☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
سه شنبه سی ام دی 1393
زارا

امروز دیگه کمر همت بستمو رفتم کتابخونه مرکزی دانشگاه تا حالا رفته بودم ولی قسمت مخزن کتاب ها نرفته بودم یه راست رفته بودم قسمت پایان نامه ها. ولی امروز یه راست رفتم قسمت مخزن..واااااای چقد بزرگ بود این همه از موقعه اسباب کشیمون دنبال کتابخونه میگشتم این اینجا بود بقولی آب در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان میگردیم...4 تا کتاب امانت گرفتم. الان دارم یکیشو میخونم محشرههههه اسمش هست آموزش قلب ها و اندیشه ها در واقع تجربه های آموزشی یک فرد غربی از آموزش ژاپنی ها در مراکز پیش دبستانی و دبستانی هست و همجنین مترجم اون آقای حسین افشین منش هم در مقدماتش یه سری از تجربیاتشو از کشور ژاپن به ارمغان آورده خیلی کتاب عالی هستش با خوندن این کتاب واقعا به این پی میبره که چطور پیشرفت یک کشور در دستان تک تک آدم هایی است که در درون اون کشور دارند زندگی می کنند. من به عنوان یک مادر یا یک معلم یا هرکس دیگه ای آیا به وظایف خودم عمل کردم که حال از دیگری انتظار دارم؟؟ آیا اصلا تعریف من از وظایفم درست است؟؟ آیا من به عنوان یک معلم به رشد و توسعه ی اعتمادبنفس درست و رشد و شکوفایی خلاقیت در بچه ها پرداختم یا با نمره گرایی و جدا کردن تنبل ها و زرنگ ها به تحقیر و سرخوردگی کودکانم پرداختم؟؟و ایضا به خودخواهی و خودمحوری گروه موسوم به زرنگ ها دامن زده ام؟؟ آیا وظایف یک  معلم همین است؟؟ 

سه شنبه سی ام دی 1393
زارا
سلام رفقا...دیروز امتحانام بالاخره تمومید و من راحتتتت شدم ....واااای باورم نمیشه دیگه سالهای تحصیل من بالاخره به اتمام رسید...حس خیلی خوبیه..

با اجازتون تو این پست از فرط خوشحالی میخوام بزنم به اون درش و نوجوانگونه بحرفم..

الان دارم آهنگ Divine گروه Snsd رو گوش میدم ...و طبق معمول وقتی به صدای تیفانی میرسه آرامش عجیبی بهم دست میده..امروز صب کنسرت تور ژاپنشونو  از ( http://snsdmg.mihanblog.com/post/1481) دانلود کردم خیلی حجمش بالا بود ولی بالاخره تونستم..

جای خالی جسیکا خیلی محسوسه با اینکه زیاد ازش خوشم نمیومد ولی جای خالیش یه غمی رو تو دل آدم میاره شخص خاصی به جاش نمیخونه تو هر آهنگی هرکدوم از اعضای گروه بجاش میخونن یا تیفانیه یا تایئو یا سانی یا سویونگ یا...یه جاش بالاخره تیفانی دووم نمیاره میزنه زیره گریه...یه بار دیگه هم گریه ی تیفانی رو دیده بودم...خیلی سال قبل بود داشتند روی استیج کنسرت میدادن بین دو آهنگ یکدفعه یک خانمی که ماسک زده بود اومد رو صحنه، مجری از سوهیونگ خواست تا ماسک اون خانم رو برداره و سوهیونگ اومد ماسک رو برداشت و در کمال ناباوری دید مادرشه بخاطر روز تولد سوهیونگ اومده و روی استیج بهش تولدشو تبریک گفت..واسه همه اعضای گروه خیلی هیجان انگیز بود ولی از همه بیشتر تیفانی خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گریه کرد و علتش این بود که تیفانی در سن 11 سالگی مادرشو از دست داده بود....امکان نداره کسی این صحنه رو ببینه و تحت تاثیر قرار نگیره...

