میدونی چیه؟؟ روانشناس بودن خیلی سخته..همه ازت انتظار دارن.. اول اینکه اصلا تو جمع ها راحت نیستی نمیتونی خیلی راحت با بقیه حرف بزنی حالا هر حرفی مثلا مثله بقیه یه چرت و پرتی بگی بعدشم غش غش بخندی یکدفعه یه عالمه نگاه بسمت تو زارا مثلا تو روانشناسیا...واقعا به این حرفا عقیده داری؟؟؟بیخود نمی گن روانشناسا خودشون دیوونن...درحالیکه تو فقط داری درست مثله بقیه حرف میزنی.....دوم اینکه وقتی یک عزیزت فوت می کنه داری گریه می کنی شیون می کنی همه دورت جمع میشن میگن اااا زارا مثلا تو روانشناسی ها تو که نباید گریه کنی...سوم اینکه تو هر جمعی که پاتو میذاری همه دونه دونه دورت می کنن و از مشکلات زندگی و بچه و اینا میگن و اون مهمونی یا مجلسو کوفتت می کنن....

آره می بینی روانشناس بودن چقد سخته بدتر از اینکه تو یه آدم درونگرایی هم باشی و سرت همیشه تو کار خودت باشه و این همه هم از توقع داشته باشن و تا نتونی خواسته ها و نظرهای اون ها رو برآورده کنی کلی توهین و تحقیر و..اینا بشنوی....

.خواستم اینو بگم که روانشناس ها در درجه ی اول یک انسان هستند مثله همه ی انسان هایی که روی زمین هستش میتونن تو جمع ها فامیل و دوستانه و...چرت و پرت بگن بخندن...می تونن تو سختی های زندگیشون گریه کنن ضجه بزنن...می تونن تو همه ی مهمونی ها و جمع ها سرشون تو لاک خودشون باشه واینقد سوال پیچشون نکنن..

بیاین رفتار آدم ها رو با حرفه ای که دارن قضاوت نکنیم...بیاین تو هر جمع و مهمونی به یکدیگر فارغ از شغل و رشته نگاه کنیم...بگذاریم این جمع دوستانه به همه خوش بگذرد.

پی نوشت:

البته بعضی از افراد هستن که تو هر مهمونی با شغلشان ابراز وجود می کنند و خودشونو دست بالا می گیرن و اصلا نمیشه باهاشون حرف زد...مطالب بالا در مورد این ها سنخیت ندارد اون ها از همان اول خودشون رو از جمع جدا کرده و تافته ی جدا بافته می دانند.



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 17:38 | نویسنده : زارا |
این روزا روزای پراسترسی برای بچه هاییکه کنکور  دادن چون کلا شهریور مرحله ی اعلام نهایی نتایج کنکور هست و الان هم تا چند ساعت آینده و یاشاید همین امشب یا فردا صبح نتایج کارشناسی ارشد در سایت سازمان سنجش اعلام میشه..

امروز عجیب یاد اون روزا افتادم من تاحالا دو مرتبه این استرسو تجربه کردم در واقع 4 مرتبه چون نتایج اولیه هم باز استرس خودشو داره...الان یه دفه ورم گرفته اون خاطراتو مرور کنم..

فک می کنم تابستونه سال 87 بود که من و دختردایی بی صبرانه منتظر اعلام نتایج اولیه کنکور سراسری بودیم..شانس من، هم سال من یک عالمه کنکوری تو فامیل داشتیم که دخترداییم در راسش بود بقیه جز فامیل های دورتری محسوب می شدند. حانیه تجربی بود و من انسانی...

