روژینا از کشور موجینا

The World Of My Favorites

سلام خوبید؟؟؟

گفته بودم یه کار جدیدی پیدا کردم چهارشنبه رفتم کارای استخدامی رو انجام دادم..

البته به خانمه که مسئول استخدامی ها بود گفتم اگه بشه یه روز امتحانی بیام کار کنم ببینم چجوریه گفتش هروقتم که بخوای بیای باید همه ی مدارکتو بیاری..

ما هم چهارشنبه به اتفاق مامانم رفتیم تو کلوپ 

میدونین آگهی استخدامشو تو روزنامه پیدا کرده بودم به نظرم با ویژگی های شخصیتیم جور درمیومد..این کلوپ مخصوص بازی بچه های زیر 12 سال هستش که چندتا ایستگاه داره تو هر ایستگاهش یک مربی خانم هست که با بچه ها بازی می کنه ..منم خوشم اومد رفتم

ولی چندتا بدی داشت یکی که اصلا تعطیلی نداره یعنی جمعه ها هم تعطیل نیستی فقط در ماه دو روز می تونی مرخصی با حقوق بگیری. و دیگه اینکه هفته به هفته شیفت ها عوض میشه یعنی یک هفته شیفت صبحی یعنی از 8 تا 3 ظهر و هفته ی بعد از 3 ظهر تا 10 شب...

خلاصه ما هم بعد مصاحبه بلافاصله استخدام شدیم و از فردا ظهر کارمون رو شروع کردیم....

ولی آغاز کارمان همان و شروع غرغرهای مامان و بابا همان...که این چه کاریه؟؟؟ ما شب نمی تونیم بیایم دنبالت خوابمون میاد..برو دنبال یه کار دیگه...این بدرد نمیخوره... از روز بعدش هم غرغرهای خاله ی عزیز هم شروع شد...

خوبه که همه ی این شرایط رو قبل از استخدامم به مامان و بابام گفته بودم و اونا اوکی رو داده بودن...

کارش خدایی خوب بود ولی خانوادم دیگه نمی خواستن من ادامه بدم گفتن یا فقط صبحا میری یا دیگه اصلا نرو...

دیشب که از سرکار اومدم خیلی با خودم کار فکر کردم خوب برندازش کردم که ببینم آیا ارزش اینو داره به خاطر این کار جلوی خانوادم واستم..

خوبی هاش:

فضای شاد، بازی، فعالیت زیاد، کار با بچه ها، حقوق نسبتا خوب، بیمه

بدی هاش:

جای پیشرفتی نداشت، شیفت شب، جلسه های روز شنبه و سه شنبه، نداشتن تعطیلی، دستور دادن زرت و زرت روساش

خلاصه اینکه امروز صبح طی یک اقدام انتحاری بعد از غرغر های زیاد والدینم بدون اطلاع بهشون رفتم استعفا دادم...فردا هم باید برم مدارکمو پس بگیرم

نمی دونم چرا وقتی استعفا دادم داشتم برمی گشتم به خونه دچار یک حس دوگانه بودم...از یه طرف احساس آزادی و رهایی می کردم...از طرف دیگه احساس مغلوب بون و بی خاصیت بودن...

ولی بین خودمون بمونه اگر مامان و بابا هم غر نمیزدن ظرف دو سه روز آینده مطمئن بودم این کار رو خواهم کرد با وجود فعالیت زیاد و کار با بچه ها که همیشه خیلی دوست داشتم...چون میشناسم خودمو یک کاری رو هرچقد هم که دوسش داشته باشم و هرچقد هم مطابق شخصیت من باشه اگر توش امکان ایجاد نوآوری و خلاقیت نداشته باشه زود خستم می کنه...اینو اصلا دوست ندارم حس بدی بهم میده اینکه نمی تونم هیچ جایی دووم بیارم...

به توصیه ی یک نفری  دو هفته پیش رفته بودم مرکز مشاوره دانشگاه دوباره تست بیش فعالی دادم فردا یا پس فردا میخوام برم جوابشو بگیرم... تست های قبلی که به توصیه ی دوستان همکلاسیم داده بودم نتیجش مثبت شده بود...

اینجوری نمیشه باید این مساله رو از ریشه حل کرد... باید یه فکری برای بی قراریم هام بکنم باید هرجور شده حلش کنم چون اینجوری هرجایی که برم دووم نمیارم...

