☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳
زارا
کتابش فوق العاده بود...ترجمه ی آقای دکتر رجب زاده معرکه بود.....هرچی بگم از این کتاب کم گفتم....

همینطور که در پست قبلی گفتم کتاب در مورد سفرنامه کازاما نخست وزیر مختار ژاپن به ایران بود..

تمام ویژگی های طبیعت و مردم ایران رو زیر نگاه ژاپنی اش برده بود.

به طور خلاصه بعضی جاهاشو میگم

مثلا یک چیز که از رفتار ایرانی ها خیلی براش عجیب بود که همش کارشون رو به فردا میندازن خیلی براش جالب بود که همشونم همچین ویژگی دارن

یک قسمت دیگه ای هم از کتاب نوشته بود مردمان ایران در عین اینکه خیلی باسلیقه هستن ولی خیلی هم از زیر کار درو هستن...میگفت خدمتکارم یک ایرانی بود و به شدت باسلیقه انگار سلیقه تو خون ایرانی هاست ولی اصلا تن به کار نمیداد..برای همین خدمتکارمو عوض کردم و یک ارمنی گرفتم او بشدت کاری ولی اصلا سلیقه ی یک ایرانی رو نداشت.

در قسمت دیگر کتاب گفته بود: چشمان زنان ایرانی بسیار افسونگر و زیباست...این درخشش رو تا حالا در هیچ جای دیگر دنیا ندیده بودم...همیشه میگفتم پشت این روبنده ها که فقط چشمها پیداست چه ستاره ای در حال درخشیدن است؟؟؟اما به زودی فهمید پشت این روبنده ها دماغ ها گنده ایست که پنهان شده استهمینطور در یه جای کتاب گفته بود: آدمی در اسرار خلقت می ماند آن چشم ها کجا و آن دماغ های گنده کجا

به کوه دماوند ما میگن فوجی ایران...

وقتی به اصفهان سفر کرده بود خیلی قشنگ توصیفش کرده بود، حتی به تمام تاریخ ایران هم اشراف کامل داشت...

داستان شیرین و فرهاد و خسرو وشیرین رو دیوانه وار تو کتابش تعریف کرده بود به طوریکه وقتی میخوندم منم گریم گرفت

شاه عباس صفوی تو دنیا به نام شاه عباس بزرگ یا کبیر معروفه مثله کوروش بزرگ...چون همانطور که کوروش به یهودیان پناه داده بود شاه عباس کبیر هم به 5 هزار ارامنه در ایران پناه داد و شهر جلفا رو برای آنها برگزید حتی براشون کلیسا هم ساخت و پناهندگان ارامنه را برروی چشم هایش  میذاشت..و از طرف دیگه هم دوران ترقی و پیشرفت ایران از دوران شاه عباس شروع شده بود و اگر به همین منوال ادامه پیدا میکرد ایران تبدیل به ابرقدرت دنیا میشد ولی مرگ شاه عباس همانا و افول ایران هم همان

و دیگه اینکه وقتی وارد خونه ی یک ایرانی میشد از درآوردن کفش ها تا صحبت با احترام خانم ها و نشستن روی زمین اونو مطمئن می ساخت که اینجا همان آسیاست...چون خیلی شبیه فرهنگ خودشون بود ....حتی نماز خوندن ایرانی ها اونو یاد شیوه ی احترام گذاشتن خودشون مینداخت...

خلاصه کتاب جالبیه خیلی باهاش کیف کردم

امروز با دوستم رفتیم یک پیتزا زدیم تو رگ خیلی حال داد....

برگشتنا سوار مترو شدم که بیام خونه تو واگنی که سوار شدم پر از زن پاکستانی بود...خیلی خوشم اومد ازشون خیلی بافرهنگ بودن تصور من خیلی با اون چیزی که دیدم فرق داشت

الان هم دوتا کتاب دیگه شروع کردم حالا خدا میدونه که کی تمومش کنم...

پایان نامه هم که.....پایان نامه؟؟ اصلا چی هست؟؟؟ خوردنیه یا پوشیدنی؟؟؟

جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳
زارا
سلام دوستااااان

دلم یهو هوس شیراز کرد....ببینم میتونم مخ بابا رو بزنم عیدی بریم شیرااااز

.یعنی دیدن شیراز و اصفهان و یزد یکی از آرزوهای منه...میدونی آخه همینطور که تو پستای قبلی گفتم من جونم در میره واسه تاریخ .....البته یزد رو رفتم ایشالله این سفر هم اوکی بشه...

خب اینجور که بوش میاد حالا حالاها ما باید پایان نامه رو ببوسیم بذاریم کنار....البته راستشو بخوای خودمم حسشو ندارم....میخوام فقط بشینم کتاب بخونم

کتاب ژاپنی که می تواند بگوید نه رو تموم کردم...نویسندش شینتارو ایشیهارا هستش مترجمشم فرهاد نجف زاده خویی هست که این کتاب رو در سال1373 ترجمه کرد....

کتابش قدیمیه ولی خیلی جالب بود ...