هیچوخ یادم نمی ره یه روز که می خواستن نتایجو اعلام کنن تا صبح من داشتم خواب کنکور می دیدم که یکدفعه ساعت 9 صبح حانیه بهم زنگ زد و من از خواب پریدم گفتش پاشو زارا الان دوستم بهم زنگ زد گفت نتایجو زدن...الان میام خونتون بریم نتایجمونو ببینیم.....وااااای خداااا چه استرسسسسی الان که یادش میفتم داشتم..... هیچی دیگه منم بدو رفتم نتایجمو تو اینترنت دیدم شده بودم 4206 و زیر گروه هامم 3500 شده بود و رتبه ی زبانم شده بود فک  کنم 11000 یا 12000 یادم نیس دقیقا...اصلا نمی دونستم حالا این رتبم خوبه یا نه؟؟؟هیچی دیگه گذشتشو دختردایی اومد خونمون بدو بدو رفت پشت اینترنت همون موقع هم تلفن زنگ زد رفتم سراغ تلفن اصلا نفهمیدم کی بود چی بود همش تو فکر رتبه ی دخترداییم بودم ...آخه ما دوتا خیلی باهم رقابت داشتیم بعدشم اون به عنوان یک تیزهوش و زرنگ تو فامیل معروف بود همه ی نمره هاش بالای 19 بود در حالیکه نهایی من شده بود 16...هیچی دیگه رفتم پیشش گفتم چند شدی؟؟ گفت قبول شدم ..گفتم چند گفت 19000...منم کپ کردم چون میدونستم این رتبه تو تجربی خیلی بالاس هیچ جا قبول نمیشه...دیگه خلاصه گذشت تا شهریور که طبق معمول باز من خواب موندم و بابام منو از خواب بیدار کرد که بدو زارا نتایج نهایی رو زدن و دیدم روانشناسی بالینی غیرانتفاعی قبول شدم...که هیچوخ یادم نمیره که چقددد گریه کردم و دختردایمم زبان یک موسسه ی غیرانتفاعی قبول شد و در پوست خود نمی گنجید چون فک می کرد هیج جا قبول نمیشه... این از کارشناسی

اما زمان اعلام نتایج ارشد...تو این دوران من ایندفعه با دخترخاله رقیب بودم....واییی چه روزایییی بوددد..

رشته ی من خیلی کم دانشجو واسه ارشد می گرفتن و همشم دولتی بود ولی رشته ی دخترخاله که معماری بود یک عالمه می گرفتن و کلی هم موسسه ی غیرانتفاعی می گرفتن...واسه همین اون امیدش بیشتر از من بود

زمان اعلام نتایج اولیه فک کنم اردیبهشت بود یا خرداد یادم تیس دقیق...هیچی دیگه صبح پاشدم دیدم نتایجو نزدن گفتم نمی تونم استرسو تحمل کنم رفتم مهدکودک اون موقع تو نوباوه با ریحانه همکار بودم..از یه هفته قبلش به ریحانه گفته بودم میخوان تو این هفته یه خبر مهمی بهم بدن واسم دعا کن..اونم شدیدن تو کنجکاوی بود چه خبری؟؟؟ دیگه ساعتای 9 بود دخترخالهبهم زنگ زد گفت چند شدی؟؟؟؟منم گفتم تو مهدم نمی دونم گفتم تو چند شدی گفت 2248..گفتش شمارتو بده خودم ببینم...گفتم نهههههههههههه..هیچی دیگه به ریحانه گفتم فقط واسم دعا کن الان خبره قراره برسه...رفتم خونه حالا هرچی تو سایت برو نمیره از اون ورم هی خالمو دخترخالم زنگ میزدن زارا چکار کرد؟؟؟بالخره با هزار بدبختی رفتم دیدم شدم 500 اینقدددد دپرس شدم که نگو بعد یهو یادم افتاد ااا من واسه رشته دوم خونده بودم رشته دوم رو دیدم دیووونه شدم شده بودم 247...خیالم راحت شد دیگه مطمئن بودم که قبول شدم حالا شبانه و روزانشو نمی دونستم...وایییی چه حس خوبی بود باورم نمی شد...هیشکی خونه نبود اول بابا زنگ زد گفت چکار کردی گفتم قبول شدم بعدش مامانم از سرکلاسش اس ام اس داد به اونم گفتم که به گفته ی خودش یهو وسط کلاس ذوق کردش به تمام دنیا گزارش داد...

اما نتایج نهایی ارشد درست روزی مثله همین روزا اعلام شد...

فردا صبحش از ساعت 7 رفتم تو سایت حالا مگه اینا اعلام میکردن کشتن منو...یک آن رفتم دستشویی خالم زنگ زد گفت کجا قبول شدی؟؟ گفتم مگه اعلااام کردن؟؟؟؟ گفتم دخترخاله کجا قبول شده؟؟ گفتش یک موسسه ی غیرانتفاعی تو فریدونکنار ولی نمیره....دیگه منم رفتم تو سایت دیدم دانشگاه...قول شدم اونم روزانههه....وایییییی چه کیفی داد...چه حالیی داد البته خبر نداشتم دیگه بعدش قراره چه بلاهایی سرم بیاد که از هرچی ارشد حالم بهم بخوره...ولی خب اونم به لطف خدا حل شد و به یک دانشگاه شبانه انتقالی گرفتم....دخترخاله هم دانشگاه آزاد شهرخودمون قبول شد....اینم از انشای ما..خخخخخخ