میدونم هم درمانش چجوریه اما می ترسم دارو بخورم...کلا از داروهای اعصاب و روان می ترسم چون می دونم ضررهای زیادی واسه بدن داره میاد یه جایی رو درست کنه میزنه صدتا جای دیگه رو هم خراب می کنه...

البته خدا کنه فردا یا پس فردا واسه جواب می رم جوابش منفی شه...آخه این یه تست دیگس جدیدترین ورژن تست های بیش فعالی در بزرگسالات هست....

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:33 توسط زارا|

سلام

اول از همه بگم نرجس عزیزم بعد از یک هفته بستری تو بیمارستان تهران  به مشهد برگشتن و الحمدالله حالش خوب شده...

گفته بودم میخوام برم مرکز اتیسم.....رفتم...

اول یه روز رفتم مرکز و با مدیرش که قبلا خالم باهاش صحبت کرده بود رفتم صحبت کردم....

گفتش بذار یه چیزی بهت بگم اینجا خیلی کار سخته، حقوقش پایینه و بیمه هم نداره و باید به مدت یکسال هم کارورزی کنی تا شاید بگیریمت...

رفتم خونه خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی گفتم حالا یه روز برم ببینم چجوریه...بهم گفته بود از یکشنبه ساعت 8 اینجا باش ساعت 12 هم میتونی بری..

خلاصه با سه تا اتوبوس عوض کردن پس از طی یک مسیر طولانی رسیدم به مرکز...راستشو بگم خیلی می ترسیدم...ولی دلو به دریا زدمو رفتم داخل...از اول صبح که رو صندلی سالن نشسته بودم به نظرم فقط چهار پنج تا بچه اتیسم به نظر میومدن اما وقتی رفتم سر صفشون دیدم نه در سته خیلیاشون ارتباط چشمی دارن اما فلپین و شیکین هم گهگداری درونشون دیده میشه...ارتباط چشمیشون هم به خاطر سالها بودن تو مرکز خوب شده بود.

ساعت اول رفتم کلاس مقدماتی که بچه های 6 تا 9 ساله بودن دو نفرشون اتیسم تنها بودن اما 5 نفر دیگشون تا حدودی ام آر (دیرآموز) هم داشتن..

یک دختره ای بود اینقده ناز و جیگر بود اصلا وقتی میدیدیش خیلی طبیعی بود اما یک دفعه از خودش صداهای عجیب غریب در میاورد و شروع می کرد به حرکات کلیشه درآوردن...حرکات کلیشه رو همشون داشتن...یکم از نظر هیجانی بهشون فشار میامد حرکاتشون شدت پیدا می کرد...دلم خیلی واسه مربیشون سوخت...منکه با 8 تا بچه ی نوپا سرو کله میزدم اینقدر زجر نمی کشیدم که این می کشید..

زنگ تفریح رو زدن بزرگا رفتن تو حیاط کوچولوها بالا موندن منم شروع کردم به بازی باهاشون......اینقددددد کیففففففففففف داد که نگو....

می دونستم چجوری با اتیسما باید رابطه برقرار کنم واسه همین کارم راحت شده بود...اکثرنشون کمبود حسی داشتن با هر کدوم میخواستم رابطه برقرار کنم شروع می کردم به فشار دادنشون بغلشون می کردم و با تمام قدرت فشار میدادم...اینقده کیف می کردن که نگو...خیلی شیرین بودن....احساس می کردم با تمام وجودم دوسشون دارم...اینقد که تو زنگ تفریح بازی کردیم بهم به این زودی وابسته شدن دقیقا مثله بچه های نوپام تو مهدکودک هرجا می رفتم دنبالم راه میفتادن سر اینکه کی کنارم بشینه دعواشون میشد..

زنگ بعد رفتم با بچه های نوپای اتیسم.....دو نفر بودن ..یک دختر و یک پسر ....مادر و پدر پسره هردو پزشک بودن و پسزشون اتیسم شدید داشت و بشدت فزون حسی یعنی برعکس اون بچه های دیگه اتیسم که باهاشون با فشار اینقدر راحت ارتباط برقرار کردم اینو نمیشد بهش دست بزنی وگرنه حالش بد می شد..کلیشه هاش زیاد بودن بیشتر از همه شیکین سر و کوفتن رو گوشهاش داشت...ولی صدا درنمیاورد. ولی راه ارتباطیشو بالاخره کشف کردم یه لحظه مربیشون رفت منم واسشون آهنگ گذاشتم اونم روشو برگردوند طرف من فهمیدم اگر روش کار بشه از اون بتهونا میشه...چون هوشش خیلی خوب بود..