تو کتاب به دغدغه ی ژاپنی ها برای نامبر وان شدن تو دنیا پرداخته بود و جریانات زیادی داشت اما توی چند خط لپ مطلب کتاب رو میگم

همینطور که میدونید ژاپن خودش یک کشور استعمارگر و زورگویی بوده در زمان های قدیم...و صدمه های زیادی به کشورهای دور و اطرافش زده..پس این حس برتری و نامبر وان بودن همیشه تو خون ژاپنی ها بوده

قصه از اونجایی شروع میشه که آمریکا به هیروشیما و ناکازاکی حمله میکنه و از اونجا ژاپن قدرتشو از دست میده و تبدیل به یکی از برده های آمریکا میشه....ولی ژاپنی ها این موضوع رو مثله سوهانی میدونستن که داره روحشون رو آزرده میکنه چون این قضیه اصلا با روحیات اونا جور درنمیومد...

ژاپن تبدیل شده بود به یک بله قربان گوی آمریکا....برای همین ژاپنی ها تصمیم گرفتن جریان رو عوض کنن...اول از همه تصمیم گرفتن دنیارو به خودشون وابسته کنن...مثلا اگر آمریکا اف ایکس های یک موتوره ی درجه یک داشت ژاپنی ها اف ایکس ها دو موتوره ی صدبرابر بهتر از آمریکایی ها درست می کردن که هیچوقت سقوط نمی کرد...یا تمام سیستم های ماهواره ای و نظامی آمریکایی ها وابسته به تراشه هایی از ساخت ژاپن بود...ژاپن چندین سال روی وابسته کردن جهان به خودش کار کرد تا زمانی که تونست از آمریکا 5 سال جلوتر بیوفته... حالا تو این زمان بود تونست قدرت نه گفتن به آمریکا رو بدست بیاره... ایشیهارا تو کتابش میگه اگر ما اون زمان در برابر خواسته های آمریکا مقاومت می کردیم و نه می گفتیم بدن شک با خاک یکسان می شدیم...ولی الان آمریکا میدونه که بدون  ژاپن همه چیزش تعطیل میشه...

تویه این زمان ژاپن تونست در برابر خواسته ها ی کثیف آمریکا با تمام قدرتش نه بگوید...چون اطمینان دارد که آمریکا در برابر ژاپن هیچ غلطی نمی تواند بکند....

البته در قسمتی از کتاب هم می گوید به بعضی از خواسته های آمریکا جواب میداده چون وقتی توی اتاق فکر بررسی می کردن میدیدن این به اقتصاد ژاپن خیلی کمک میکنه الته خوب هیجوقت براشون مهم نبوده که تو این جریان ممکنه کشورهای دیگه هم آسیب ببینن....

این از لپ جریان کتاب (ژاپنی که می تواند بگوید نه)......البته خیلی جریانات داشتا ناسلامتی 178 صفحه بود من به صورت خلاصه و ساده اینجا نوشتم...

الان دارم یه کتاب جدید دیگه ای میخونم به نام سفرنامه ی کازاما ایشالله اگر خدا بخواد میخوام تا آخر شب تمومش کنم...خیلی خیلی قشنگه...

خاطرات نخست وزیر مختار ژاپن به نام کازاما به ایران طی سالهای 1308 تا 1311 هست ...خیلی قشنگه....

در واقع دارم ایران رو از زاویه ی دید یک ژاپنی میخونم .....مثلا چه رفتارهایی از ایرانی ها براش جالب یا بد هستش ....اینم بخونم اگر وقت کردم خلاصه ای ازش رو میذارم

 

سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳
زارا
من این کتاب رو با هدف آشنایی بیشتر با اختلالات یادگیری انتخاب کردم و از کتابخونه امانت گرفتم....اما ویژگی بارز و بسیار زیبای این کتاب این بود که دبد و نگرش افراد رو در مورد مشکلات و ناتوانی های یادگیری تغییر می داد...

شروع کتاب و در واقع نصف کتاب برخلاف انتظار من به بررسی ویژگی های بیرونی و آموزگار کودک پرداخته بود....یعنی هرجا اگر ایرادی در یادگیری هست به جای اینکه مستقیما انگشت مقصر به سمت کودک و ویژگی های خاص او برود به سمت ویژگی های بیرونی و آموزگار او می رود....ویژگی های بیرونی مثل فشار برنامه ی درسی، وجود محرکات گوناگون در کلاس درس که باعث عدم تمرکز کودک می شوند، برنامه درسی خسته کننده، عدم حمایت کودک در خانواده، و ویژگی های آموزگار مثله ایجاد استرس در کودک، پیچیده صحبت کردن آموزگار بطوریکه فراتر از سطح درک کودک باشد و.......خیلی چیزهای دیگر....

و برای بررسی عدم پیشرفت و یادگیری کودک ابتدا این ها باید بررسی شوند و هنگامی که که همه ی این ها در سطح خوب برطرف شد بعد به مشکلات کودکان می پردازیم...که از فصل های بعد کتاب دونه دونه به توضیح اختلالات یادگیری کودکان پرداخته بود. مثل اختلال ریاضی، خواندن، املا و ....

