوص قشر نوجوان و جوان ایرانی رو بخودش درگیر کنه و به توهم و خیالاتی کردن اونها دامن بزنه....

توهم از اینکه چقدر این عشق ها پاک هستن و ممکن است یک دختر یا پسر ایرانی سر در آغوش گرگی بذاره که ایمان داره این یک آغوشی است که پر از  عشق و گرمای محبت و اعتماد کره ای است همان هایی که در فیلم ها دیده است است نه آتش هوس و طغیان....

نمی دونم چقدر از دور و برتون خبر دارین؟؟؟؟ اما احساس می کنم برای دنیا سوژه شدیم...هرکسی داره از نقاط ضعف ما استفاده میکنه تا خودشو بجایی برسونه....

الان دختر 16-17 ساله ی ایرانی به عشق لی مین هو یا هر هنرپیشه ی کره ای دیگه سرشو رو بالشت میذاره ....از برخی پسرای نوجون بپرسی تصمیم دارن برن یک زن کره ای بگیرن....برخی از نوجوون ها تمام هدفشون اینه که برن کره ادامه تحصیل بدن و حتی خیلیهاشونم تقریبا زبان کره ای رو یاد گرفتن و یا دارن یاد میگیرن...

خلاصه جونم واستون بگه شدیم مضحکه ی دنیا......

نوجونای کره ای دارن از صب تا شب یا درس میخونن یا کار میکنن...واسه آیندشون هدف دارن....هدفشون اینه که چجوری دنیا رو بدست بیارن.... حالا به هر طریقی شده با آهنگ، فیلم، فیزیک، ماشین....هرچی که بگین...

اما هدف من از گفتن این چیزا این بود که به همین جا برسم...

آموزش کاربردی و با برنامه و هدف دار این کشور... در هر رشته و هر کاری...از کوچیک و بزرگ....

پی نوشت:

فک کنم خیلی ها از طرفدارای فیلم های کره ای منو فحش بدن....

البته بی تقصیر هم نیستن چون رواج این نوشته باعث میشه برخی مسئولین مثلا قیام کنن و برن سایتای فیلم های کره ای رو فیلتر کنن....در واقع بجای حل مسئله صورت مسئله رو پاک کنن یعنی بجای بدنبال کردن چرایی رواج این فیلم ها و حل آن تصمیم به حذف فیلم ها میگیرن ....امیدوارم اینقدر شعورشون برسه که این نوجوون دلبسته ی این فیلم ها شده اول یک دلبستگی درخورش براش پیدا کنند بعد تصمیم به حذفش بگیرن تا ضربه نبینه....

 

 

شنبه دهم آبان 1393
زارا
آهنک NO time machine رو با صدای Andy Love شنیدین؟؟؟

خیلی شعرش قشنگه...البته من اینو اولین بار با صدای گروه گرلز جنریشن شنیدم درسته که کره ای میخوندن ولی از آهنگش خوشم اومده بود ولی حالا که ورژن انگلیسیشو با صدای اندی شنیدم خیلی از شعرشم خوشم اومد....

واااای یه اتفاقی افتاده!!!!!!!!

دیشب پایایی 30 تا از پرسشنامه ای رو که باید هنجاریابی کنم رو بدست آوردم شد 0/33

حالا فقط امیدم به اون 70 تای دیگست مگراینکه یه ذره بره بالا .....

برای اینکه پرسشنامه ای مورد قبول شه باید حدلاقل پایایی 0/60 بشه...باید یه نذری چیزی بکنم اگه نشه تمام زحمات دو ترمم میرهرو هوا

 

اما تو این جریاناتی که باید از چندنفر از دانشجوهای هر دانشکده ای آمار میگرفتم میخوام حسمو تو هر دانشکده ای بگم....

اول از همه رفتم دانشکده مهندسی:

اول از همه رفتم وارد تریاش شدم اونجا از بچه ها نمونه گرفتم......واااااای خیلی بد بود ...من همیشه از بچگی از اینکه یه عده دور هم بشینن هی مسئله ی ریاضی حل کنن بدم میومد...کلا از حالم بهم میخورد...اینجا هم دقیقا اینجوری بود...تو مهندسی اصلا حس خوبی نداشتم.

دوم دانشکده معماری و شهرسازی:

نوسازترین دانشکده ی دانشگاهمون و البته خیلی هم شیک و قشنگ ولی خیلی خلوت بود...اونجا حس معمولی بود نه خوب بود نه بد. شاید یک شیب ملایم بسوی بد داشت.

سوم دانشکده دامپزشکی:

توش پر از اتاقای آزمایشگاه و این چیزا بود مثلا آزمایشگاه صنایع گوشت و فلان....