و اما دختر نوپا که اسمش شادی بود ..شادی برادر بزرگترش اتیسم شدید بود که اونم اتفاقا در همین مرکز تحت آموزش و درمان بود..اما شادی اتیسمش کمتر بود...کلیشش فقط فلپین بود...به صدا کردن اسمشم توجهی نداشت...ولی خوشبختانه کمبود حس داشت میشد با فشار رابطه برقرار کنی اما به بعضی صداها مثله گریه حساسیت داشت....دیگه شادی همش با من بود و ارشک با مربی اتیسم....

ارشک اصلا بهت نگاه نمی کنه خیلی خیلی تو خودشه اصلا نمیشه باهاش ارتباط برقرار کنی اصلا یک دونه لبخند هم نمی زد از این دنیا کاملا جدا بود...

اما یه اتفاق جالب افتاد کنار چرخ و فلک واستاده بود اومد چرخ و فلک رو چرخوند یک دفعه به من نگاه کرد و با تمام وجوش میخندید....وای خدای من خیلی صحنه ی قشنگی بود...چیزی شبیه یک معجزه بود بعد این همه بازی کردن باهاش وقتی که خیلی ناامیدی اینجوری با یک خندیدن بهت امید بده....

با بچه ها کلا خیلی کیف کردم حس خیلی خوبی از مرکز گرفتم اما یک چیزی همش درونمو آزار می داد...

اینکه من اصلا تحمل همچین شیوه ی آموزشی رو ندارم....اگر این آموزش برای یه نفر یا حداکثر دو بچه ی اتیسم بود یه چیزی (مثله کشورهای خارجی) اما یک مربی با 8-9 تا بچه ی اتیسم واقعا ظلمه..هم به مربی و هم به بچه...چون مربی هم هرچقدر صبور واقعا کم میاره...تازه بعد اینهمه زحمت کشیدن وقتی تو خونه باهاش کار نشه همه تلاشت به باد میره...آموزش به بچه های اتیسم (البته بسته به نوع اتیسمش داره) خیلی سخت تر از اونی هست که حتی یک لحظه فکرش رو بکنید اونم تو کشوری که هیچ بهایی به این بچه ها و خانواده هاش نمیده...چون علاوه بر آموزش ...گفتار درمانی، کاردرمانی و خیلی چیزهای دیگه هم دارن در نتیجه هزینه هاش خیلی زیاده...

رفتم استخاره کردم دیدم خیلی بد اومد...ولی آمد که الان زمان پرداختن به چنین موضوعی نیست و در حال حاضر زوده ولی شما در آینده این موضوع از مسیر دیگری بخشی از کار شما خواهد شد...

در حال حاضر فردا قراره یه جای دیگه کار کنم اونو استخاره کردم خیلی خوب آمد درسته در حد رشته و تحصیلات من نیست اما با دودوتا چارتا میشه فهمید مسیر راحتی برای رسیدن به ایده آل هام هست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:36 توسط زارا|

نرجسم...نرجس عزیزم ....دختر عزیزم......عزیزدلم...به کی قسمت بدم...خواهش می کنم خوب شو.....خواهش می کنم مقاومت کن....خدایاااااا....نرجس من خیلی کوچولویه تحمل این همه درد رو نداره...فقط 3 سالشه....از همتون خواهش می کنم برای نرجسم دعا کنید...دیگه نمی تونم بیشتر از این بنویسم...براش دعا کنید ....کوچولوی من بین مرگ و زندگی هستش...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:29 توسط زارا|

شدیدا هوس آب پرتقال با سیب زمینی سرخ کرده کردم

چندوقت پیش که کلاه قرمزی رو میدیدم بنیامین و بارانا (دخترش) رو آورده بودن....وای خدا....خیلی شبیه روژینای من بود( یکی از کوچولوهای مهدکودک قبلیم)...خیلی دوسش داشتم...باهاش رابطه ی عجیبی داشتم تو پستای قبلی درموردش توضیح دادم...این آهنگ از بنیامین شدیدا منو یاد روژینا میندازههههه

میخوام همه ی کتابامو بجز یکیشو که از کتابخونه گرفته بودم پس بدم...دارم به لحظه ی دفاع نزدیک تر میشم باید تمام تمرکزمو بذارم رو پایان نامه...شده روزی چندبار بخونمش تا ملکه ی ذهنم بشه..

