X
تبلیغات
عشق من.. آموزش..پژوهش..
عشق من.. آموزش..پژوهش..
.
پنجشنبه یکم تیر 1391
کاردستی..روش ساخت ست رومیزی با مقوا
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/4vQJTfccaz.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/WHGjnG3huS.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/zFBekA6dUe.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/DUq5p5eNiZ.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/v81RSjf31M.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/oE8b7fAztQ.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/G6LU1aUku7.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/gPL4jg7jKE.jpg
 
http://topnop.ir/uploads/201206/tpn5319/large/OUuggdacts.jpg
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ 17:30 ÊæÓØ زارا
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391
راز تخت سنگ...
 در زمان هاي گذشته، حاكم دانايي يك تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي ديدن

عكس العمل مردم، خودش را در جايي مخفي كرد. مردم زيادي مي آمدند و از آنجا مي گذشتند.

از مردم عادي تا بازرگانان و اشراف و ثروتمندان، از كنار تخته سنگ بي توجه مي گذشتند.

 بسياري هم اعتراض مي كردند كه: اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر، عجب مرد

 بي عرضه ايي است.....!!


با وجود اين هيچكس تخته سنگ را از ميان راه بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه

پشتش بار ميوه و سبزي بود، نزديك سنگ شد.او بارهايش را بر زمين گذاشت و با زحمت

فراوان، تخته سنگ را از ميان راه برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه ايي را ديد

كه  زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن، سكه هاي طلا و يك كاغذ

يادداشت پيدا كرد.حاكم دانا در آن نوشته بود: هر سد و مانعي مي تواند يك فرصت بزرگ براي

تغيير زندگي انسان باشد.!!!

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ 0:36 ÊæÓØ زارا
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391
کشتی حضرت نوح...

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود. 


ÇÏÇãå‌í ãØáÈ
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ 19:56 ÊæÓØ زارا
جمعه نوزدهم خرداد 1391
عزدواج
نام: کمال 

کلاس :دوم دبستان 

موزو انشا: عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ 22:43 ÊæÓØ زارا
جمعه نوزدهم خرداد 1391
من از آن روز معلم شده ام...

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند
خط کشی آوردم ،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
پاک تنبل شده ای بچه بد
به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند
ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید ،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد ،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

*

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز ...
با خشونت هرگز ...
با خشونت هرگز ...

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ 19:11 ÊæÓØ زارا