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 16:14 | نویسنده : زارا |
آخیش امروزم بخیر گذشت...ساعت 7 صبح با زلزله همگی از خواب پریدیم...خیلی وحشتناک بود..ای وای نماز آیات یادم رفته بخونم...از همه بدتر جوهایی که مامان میده هست وقتی زلزله شد مامان با یک جیغ اومد گفت زلزله...بیشتر از جیغ مامانم قلبم اومد تو دهنم...اتفاقا از ساعت 8 صبحم انتخاب واحدم شروع میشد هیچی دیگه گیج و منگ نشستم پای نت منتظر انتخاب واحد ..سایت اجازه نمیداد میگف باید پول پرداخت کنی پولمو پرداخت کردم گفتش ساعت 9 شروع میشه باز هلک و هلک تا ساعت 9 صبر کردم..ساعت 9 خیلی شیک اومد گفتن امروز روز انتخاب واحد شما نیست...ای مرضضض دو ساعت آدمو علاف کردی...هیچی دیگه شال و کلاه کردم رفتم مهد..

هم وارد مهد شدم کوچولوهام ریختن دورم هرکدومشون بغل میخواستن...قربونشون بشممم....فاطمه داشت براشون شعر میخوند....بعد شعر از آموزش جدیدم رونمایی شد و یکم بهشون آموزش دادم..محمدحسین هرچی تو رنگا ضعیف بود تو این بازی جدیدم از همه جرفه ای تر عمل می کرد...تازگیا هم اون یکی محمدحسین همون کوچولوئه که 10 ماهشه به جمع ما با زور تشر خودشو ملحق میکنه و درصدد اینه که رنگ ها رو یاد بگیره...داشتم با رقیه رنگارو کار میکردم محمدحسین هم بدو بدو چاردست و پا پرید تو بغلم به رقیه می گفتم این چه رنگیه سبزههه...بعد از چندبار گفتن یک کارت دیگه برداشتم گفتم چه رنگیه محمدحسین کوچولو گفت سبز اینم من و فاطمهتا اونجایی که من یادم میاد آخرین کلماتی که از محمد حسین شنیدیم اینا بود...ددددودی دیداددددددیی....معجزه بود به جان خودم....

الانم میخوام پرسشنامه ای رو که قبلا ترجمه کردم یه بار دیگه چکش کنم بفرستمش به ایمیل استاد.

بعدشم یه کمم به تفحص رویه مقاله هام بپردازم باید تا آخر شهریور دو تا آموزش دیگه هم طراحی کنم شاید دیگه وقت نکنم.

دیگه اینکه...چرا استادم جواب منو نمیده..چهارشنبه بهش فصلای پایان ناممو ایمیل کردم هنوز جوابمو نداده...طاهره میگه باید بری پیشش میگه وقتی بری پیشش اینقد تحویلت می گیره اینقد اخلاقش خوبه...بهش می گم با تو خوبه وگرنه سایه منو با تیر میزنه برم میگه ای بابا باز این علامت سوال اومد..خخخخ بسکه ترم پیش هی میرفتم پیشش سوالامو ازش می کردم خدایی کچلش کردممم...

پی نوشت:

عصری باید برم خرید یادت باشه هاااا

 



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 16:19 | نویسنده : زارا |
بسلامتی دیشب باغ عمم نرفتم و تنهایی تو خونه کپیدمم...و خوشحالم از اینکه نرفتم چون سه شنبه به افتخار ورود عمه و پسرعمه از آمریکا باز میخوان تو باغ مهمونی بدن...خدا شانس بدهه...میدونی نرفتن دیروزم همشم بخاطر بی حوصلگی نبود. من از دو تا از دخترعمه هام زیاد خوشم نمیاد نه از خودشونا از حرکاتشون یه جورایی رو اعصابتن...مثلا همین نمونش مامانم هم که دیشب از مهمونی اومده بود میگفت زارا چکاره خوبی کردی نیومدی این دوتا دیگه حاله همه رو بهم زدن از اول تا آخر همش تو بغل شوهراشون بودند داشتن بهشون ور می رفتن...حال شوهراشونم بدبختا از اینجور آدما نیستن جلوی جمع حرمت شکنی کننا ولی این دوتا دیگه شور همه چی رو درآوردن ...خب بابا عروس شدین الانم که تو خونه ی خودتونین دیگه مثلا که چی جلوی این همه بزرگتر از این کارا می کنین حال همه رو بهم می زنین.....بهتر شد که نرفتم باز اینا رو میدیدم با از ازدواج حالم بهم میخورد...آخیش دلم خونک شد با هیچکس نمی تونستم درد و دل کنم چون همه میشناختنشون اونوخ غیبت می شد...آخیش این نت چجای خوبیهههه..آدمو از عقده های روانی آزاد می کنه...

