☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
پنجشنبه هشتم آبان 1393
زارا
سلاملکممم.....

امروز بالاخره 100 پرسشنامه ی نمونم تموم شد هورااااااولیییییی هنوز 200 تا دیگه مونده

از فردا باید بشینم بکوب محاسبشون کنم....

یه چیزی بگم.......

رفته بودم از رو کتاب روشهای محاسبشو حفظ کرده بودم که جلو استاد افه بیام... اما بلد نیستم تو نرم افزار حتی نمرات رو وارد کنم حالا چه برسه محاسبه کنم....اینقدم جلو استاد فیلسوفانه صحبت کردم و به توضیح و تفسیر روش ها پرداختم که الان دیگه جرات ندارم برم ازش بپرسم....چه خاکی تو سرم بریزم

داداشم میگه حالا هی برو واسه این و اون چسی بیا(بی ادب)

عاقا امروز یک فامیل خیلی دور که تا حالا من ندیده بودمش قرار بود بیاد خونمون...

این فامیلمون دو تا پسر داره که یکی 30 سالشه اون یکی هم 28 سالشه جفتشونم تحصیل کرده، شاغل و وضع مالی توپ و.........مجررررررد.....

ولی قرار بود فقط مادر و پدر بیان خونمون واسه ناهار

مامانم از دیشب داشت تو گوشم میخوند زارا جلوی اینا مسخره بازی درنیاری ها خیلی خانومانه و با شخصیت و موقر رفتار کن...شاید فرجی بشه از شرت راحت شیم...

منم گفتم غلط کردن همینه که هست من حوصله ی ادا اطوار ندارم...

عاقا حالا ما هم امروز تا ساعت 3 و نیم تو دانشگاه کارم طول کشید وقتی رسیدم از در پشتی اومدم ..دیدم دارن ناهار میخورن گفتم بذارم وقتی ناهارشون تموم شد برم...خلاصه دیگه وارد گود شدیم و اومدیم نشستیم نمیدونم چی شد اون حس مسخره بازی و شیطنتم یدفعه گل کرد...

هیچی دیگه من و شوهر اون یارو زده بودیم به تیپ هم....

حالا از این طرف هم هی مامانم بهم چشم و ابرو میومد که خفه شم دیگه حالا منم تازه گرم شده بودم....

هیچی دیگه اینقد مسخره بازی درآوردیم که فک کنم اینا به هفت پشتشون خندیدن که بیان منو واسه پسرشون بگیرن و اینجوریاس ما خواستگار پر میدیم....خلاصه خیلی حال داد جاتون خالی...تو عمرم اینقد نخندیده بودم...

عاقا یه چیز دیگه...

من با کلاس ساعت 10 خیلی مشکل دارم

راستشو بخواین من تو طول روز دوبار ناهار میخورم...یه بار ساعت 11 که به مقدار خیلی کم ته بندی میکنم یه بارم ساعت 1 ظهر که اونم البته مقدارش کمه.. ولی عوضش همیشه شام جاتون خالی کوفت میخورم

واسه همین راس ساعت 11 شکم ما شروع می کنه به قار و قور کردن.....

یعنی الان سه جلسه ای که دارم کلاس میرم کوفتم شده...همیشه هم که دیر میرسم مجبورم آخر کلاس جای پسرا بشینم یعنی فقط به حالت نیم خیز همش دستم رو دلمه که یوخ صداش درنیاد اگر دراومد یه سرفه ای کنم عادیش کنم.....

یه بارم ذلیل مرده همچین قااااار زد که پسره برگشت نگام کرد.....منم سرررررررخ

هیچی امروز آخر کلاس رفتم به استاد گفتم میشه من ساعت 11 برم خونمون...

گفتش چرا؟؟؟؟

حالا منم مثله خر تو گل مونده بودم چی بگمممم

گفتم: آخه چجوری بهتون بگم استاد...

استاد گفتش: آهان فهمیدم بارداری

من:اوااااا خاک عالم نگا از چی به چی رسید..