کتابش از این جهت که در ناکامی های آموزش کودک ابتدا کودک رو مقصر ندانیم و به اصلاح محیط بپردازیم خیلی خوب بود ولی در توضیح اختلالات یادگیری به نظرم کتاب خیلی سطحی بود البته برای دوستانی که روانشناسی کودک  نخوندن شاید مفید باشه ولی چون ما چند واحد درمورد اختلالات پاس کردیم و کار اجرایی داشتیم کتاب سطحی بود برای همینم گفتم بدک نبود.

کتاب جدیدی رو که دارم میخونم وقتی کامل شد خلاصه ای رو ازش تو وب می ذارم

سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳
زارا
دیروز مرکز مشاوره دانشگاه کلاس داشتم حسش نبود رفتم پیش یک نفری که یکی از استادام در موردش باهام صحبت کرده بود گفت تو که میخوای تو حوزه ی کودک کار کنی این بابا میتونه راهنماییت کنه...

خلاصه رفتیم پیششو کلی برام از خودش تعریف کرد و یه سری چیزایی بهم گفت حالا باید روشون یکم فکر کنم...

بعد از اونجا رفتم پیش استاد راهنمام که چرا جواب ایمیلمو نمیده...وقتی رفتم تو اتاقش خیلی جا خوردم پوست و استخون شده بود...بهش گفتم چرا جوابمو نمیدی گفت تو این مدت خیلی کار داشتم تا شب میخونم برات اصلاحیه رو میفرستم ...بهش گفتم خب اگر براتون سخته من بعد عید دفاع میکنم...گفتش نه میتونی قبل عید هم دفاع کنی اما اگر بعد عید بود بهتر بود....

اومدم به مامانم میگم مامانم میگه قبل عید دفاع کن اینجور که این داره لاغر و پوست و استخون میشه ممکنه تا بعد عید فوت کنهیعنی مامانم وسعت دیدش تا کجاها هست خدا میدونه...

کتاب مشکلات یادگیری کودکان رو تموم کردم ... بدک نبود....

الان یه کتاب جدید دیگه ای شروع کردم به نام  ژاپنی که می تواند بگوید نه...الان صفحه ی 80 و خوردایشم تا اینجاش که خیلی قشنگ بود البته کتابش خیلی قدیمیه ولی قشنگه...

امروز هم صبح با دخی خاله رفتیم کتابخونه مرکزی که واسه پایان نامش کتاب بگیره چندتا کتاب دیگه هم گرفتم ...حالا اومدم خونه استاد هم از این طرف اصلاحیه رو فرستاده...چشمتون روز بد نبینه یعنی دهنم سرویسههههه......یعنی باید بشینم بکوب کار کنم...البته فکر کنم دفاعم به بعد عید بکشه...ولش کن هرچی باداباد

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳
زارا
الان چند روزه از ارسال پایان نامم برای استادم گذشته؟؟؟؟ها چند روزه؟؟؟من سه شنبه شب واسش فرستادم و الان هیچچچچچچچچچچچخبری نیست.....خب دیگه انگار باید قید دفاع توی اسفند ماه رو بزنم

الانم دارم از مرکز مشاوره میام رفته بودم تست استعدادیابی شغلی بدم...رفتم تو اتاق آقایه گفت خانوم من میخوام بدونم الان شما با مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی کودک انگیزتون برای استعدادیابی شغلی چیه؟؟نه میخوام بدونم تو رو خدا همینو جواب بده!!! 

من:

هیچی دیگه دیدم تو این مدت خیلی بیکارم گفتم حالا یه تستم بزنیم تو رگ

ازم سه تا تست گرفت. فک کنم حدودا دویست و پنجاه تایی سوال جواب دادم...الانم چشام داره دو دو میزنه همه رو الف و ب و ج میبینم...

فک کن تا ساعت 6 شب طول کشید حالا خونه ی ما این ور دنیا مرکز مشاوره اون ور دنیا...تازه برف و بورانم بود..زنگ زدم به داداشم که از باشگاهش با ماشین بیاد دنبالم گفتش نه میخوام برم خونه ی دایی با پسردایی تمرین کنم (باهم هم باشگاهین) هیچی دیگه یکه و تنها تویه شب سرد و برفی مثله این کوزتا خودم اومدمالهی بگردم خودموالبته راستشو بخوای مسیرم سرراست بود تا جلوی سر کوجمون با اتوبوس اومدم

ولی وقتی رسیدم خونه بابام خونه بود کلی واسش ناز اومدم که آره تویه این هوااااای سرد این داداش بووووووق من و تنها گذاشت ....دیگه بعد از اینکه داداش اومد بابا کلی حالشو گرفتتا اون باشه منو نپیچونه

فردا ساعت 10 یونی کارگاه دارم...وای اگه این کارگاهها رو ثبت نام نمی کردم دق میکردم تو خونه....الانم که دیگه پایان نامم تموم شده و اینطور بوش میاد که از دفاع قبل عید خبری نیس میخوام دیگه برم دنباله کار...حالا کو کاااار

اون کتابی که از کتابخونه گرفتم در مورد رشد کودک بود خیلی بیخود بود پسش دادم الان دارم یه کتاب جدید میخونم...بدک نیس..