ولی امروز دلم گرفته ببینم می تونم مخ مامانو بزنم بریم بیرون یانه؟؟؟ولی الان باید یه حمومی بزنم تو رگ از صبحه که درگیرم داشتم باز واسه بجه ها یه آموزش می نوشتم.  اتاقمم شولاتی شده پر از خرده ریزه کاغذ شده بود که تا الان داشتم جمع و جور می کردم...

فردا انتخاب واحدمه باید از 8 صبح بشینم پشت نت...نمی خوااااااااااااااااااام من دلم مهد میخواد....دلم بچه هامو می خوااااد....بابام میگه تو دیگه شورشو درآوردی حالم از هرچی بچس بهم میخوره بسکه تو خودتو کشتی با بچه هاااات...خب چکار کنم هرکسی تو این دنیا یه عشقی داره یکی عشقش سازشه که همش در حال نواختنه یکی هم مثله من همه ی عشقش بچه هاست....امیدوارم فردا بخوبی پیش بره..زود بتونم انتخاب واحدمو بکنم که بعدش برم مهد.....توکل به خدا...

هاراستی فردا یادم باشه یک چسب نواری گنده هم بخرم..چسبم داره تموم میشه..یک شومیز زرد هم باید بخرم...



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 18:56 | نویسنده : زارا |
اسم وبلاگم رو به این خاطر عوض کردم به این علت:

دیروز فاطمه یه دو ساعتی می خواست بره دندون پزشکی به خواهرش گفته بود بیاد که مراقب بچه ها باشه به منم گفته بود بیام چون خواهرش به بچه ها وارد نیست ممکنه یه بلایی سر بچه ها بیاد..دیروز نمی خواستم برم ولی دیگه رفتم به فاطمه قول داده بودم....

بعد از اینکه با بچه ها بازی کردیم همشونو نشوندم گوشه ی دیوار که باهم شعر بخونیم...هرچی شعر فاطمه بهشون یاد داده بود و خونده بودیم دیگه شعر نداشتیم بخونیم که یدفعه یاد عروسک قشنگ من قرمز پوشیده افتادم همیشه اینو خاله جونم واسم می خوند آقا ما هم تا اینو شروع کردیم بخوندن رفتیم تو حس..خیلی با حس خوندمش یک آن به بچه ها نگا کردم وایییییییی خدای من با یک نگاه معصومانه ای زل زده بودن به من....اینقددد تو حس رفته بودددن....فقط کافی بود یک فیلم ازشون می گرفتم ای جاااااااااااااااااااانم....واسه همین تا الان این صحنه تو ذهنم حک شده اینقدههه منو جو گرفت که اسم وبلاگمو عوضیدممممم...

و اما دیشب فصل یک و سه پایان نامه ام رو کامل کردم  به سر و ته فصل دومم چسبوندم فرستادمش واسه استاد راهنما دیگه بعدش با خداست....خدا میدونه چقد میخواد ازم ایراد بگیره.....

شنبه انتخاب واحدمه اههههههه چه شانس گندی دارم من...درس پیش نیازم با استاد کرمی ه اززززش متنفرم...خیلی سخت گیره...خیرسرم میخواستم سرکار برم حالا مگه با این استادی که بهم افتاده میشه کلاسارو پیچوند...یک کد دیگشم با یک خانومه ای هستش نمی شناسمش کاش میتونستم با اون بردارم تیری بود در تاریکی یا خوب از آب درمیامد یا بد....ولی فک نکنم بتونم باهاش بردارم ساعتاش بده..دوشنبه ها ساعت 8 و ساعت 14 کلاس داره..می بینی چقد بددد...کرمی دو روز در هفته هستش دوشنبه و سه شنبه یکیش ساعت 8 یکیشم 14 ...تازه چهارشنبه ها هم باید کلاس رشد برم....تازه پایان نامه هم هستآخه من دلم کار میخواد میخواستم سرکار برم...ولی نمیشه ....حالا چکار کنمتکلیف اسباب کشی مونم معلوم نیست اصلا میریم نمیریم؟؟؟...خدایا توکل به تو....از اونجایی که از گشادی خودم خبر دارم میدونم نمی کشم این همه کار رو با هم انجام بدم بالاخره تو یک کدومش وا میدممم...باید به حرفه استادم گوش کنم درسمو زودتر تموم کنم بعد برم دنبال کار....مگه دنیا چندروزه که بخوام تو استرس زندگی کنم....ای وااااای

عمه و پسرعمه گفتن شنبه میان...خداکنه مهمونی اون عمه دیگمم از امشب به شنبه تغییر پیدا کند چون اصلا حسش نیس امشب برم بیرون...



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 12:23 | نویسنده : زارا |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.