گفتم راستش استاد یه بیماری من دارم که از این مقدار ساعت بگذره حالم خیلی بد میشه

گفت از کی هستش؟؟

گفتم دوساله ولی الان خیلی عود کردهههه

استاد هم خیلی ناراحت شد گفتش باشه اشکالی نداره هروقت خواستی برو

خدا میدونه فک کرده چه مرضی دارمممم....نمیدونه که مرضم گشنگیه..خخخخخخخ

 

دوشنبه پنجم آبان 1393
زارا
تیفانی یکی از اعضای گروه کره ای پرطرفدار گرلز جنریشن هستش .........چندوقته که این آهنگ از تیفانی رو که به نتهایی برای یک فیلم اجراش کرده رو خیلی گوشش میدم خیلی صداش نازهههه...و خیلی با احساس...

http://www.4shared.com/get/hI-ebnj8/tiffany_-__because_its_you__lo.html

یکشنبه چهارم آبان 1393
زارا
دیروز ساعت 9 صبح واسه خداحافظی از مهد قبلی زدم بیرون...

خیلی حال داد...یه راست رفتم تو کلاس نوپا نرجس و صدرا و جواد با جیغ اومدن طرفم دلم براشون لک زده بود...بچم صدرا تازه سلام کردن رو یاد گرفته بود هی زرت و زرت میگفت سالام.....خخخخ...

فاطمه (مربی نوپا) که خععلی بهم عادت کرده بودیم خیلی خوشحال شد....

بعد رفتم کلاس نوباوه پیش سحر (مربی نوباوه) اینقدددد ابراز احساسات کرد که نگو خوبه فقط سه هفته نبودم ها ...باورش نمی شد دیگه نمیخوام بیام امروزم واسه خداحافظی اومدم...

خلاصه اینقد که از طرف فاطمه و سحر و مدیرمون ابراز احساسات دیدم که تا حالا تو عمرم از طرف مامانم ندیده بودم....خلاصه کلی فاز داد....

هی نه به فضای صمیمی اینجا نه به فضای جدی این مهد کنار خونمون..

مامانم میگه بعضی جاها هرچقدددم دور باشه حاضری سختیشو تحمل کنی بری برای اینکه افراد اونجا آدم ترن بعضی جاها هرچقدم نزدیک باشه از بسکه باید از دست این و اون حرص بخوری عطاشو به لقاش میبخشی....

ولی خب از اونجایی که بعضیا گشاد تشریف دارن اینقدر دور و بر خونشون میگردن که تا جای مناسب پیدا کنن و هرگز پا را به فراتر از محدوده نمیذارن

یکی از بچه های کلاسمون هست از ساعت 11 ظهر تا 8 شب میره سر کار من موندم تو ارشد که اینقد درسا سخته و پرکاره این چجوری به همه چیش میرسه..... 

ازش می پرسم میگه واسه اینکه من دبیرستان که بودم همینجوری کار می کردم به برنامه ریزی سخت عادت دارم.....راس میگه دیگه همینجور که من به گشادی عادت دارم اونم به کار سخت عادت داره...

اصلا حوصله ی یونی ندارم هی میرم واسه خودم غذا رزو می کنم که حدالاقل دانشگاه واسم یه جذابیتی پیدا کنه...والا حدالاقل به امید شکم پاشم برم دانشگاه...

یه سرم باید به مسجد محل بزنم.. ببینم کتابخونه داره عایا؟؟ برنامه هاش چیان؟؟؟

هااااااا یه چیز دیگه...

دیشب ساعت 9 شب از طرف یک ارگان دولتی بهم زنگ زدن که آمار یکی از همکلاسی های دوران کارشناسیمو بهشون بدم...بهشون گفتم شمارمو از کجا گیر آوردین؟؟؟ میگه از دانشگاهتون گرفتین...

حالا سوالاشون: 

از حجاب خانم فلان بگین

در چه حد آرایش می کرد؟

مانتوش چجوری بود؟؟

نمازشو میخوند؟؟

روزشو میگرفت؟؟

ارتباطش با نامحرم چجوری بود؟؟

دقیقا بگین در چه حد بود؟؟

مامان و باباش چجوری بودن؟؟

در زمان انتخابات 88 شرکت داشت؟؟

در فتنه ی 88 شرکت داشت؟؟

..........

خلاصه یاد نکیر و منکر شب اول قبر افتادم....

حالم بهم خورد از هرچی ارگانه دولتیه...