تمام آهنگایی که دنبال رقصشون بودم تو این کنسرت اجرا کردن مثل T.O.P , Change reaction, ولی بنظر من زیباترین رقص برای آهنگ Bad girls شون هست.

آهنگ آخر هم که جز اولین آهنگهاشون زمانیکه نوجوون بودن میخوندن بصورت آروم خوندن خیلی بااحساس و قشنگ خوندن واقعا آدمو تو حس می برد هرچقد با آهنگای دیگه زدنو رقصیدن سر این آهنگ هر بیتی که میخوندن اشک میریختن و روی اسکرین هم همراه با این آهنگ عکس های نوجوانیشون پخش میشد...خیلی قشنگ بود....

اوکی چقد از کنسرت حرفیدم آخه تازه دان کردمش تو جوشم هنوز..

کاش که اینقد به فکر یاد گرفتن رقص بودم یکک به فکر این پایان نامه ی کوفتیم بودم

دیگه باید همه ی تمرکزمو بذارم رو پایان نامم...که زودتر کلکش کنده شه...

امروز قرار بود برم کتابخانه ی مرکزی دانشگاه ولی بشدت حالم بد بود و البته هوا هم سرررررد دیگه بیخیالش شدم احتمالا یا فردا برم یا پس فردا خدامیدونه شایدم تا یه هفته نرفتم..بشینم تو خونه کارامو بکنم.

 

 

پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393
زارا
بزرگترین نگرانی من در زندگی مهاجرت جوان‌هاست، دانشجویانی که در کنار من 4 یا 6 سال درس می‌خوانند و پس از آن به دلایل گوناگونی تصمیم به ترک کشور خود می‌گیرند، جدا از آن که مهاجرت را در ذات خود چیز بدی نمی‌دانم و فکر می‌کنم مهاجرت جزء لاینفک زندگی امروزه با توجه به مسئله جهانی شدن می‌باشد ولی دلایل مطروحه از طرف دانشجویان نگرانم می‌کند. بعضی‌ها تنها راه رستگاری را فرار از ایران می‌دادند. بعضی‌ها تنها چون همه مهاجرت می‌کنند، می‌خواهند بروند و تعداد اندکی هستند که دلایل روشن و هدف دقیقی دارند. و برای تعالی قدم برمی‌دارند. من هم می‌دانم شرایط امروز ایران سخت است. ولی چه کسی باید به آن بپردازد و آن را سامان دهد؟ اگر تمامی سرمایه‌های انسانی ما از کشور بروند و طبیعتاً به دلیل آنکه ایران مقصد سرمایه‌های انسانی دیگر نیز چندان نمی‌باشد. پس چه می‌بایست کرد؟ آیا تنها باید به زندگی چندین ساله خود بنگریم و بخواهیم که راحت زندگی کنیم یا کمی هم می‌شود به زندگی نسل‌های آینده فکر کرد. پس بهتر است که اگر برویم، دست پر برای حل معضلی از کشور برگردیم و اگر بمانیم هم بدانیم که هرکسی می‌تواند از سامان دادن به محیط و یا فضایی کوچک شروع می‌کند. اگر هم به ایران برنگشتیم، برای آن قدمی هرچند اندک برداریم ""شادی عزیزی"".

سه شنبه شانزدهم دی 1393
زارا
گزارش کردپرس از زندگی مادری کردستانی که سوژه فیلم "شیار143" شد؛ 
مادر شهید: کارگردان فیلم «شیار143» در حق من و پسرم کوتاهی کرد/ فیلم هیچ تناسبی با فرهنگ مردم کردستان و بیجار ندارد 
بیجار- فیلم شیار 143 برگرفته از زندگی مادر شهید محمد جعفر رضایی است اما این فیلم بدون توجه به فرهنگ استان کردستان و بدون اشاره به نام این شهید گرانقدر و مادرش ساخته شده است و سبب نارضایتی این خانواده شهید شده است.
 