تا حدودی هم خلوت بود....پایان نامه هاشون باحال بود: بررسی تیروئید در سگ ها ی شکاری ....یه همچین چیزایی...من خودم کلا حیوون دوس ندارم ولی هرچی بود بهتر از دانشکده ی مهندسی بود که همش داشتن ریاضی حل میکردن...حسم معمولی بود.

چهارم دانشکده ی الهیات:

کلا اینو ولش کن....از این درسا خیلی خیلی بدم میاد در حد ریاضی....اصلا وارد دانشکدشم نشدم که بخوام حسمو بگم چون مسلم بود حس بدی حتی از دور دارم.

پنجم دانشکده علوم اداری، حقوق و علوم سیاسی

همه چیز معمولی و عادی بود...حسمم معمولی و عادی بود.

ششم دانشکده علوم ریاضی:

خب اینم کاملا مشخصه حسم چجوری بود از همون اسم دانشکدش معلومه....ولی خدایی فضاش خوب بود...ولی وقتی اسم فرمول و این چرت و پرتا میومد حال آدمو بد میکرد.

هفتم دانشکده علوم:

اوه اوه چه همشون عصبی بودن...و تویه سالن مطالعشم اکثرا از رشته های غیر این دانشکده بودن کلی از پرسشنامه هام هدر رفت...حسم معمولی بود ولی با یک شیب ملایم بسوی بد در حرکت بود.

هشتم دانشکده ادبیات:

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییی......مخصوصا قسمت تاریخش.....همه عشق بود که موج میزد...دلم میخواست سر یکی از کلاسایه تاریخش بشینم....وای برنامه درسیشونو میدیدی: تاریخ هخامنشیان، تاریخ ایلامی ها،...وای همه ی اینا رو بطور مفصل میخوندن......البته من فقط دو گرایش تاریخ رو دوست دارم یکی تاریخ باستان و یکی هم تاریخ غرب از تاریخ اسلام و انقلاب متنفرممممممم...

جغرافی و ادبیاتشم خیلی باحال بود...فک کنم پیشرفته ترین دانشکده، دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی بود..

نهم دانشکده کشاورزی:

توش پر از آزمایشگاههای گیاه بود...خیلی آزمایشگاهاش بویه گند میداد......ولی احساس میکردم کشاورزی یکی از رشته هایی هست که فرد اگر بخواد خیلی میتونه با مطالعه و تحقیق نوآور باشه....چه برای غذا و چه برای دارو و چه برای گیاهان زینتی...حسم خوب بود.

دهم دانشکده تربیت بدنی:

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی......همش جنب و جوش....همش فعالیت...همش ورزش....یک سالن خیلی بزرگ داشتن همه با لباس ورزشی و تاب شلوارک داشتن ورزش میکردن.....لامصب درساشونم خعلی باحااااال بود.......خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود...

یازدهم دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی:(دانشکده ی خودم)

داشکده ای خیلی معمولی....استادا و دانشجویان میرفتن سر کلاس و میومدن بیرون...درسا همون درسای پوسیده ی صدسال قبل بدون هیچ نوآوری، خلاقیت و هیچ جنب و جوشی....درسایی که یا باید غربیا آویزون باشیم و اگر بخواهیم فرهنگ سازیش کنیم باید به شیخا آویزون باشیم....رشته ای که تو حق هیچ اظهارنظری نداری و باید مطیع نظریات صدسال پیش باشی چون فقط اونا راست میگن و تو اشتباه میکنی....رشته ای که درحقیقت باید مولد اعتماد بنفس باشه اما دانشجویان این رشته بشدت اعتمادبنفسشون رو از دست میدن...حسم معمولی بود خیلی معمولی....

دوازدهم دانشکده ی منابع طبیعی:

دانشکده ای خیلی قدیمی و تاریک...و خیلی کوچولو....ولی توش پر از جنب و جوش بود...یکی از رشته هاش شیلات بود خوشم میومد ازش ولی درسای ریاضی هم زیاد داشتن حیف که ریاضی درسای به این قشنگیشون رو به هدر میداد...تازه بهم نذری شله زرد دادن....حسم معمولی بود و با یک شیب ملایم بسوی خوب در حرکت بود.

وقتی به دوران بچگیم فکر میکنم انگار بعضی حس ها از بدوتولد تو من وجود داشته و هنوز بعد سالها و تجربیات زیاد هنوز هیچ تغییری نکرده...

تو دروان مدرسه جزو آخرین شاگردای کلاس بودم ولی همیشه تو درس تاریخم از همه بهتر بودم و هیچکس بگردم نمیرسید چون علاوه بر مطالعه خود کتاب درسی کتابای تاریخی دیگه هم میخوندم...