یک نیامدن ازم بپرسن عاقا این همکلاسی تو 

رابطش با بقیه بچه های کلاس چجوری بود؟؟

میزان تحمل پذیریش در برابر دیگران چگونه بود؟؟

از نظر درسی تو کلاس در چه سطحی بود؟؟

چقد تو کلاس و یا تو دانشگاه فعال بود؟؟

روحیش چجوری بود؟؟

بنظرتو که همکلاسیشی از نظر روحی روانی این بابا رو چجوری دیدی؟؟ میتونه در کنار همکاراش کار کنه؟؟ روحیه ی خاصی نداره؟؟ زود عصبی بشه یا زودرنج باشه؟؟

از لحاظ روانی مشکلی نداره؟؟

مثلا من یه همکلاسی داشتم درساش عالیه عالی بود و از لحاظ ظاهری هم هیچ مشکلی نداشت  ولی از لحاظ روانی مشکل داشت...جنون دزدی داشتش.... اینو غیر منه همکلاسیش کی دیگه می تونست بفهمه...

بنظر من اینا مهمه....آخه به توچه که نماز میخونه یا نه؟؟ روزه می گیره یا نه؟؟

فضولای مریخیییی

 

بعدا نوشت:

مامانم داشت میرفت بیرون گفتم واسم یه بسته کوچیک پفک موتوری بخر...بعد کلی فحش و تحقیر و نی نی کو چولو گفتن رفت بیرون حالا که برگشته با پوست پفک اومده...میگم پس محتویاتش کو؟؟؟ میگه خودم هوس کردم خوردمش...من دیگه حرفی برای گفتن ندارم

 

 

پنجشنبه یکم آبان 1393
زارا
سلام دوستان...خوبید؟؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود...مرسی از اینکه به یادم بودید

تازه دیشب اینترنت خونمون وصل شد...تازه هنوز دیجیتالمونم وصل نشده دو تا از سریالام نیمه کاره موند

چقد اسباب کشی سخت بودااا پدرمون دراومد...الحمدالله مامان بهتره ولی پیش دو تا دکتر معروف رفتیم هر جفتشون گفتن باید رحمشو دربیاریم چون ممکنه بعدها بدخیم بشه...ولی مامان خیلی میترسه...میگه اگه بعد عمل بهوش نیام چی؟؟ بهش میگم اول اینکه این همه زن بعد یائسگی چه بسا قبل از اون مجبور به تخلیه ی رحم شدن مگه کارشون شد؟؟؟ الان زن عموی مامانم نزدیکه 90 سالشه تو 45 سالگی رحمشو درآورد الانم ماشالله ماشالله شاد و سرحال یه پاش ایرانه یه پایه دیگه کانادا...دوما اینکه بر فرض محال اینجوری بشه خیلی بهتراز اینه که یه عمر بخوای درد رو تحمل کنی... اما کو گوش شنوااا

تازه بعد از کلی وراجی و فک زدن من و خالم با مامانم تازه راضی شده پیشه مشهورترین پزشک زنان که عملش بروش لاپاروسکوپی هستش بره...

خیلی عمل خوبیه اصلا دیگه شکم باز نمیشه چندتا برش 5 میلی میتری بالای شکم میزنن..با لیزر رحمو از سایر اعضای بدن قطع میکنن بعدش از پایین میکشن...دردش هست اما خطرش مثله جراحی باز نیست...

این از این....

یکی از علت هایی که این خونه رو خیلی دوست داشتم این بود که کنارش مهدکودک بود...

چندروز قبل رفتم مهد کناری بهش گفتم اشکال نداره هرازچندگاهی بیام مهد با بچه ها آموزش هامو کار کنم؟؟

اول اجازه نداد اما بعد که رشتمو پرسید و فهمید سه سال سابقه دارم گفت اشکال نداره

امروز پاشدم رفتم مهد خواستم یه راست برم سراغه نوپا..یه دفعه مدیره گفت نه نرو اونجا برو به فرزانه جون کمک کن تا کاردستیاشو درست کنه.....

از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم...مگه من نوکرشونم؟؟؟ بعدشم من نه اینجا به عنوان مربیم و نه به عنوان کارآموز از همون اول گفتم من یک محققم که آموزش طراحی می کنم..