به گزارش خبرگزاری کردپرس، نرگس آبیار نویسنده و کارگردان فیلم "شیار 143" در سال 83 به منظورش نگارش روایت سرگذشت "ما سیزده نفر" به شهرستان بیجار سفر می کند و به دیدار مادر شهید محمد جعفر رضایی می رود. مادری که دوری فرزندش کمرش را خم و چشمانش را نا بینا کرده است.  "اختر نیازپور" زنی است که در مدت 15 سال بی خبری از فرزندش، رادیو کوچکش را به کمرش بست تا شاید "رادیو بغداد" خبری از اسارت، شهادت و یا زنده بودن فرزندش را به او بدهد.
"شهید محمد جعفر رضایی" سال  61 به همراه دوازده نفر از دوستانش در پی فرمان امام خمینی(ره) به جبهه های   جنگ حق بر علیه باطل در جنوب کشور رفتند. روایت، فیلم و مستند ما سیزده نفر برگرفته از داستان این 13 همکلاسی است که در دبیرستان شهید طالقانی بیجار درس می خواندند و هنوز هجده روز از آغاز سال تحصیلی شان نمی گذرد که فکر رفتن به جبهه آنها را هوایی می کند.
"ما سیزده نفر" روایت دانش آموزانی است که شش نفرشان در عملیات والفجر1 به دعوت حق لبیک گفتند و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و شش نفر دیگرشان به اسارت عراقی ها در آمدند و یک نفر باقیمانده از چنگال دشمن جست و جانباز شد.
فیلم شیار 143 برگزفته از نام کانالی است که محمدجعفر و همرزمانش در آن به شهادت رسیدند و پس از 15 سال مفقود الاثر بودن در آنجا پیدا شدند.
کتاب "چشم سوم" حاصل نوشته های نرگس آبیار از زبان مادر این شهید بزرگوار است که یکسال پس از سفرش به بیجار آن را به رشته تحریر درآورد و چاپ کرد. فیلمنامه شیار 143 برگرفته از کتاب چشم سوم است اما در هیچ کجای فیلم نامی از محمد جعفر و مادرش اختر نیازپور به چشم نمی خورد و به جای اینکه این فیلم در استان کردستان جلوی دوربین برود در استان کرمان و بدون توجه به فرهنگ بیجار و استان کردستان ساخته شده است و این ظلمی بزرگ به مردم استان کردستان، بویژه شهرستان بیجار و بالاخص خانواده این شهید بزرگوار است.
نرگس آبیار فیلمنامه شیار143 را زائیده تخیل خود می داند در صورتیکه تمامی حالات و دیالوگ های فیلم، سرگذشت اختر نیازپور است. به همین بهانه به سراغ مادر شهید محمدجعفر رضایی در شهرستان بیجار رفتیم و با وی به گفت وگو نشستیم.
* خانم نیازپور نحوه آشنایی خود با نرگس آبیار را برایمان بگویید.
-پسرم با 12 نفر از دوستانش به جبهه رفتند که شش نفرشان شهید، شش نفرشان اسیر و یک نفرشان جانباز شد. خانم آبیار با شنیدن داستان این سیزده نفر برای نگارش کتاب خود و کسب اطلاعات بیشتر در سال 83 به بیجار آمد و با من صحبت کرد و یکسال بعد از آن کتاب "چشم سوم" را چاپ و روانه بازار کرد.
*آیا شما فیلم شیار143 را دیده اید؟
نه من هنوز فیلم را ندیده ام اما شنیده ام که زندگی و انظار مرا در دوری از محمد جعفر به تصویر کشیده است. اما در هیچ کجای فیلم اسمی از من، خانواده ام و پسرم برده نشده است و این ظلمی بزرگ بر این خانواده شهید است حتی این فیلم را در کرمان ساخته اند که هیچ تناسبی با فرهنگ مردم کردستان و بیجار ندارد.