تویه 5-6 سالگی که مامانم اسم منو کلاس ژیمناستیک نوشت از همه جلوتر بودم و همیشه تا 5 سال بعدش تو باشگاه قهرمان میشدم...چون تویه خونه همش درحال تمرین بودم..بدون هیچ خستگی همش با عشق....

این ها استعداد ها و علایق درونی من هستن چطور تونستم گنج های درونیم رو بذارم این همه سال خاک بخورن.....

پنجشنبه هشتم آبان 1393
زارا
سلاملکممم.....

امروز بالاخره 100 پرسشنامه ی نمونم تموم شد هورااااااولیییییی هنوز 200 تا دیگه مونده

از فردا باید بشینم بکوب محاسبشون کنم....

یه چیزی بگم.......

رفته بودم از رو کتاب روشهای محاسبشو حفظ کرده بودم که جلو استاد افه بیام... اما بلد نیستم تو نرم افزار حتی نمرات رو وارد کنم حالا چه برسه محاسبه کنم....اینقدم جلو استاد فیلسوفانه صحبت کردم و به توضیح و تفسیر روش ها پرداختم که الان دیگه جرات ندارم برم ازش بپرسم....چه خاکی تو سرم بریزم

داداشم میگه حالا هی برو واسه این و اون چسی بیا(بی ادب)

عاقا امروز یک فامیل خیلی دور که تا حالا من ندیده بودمش قرار بود بیاد خونمون...

این فامیلمون دو تا پسر داره که یکی 30 سالشه اون یکی هم 28 سالشه جفتشونم تحصیل کرده، شاغل و وضع مالی توپ و.........مجررررررد.....

ولی قرار بود فقط مادر و پدر بیان خونمون واسه ناهار

مامانم از دیشب داشت تو گوشم میخوند زارا جلوی اینا مسخره بازی درنیاری ها خیلی خانومانه و با شخصیت و موقر رفتار کن...شاید فرجی بشه از شرت راحت شیم...

منم گفتم غلط کردن همینه که هست من حوصله ی ادا اطوار ندارم...

عاقا حالا ما هم امروز تا ساعت 3 و نیم تو دانشگاه کارم طول کشید وقتی رسیدم از در پشتی اومدم ..دیدم دارن ناهار میخورن گفتم بذارم وقتی ناهارشون تموم شد برم...خلاصه دیگه وارد گود شدیم و اومدیم نشستیم نمیدونم چی شد اون حس مسخره بازی و شیطنتم یدفعه گل کرد...

هیچی دیگه من و شوهر اون یارو زده بودیم به تیپ هم....

حالا از این طرف هم هی مامانم بهم چشم و ابرو میومد که خفه شم دیگه حالا منم تازه گرم شده بودم....

هیچی دیگه اینقد مسخره بازی درآوردیم که فک کنم اینا به هفت پشتشون خندیدن که بیان منو واسه پسرشون بگیرن و اینجوریاس ما خواستگار پر میدیم....خلاصه خیلی حال داد جاتون خالی...تو عمرم اینقد نخندیده بودم...

عاقا یه چیز دیگه...

من با کلاس ساعت 10 خیلی مشکل دارم

راستشو بخواین من تو طول روز دوبار ناهار میخورم...یه بار ساعت 11 که به مقدار خیلی کم ته بندی میکنم یه بارم ساعت 1 ظهر که اونم البته مقدارش کمه.. ولی عوضش همیشه شام جاتون خالی کوفت میخورم

واسه همین راس ساعت 11 شکم ما شروع می کنه به قار و قور کردن.....

یعنی الان سه جلسه ای که دارم کلاس میرم کوفتم شده...همیشه هم که دیر میرسم مجبورم آخر کلاس جای پسرا بشینم یعنی فقط به حالت نیم خیز همش دستم رو دلمه که یوخ صداش درنیاد اگر دراومد یه سرفه ای کنم عادیش کنم.....

یه بارم ذلیل مرده همچین قااااار زد که پسره برگشت نگام کرد.....منم سرررررررخ

هیچی امروز آخر کلاس رفتم به استاد گفتم میشه من ساعت 11 برم خونمون...

گفتش چرا؟؟؟؟

حالا منم مثله خر تو گل مونده بودم چی بگمممم

گفتم: آخه چجوری بهتون بگم استاد...

استاد گفتش: آهان فهمیدم بارداری

من:اوااااا خاک عالم نگا از چی به چی رسید..

گفتم راستش استاد یه بیماری من دارم که از این مقدار ساعت بگذره حالم خیلی بد میشه

گفت از کی هستش؟؟

گفتم دوساله ولی الان خیلی عود کردهههه

استاد هم خیلی ناراحت شد گفتش باشه اشکالی نداره هروقت خواستی برو

خدا میدونه فک کرده چه مرضی دارمممم....نمیدونه که مرضم گشنگیه..خخخخخخخ