بعدشم اینقدر همشون بداخلاق و جدی بودن که نگو از مدیر بگیر تا مربیا...با بچه هام که انگار پدرکشتگی داشتن...خیرسرشون همشون لیسانس علوم تربیتی بودن با بچه ها مثله حیوونای باغ وحش رفتار میکردن...همش با جیغ و دعوا...

من نمی فهمم چرا اینقدر همه اصرار دارن همه بچه ها مثله آدم بزرگا رفتار کنن...شعورشون در همون حد باشه....درست و غلط رو کاملا تشخیص بدن.... اگر غیر این باشه باید سرش جیغ و ویغ کرد تا به این درک برسن...و اگر هم بخوان اینارو آموزش بدن باید با زبون یک بزرگسال بهشون آموزش بدن....مردشوره اون همه درس و تحصیل دانشگاهی رو ببرن که یک آموزش درست و حسابی به این مربیا و معلما نداد.... درسته که کتابا رنگاو رنگ تر شده...بعضی یادگیری ها بشیوه ی شعر و نقاشی شده ولی روش همون روش حیوانی هست که از صدسال پیش تو ایران رایج بوده و هست...استرس همچنان پابرجاست و فقط تونستن این استرسو به بچه های پیش دبستانی هم منتقل کنن...

هیچی دیگه نمیخوام مهدشو برم چون نمیذارن به کارام برسم هی ازم بیگاری میکشن...باید یک جای دیگرو پیدا کنم....

تو مهد قبلی مربیشون خیلی از زیر کار در رو بود هروقت میرفتم از کلاس میرفت بیرون با معاون حرف میزد منم با خیال راحت به کارام میرسیدم کلی بهشون آموزش داده بودم همش با شادی و خنده و بازی...خیلی کیف داده بود...

الهی به امید تو.....

 

جمعه هجدهم مهر 1393
زارا
این روزا خیلی درگیرم هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ ذهنی...فقط امیدم به شکوه و عظمت خداست که کمکمون کنه..

دو سه روز پیش مامانم درحالیکه یکسال و نیم از یائسگیش میگذشت شروع به خونریزی کرد و این بدترین حالت برای یک زن یائسه هست فرداش سریع رفتیم دکتر متخصص زنان واسه شنبه دستور کورتاژ تشخیصی داده...حالا یه عده از دوستای مامانم میگن این کار خطرناکه بعضی دکترا میگن وقتی رحمی که فیبروم داشته بعد یائسگی شروع به خونریزی میکنه باید سریع برداشته بشه چون به احتمال خیلی زیاد بدخیم شده و اگر کورتاژ تشخیصی بشه باعث انگولک شدنه غده میشه و به تخمدان ها هم سرایت میکنه...حالا ما موندیم چکار کنیم؟؟؟

حالا تو این وضعیت با مشتری قولنامه کردیم و قرار شده ظرف این هفته ای که میاد خونه رو تخلیه کنیم. اون خونه جدیدیه هم هنوز کابینتاش مونده و تا یکشنبه حاضر نمیشه...

از یه طرف مامان وضعش اینجوریه از یه طرف باید خونه رو جمع کنیم و بریم اون خونه جدیده رو مرتب کنیم...

بابا و داداشم کمکم نمیکنن همه کارا رو دوش منه...

از یه طرفم باید هرچه زودتر کارای اجرامو انجام بدم و مقاله ی پایان ناممو بنویسم...وگرنه تا موقعه دفاعم نمرش حاضر نمیشه...

از یه طرف باید مراقب مامان باشم و احتمالا اگر پیش دکتر پورجواد بریم دستور سریع تخلیه رحمو میده ...نمیدونم واقعا باید چکار کنم؟؟؟

باز مامانم جوش داداشمو میزنه که هیچ جا با مدرک فوق لیسانس سازه از دانشگاه سراسری بهش امریه نمیدن...و ممکنه مرز بفرستنش...از این ورم که هی خبر کشتار سراروان میاد...

خیلی گیجم....کاش یک عالمه خواهر داشتم تا تو این شرایط کمکم می کردن.... یکیشون میرفت واسه پرستاری مامانم...یکیشونم میومد کمکم واسه اسباب کشی..واقعا خواهر نعمته...

خواهش می کنم واسم دعا کنید...