فردا هم میرم مرکز اوتیسم میخواستم نرم ولی الان تصمیم گرفتم دیگه برم.

دیروز رفته بودیم باغ عمم...من تنها دختر مجردم تو فامیل...باز قیل و قالا بلند شد ای بابا تو چرا عروس نمی شی ....عروس شو دیگه بیایم پلو بخوریم...

منم گفتم من تو فکر ازدواج هستم اما وقتی که مورد مناسبی پیدا کردم...بعدشم من که نباید مسیر زندگیمو مثله همه درست کنم..کی گفته بدون ازدواج دیگه نمیشه زندگی کرد...مورد مناسبم پیدا شد عروس میشم نشد میشینم زندگیمو می کنم با مسیر متفاوتی از مسیر دیگران...

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:14 توسط زارا|

امشب دوازدهمین شب فروردین هست...

هفته ی اول عید که همش اومدن خونمون اما بهترین قسمت عید هفته ی دومش بود که خاله ی عزیزم و طاهای نازم اومدن مشهد و الان غم انگیز ترین شبشه که فردا صبح زود برمیگردن تهران

امشب تا تونستم با طاها بازی کردم...خیلی کیف داد

طاها کلاس اول دبستان هستش همزمان با ورود من به دانشگاه طاها هم به دنیا اومد و کوچکترین نوه ی فامیل بود که هم زمان با تولدش پدربزرگ و مادربزرگم از دنیا رفتن...

بچه های زیادی تو فامیل مادریم دست پرورده ی منن از جمله پسرخالم که الان 18 سالشه و پسرداییم که 17 سالشه...

اون روز خالم می گفت طفلی زارا اینهمه واسه بچه ها مایه میذاره ولی اینا بزرگ میشن و از زارا یادشون میره و اصلا بهش محل نمیدن

اما میدونی چیه؟؟ راستش اصلا برام مهم نیس اونا چه حسی بهم دارن اصل کار اینه که من خودم خیلی از پرورش و بزرگ کردن بچه ها احساس خوبی داشتم و ازشون متشکرم که اونا وسیله ای شدن که من  این احساس رو تجربه کنم...

پسرخالم تا سه سالگی کاملا در اختیار من بود...غذاشو می دادم..پوشکشو عوض می کردم...می شستمش...باهاش بازی می کردم...تو 9 سالگی یک مامانه کامل شده بودم...و همه ی این کارا برای من مثله یک هدیه بود...

تو این یک هفته ای هم که طاها مشهد بود دو روزشو تنهایی باهم رفتیم پارک...خیلی کیف داد...باهم دیگه دوییدیم ...شعر خوندیم...بستنی قیفی خوردیم....و اگر طاها نبود شاید نمیشد هیچکدوم از این رفتارها رو داشته باشم چون خیلی تابلو بود دختری تو سن و سال من اینجور تو پارک الم شنگه راه بندازه...هیچ توقعی ندارم طاها اینارو یادش بمونه ....فقط و فقط ازش ممنونم که گذاشت با وجود اون این همه حس عالی تو این هفته داشته باشم...

تو عید اتفاقات خیلی جالبی افتاد با چند نفر آشنا شدم که چشمانم بر روی خیلی از مسائل باز شد...

پایان نامه هم همه ایراداش گرفته شده فقط تو چمعه یه بار دیگه میخوام چکش کنم که اگه بشه شنبه برم پیش استادم

یکشنبه هم میخوام برم مرکز اوتیسم....خیلی می ترسم...هرچی بیشتر مطالعه می کنم و به ماهیت بیماری بیشتر پی می برم بیشتر می ترسم..

واسم دعا کنید زیاد زیاد

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:23 توسط زارا|


آخرين مطالب
» پاندا
» سلام کار:))
» نرجسم
» پانزدهم فروردین
» آخه... عیدم دیگه داره تموم میشه...
» امروز ششم عید است
» عید همگی شادباش
» داداش تنهای من...
» لباس عید
» شنبه اومد
قالب برای بلاگ