* عکس العمل شما از این اقدام خانم آبیار که نامی از شما در فیلم برده نشده است، چه بود؟
ما به خانم آبیار اعتراض کردیم اما وی قبول نمی کند و می گوید فیلمنامه شیار143 برگرفته از کتاب چشم سوم و زائیده تخیل خودم است حتی پسرم در استان کردستان علیه ایشان اقامه دعوی کرده است چرا که او با نوشتن سرگذشت من این فیلم را ساخت و به درآمد میلیاردی رسید.
* آیا مسئولان به شما کمکی می کنند؟
مسئولان مرا به عنوان مادر نمونه معرفی کرده اند اما سقف و دیوارهای خانه ام در حال ریزش است و سرویس بهداشتی مناسبی ندارم. این خانه مال من نیست و متعلق به فرزندانم است. من فقط از مسئولان یک خانه می خواهم که در آن مابقی عمرم را بگذرانم. یک شب دزد به خانه ام آمد دست و پایم را بست و طلاهایم را برد. از آن موقع به بعد از این خانه می ترسم، زیرا خانه ام در کوچه است و من هیچ امنیتی ندارم.
*در پایان میشه بگویید داستان این رادیو، معرف چیست؟
وقتی که پسرم به جبهه رفت دیگر خبری از او نداشتم. یک رادیو کوچک داشتیم که آن را به کمرم بستم تا همیشه همراهم باشد تا شاید "رادیو" بغداد خبری از اسارت، شهادت و یا زنده بودن پسرم به من بدهد. انقدر باطری مصرف کرده بودم که بیش از یک گونی شده بود اما پس از 15 سال جنازه پسرم را برایم آوردند. جمجمه اش و چند تکه استخوان را لای یک پارچه سفید گذاشته بودند و تکه پاره پسرم را تحویلم دادند. با دیدن پسرم خدا را شکر کردم که در راه اسلام شهید شده و برای مملکت و مردمش عزت و سربلندی به دست آوره و به خواسته اش رسید اما هنوز هم باورم نمی شود محمد جعفر دیگر نمی آید. هنوز هم رادیو اش زیر سرم است و گوش به زنگ شنیدن خبری از پسرم هستم.
در پایان این گفتگو حال این سوال پیش می آید که آیا شایسته است این مادر رنج کشیده را اینگونه آزرده خاطر ساخت؟ شاید اگر خانم آبیار نامی از مادر این شهید و فرزند از دست رفته اش در فیلم شیار143 به زبان می آورد، مرهمی می شد برای زخم های دل شکسته این مادر.
 اگر نرگس آبیار بار دیگر به منزل اختر نیازپور بیاید و اوضاع او را از نزدیک ببیند که چقدر نسبت به 10 سال قبل پیرتر و شکسته تر شده است و از این مادر و خانواده اش عذرخواهی کند دیگر نگرانی و دلخوری ایجاد نشود چرا که وی اختر نیازپور را دستمایه طی کردن پله های ترقی و معروف کردن خویش قرار داده است.
آیا این کار سبب تشویش اذهان عمومی و شکل گیری موج بی اعتمادی نسبت به خانواده بزرگ هنری ایران نیست؟!
گزارش: فرشته قهرمانی
یکشنبه سی ام آذر 1393
زارا
عاقا ما یه دخمل عمه داریم اسمش رویاس....رویا حاصل ازدواج دوم عمه من هست . شوهر دوم عمم یک ایرانی مقیم آمریکا بود که اونم بعد از شکست از ازدواج اولش که یک خانم آمریکایی بود تصمیم گرفت با یک زن ایرانی ازدواج کنه.

خلاصه نتیجه ی این ازدواج دختر عمه ی عزیز من رویاست که با تمام وجودم دوسش داشتم چون چهرش یجورایی شبیه بچگی های خودمه...

حالا میخوام از جریان تحصیلی رویا براتون بگم و بدونین این آموزش و پرورش مزخرف ایران چه بلایی سر این بچه ها میاره...

رویا از همون بچگیش خیلی درس خون بود و همیشه نمره های بالایی تو مدرسه میگرفت اما همین نمره گرایی مدارس ایران باعث شده بود که رویا بشدت دختری منزوی، استرسی شود چیزی که الان اکثر بچه ها در جریان درس و مدرسه بهش مبتلا میشن.

شدت ترس و اضطراب رویا از مدرسه به حدی رسیده بود که وقتی پیش دکتر بردنش گفتند در مورد سلامتی رویا در اینده هیچ تضمینی نیست باید هرجور شده مدرسشو عوض کنید رویا خودش ذاتا بچه ی جوشی هستش و این مدرسه و این معلم دارن به استرس و اضطرابش دامن میزنن....

مدرسه ی رویا رو عوض کردن ولی باز همون آش و همون کاسه....

گذشت و گذشت تا رویا 15 سالش شد و کارای اقامتشون تو آمریکا راست و ریس شد...

رویا اصلا نمیخواست بره خیلی گریه کرد ولی دیگه باید میرفتن...

تا اینکه رویا به آمریکا رفت و روز اول مدرسشو اونجا شروع کرد....

کتابابی انگلیس قطووور، معلمی که به زبان انگلیسی صحبت می کرد و همه ی اینا باعث شد رویا خیلی دپرس بشه...

حتی کلاسایی هم که برای خارجیا میذاشتن که انگلیس یاد بگیره بازم از افسردگیش کم نکرد...

تا اینکه یه روز تو کلاس داشت وسایلشو جمع میکرد بره خونه یک آقایی با معلمشون اومد جلو و کنار رویا نشست و به زبان فارسی گفت رویا به امر خانم معلم من از این به بعد لیدر و مشاور تو هستم هرکمکی که لازم داشتی به من بگو...

و کلی برای رویا کلاسای مشاوره رایگان گذاشت که ترسش بریزه و اونو به کشور آمریکا و مدرسه علاقه مند کنه...

بهش گفته بود: نگاه کن رویا اینجا هیچکس تو رو برای نمره ی بد مواخذه نمیکنه... اینجا با هیچکس مقایسه نمیشی...چون فقط خودت مسئول کارهات هستی..و آیندت فقط در دستان خودت هست...

چیزی که اینجا روش تاکید زیادی میشه نظم و انضباط و ورزش هست فقط همین!!!

الان سه سال از اون ماجرا گذشته..آخرین باری که رویا به ایران آمده خیلی تغییر کرده بود...

خیلی با اعتماد بنفس تر شده بود، دیگه هیچ ترس و اضطرابی نداشت...

بهش گفتم رویا واسه نظم و انضباط دعواتون نمی کنن؟؟

گفتش: اصلاااا، فقط محرومیت هست...کسی بخاط ما حنجرشو پاره نمیکنه و بخواد تحقیرمون کنه...مثلا یه روز من دیر رسیدم کلاس، معلممون راحت منو سرکلاس راه و هیچی نگفت و فقط یک برگ محرومیت گرفتم که برای ساعت ناهار که نیم ساعت وقت هست من بیست دقیق باید روی صندلی محرومیت تو اتاق محرومیت رو به دیوار بشینم و در نتیجه ساعت ناهارمو از دست میدم....

میگفت من عاشق درس خوندنم...هیچ زوری بالاسرت نیست با بچه ها همه باهم دور هم میشینیم درس میخونیم ..درس خوندن تبدیل به یک تفریح شده نه یک عذاب...

امروزم یک کلیپ از خودش برام فرستاده بود که باید برای کلاس موسیقیشون یک آهنگی رو میخوندن ...رویا و دوستش دو نفری یک آهنگ مورد علاقشونو خونده بودن ....خععلی باحال بود...

رویا الان خیلی خوشحاله ....پس چرا ما نذاریم بچه های ما خوشحال باشن...چرا نذاریم از درس خوندن با تمام وجودشون لذت ببرن...چرا فقط بخاطر اینکه ما عرضشو نداریم آنها رو علاقه مند به درس کنیم تحقیرشون کنیم؟؟؟چرا؟؟؟ چرا؟؟؟

چرا باید بچه هامونو با توپ و تشر بار بیاریم که هروقت دیگه زور بالا سرشون نیست بی قانونی کنن و هزاران هزار مسائلی که در آینده پیش خواهد آمد انجام بدن؟؟؟

تمرکز مدارس آمریکا فقط بر روی سه چیزه: مسئولیت پذیری، نظم و انضباط، ورزش.....

چیزهایی که تو مدارس ایران اصلا نایابه..