تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ | 10:21 | نويسنده : زارا
نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم...

کلاسای کامپیوترم تو مرداد تموم شد اما یه امتحانم مونده که باید 13 شهریور بدم هنوز یه کلمه هم درس نخوندم...

فعلا در حال حاضر دارم همون چیزایی که قبلا امتحانشو دادم دور می کنم چون به نظرم مهمتره

اسممو واسه طرح دوره ی لیسانسم نوشتم چون رشتم روانشناسی بالینی بود جزو رشته های گروه علوم پزشکی قرار می گرفت و طرحش اختیاری بود ولی من بلافاصله بعد لیسانسم رفتم فوق یک گرایش دیگه واسه همین طرحم موند رو هوا...

حالا ما که رفتیم تقاضا دادیم خدا میدونه کی بهم میزنگن...گفتن شاید یکی دوماه دیگه بهم بزنگن احتمالا هم منو تو کار اداری میندازن

دلم میخواست تو بیمارستان باشم اما دوستام که رفته بودن خیلی از بیمارستان بد میگن آخه ماهارو تو بخشای خاص میندازن مثله سرطانی، دیابت، سوانح... بعدشم بیمارستانای ایران خوب نیست همشون بوی مرده میدن..منم که به بو حساس مطمئنا نمیتونستم خیلی دوام بیارم...

ولی ممکن هست برای طرحم بیوفتم شهرستان....خودم گفتم اگر میخوان این کارو بکنن منو تو محل خدمت داداشم بندازن حدالاقل تنها نباشم...

دارم یک کتاب تخصصی خیلی قشنگ میخونم...خیلی دوستش دارم ولی یکم سخته

امروز عصر هم باید برم مرکز اعصاب و روان یک ژورنال کلاب روانپزشکی برگزار میشه.

تو این مدت یک چندتا خواستگار اومدن یا زنگ زدن...دوتاشونو که با تلفن رد کردم..یکیشونم حضوری..اون یکی دیگه هم جفتمون از هم خوشمون نیومد...چرا اینقدر پسرا بی اعتقاد شدن..اکثر خواستگارایی که برام میان یا مشکل اعتقاد دارن و یا کار...

مامانم خیلی جوش میزنه میگه چرا الکی رد میکنی منم بهش میگم مطمئن باش اگر با یکی از اینا ازدواج میکردم آخرش طلاق بود..چون بالاخره جفتش میتونه به زندگی صدمه بزنه...


تاريخ : شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ | 17:52 | نويسنده : زارا
به عشق تو برمیخیزم....به عشق تو استاد عزیزم....به عشق تو که در این کوچه های تاریک روانشناسی تو تنها روشنی بخش راه من بودی....تو که حلقه های گمشده و باریک روانشناسی را آنگونه با ظرافت نشانمان دادی که اصلا فهمیدیم روانشناسی چیست و به چه درد می خورد....تو که تنها نفس دنیای روانشناسی و روانپزشکی بودی...

تو که آنقدر زیبا داستان مراجعانت و شیوه های درمانت را برای ما تعریف می کردی که انگار خودمان آنجا حضور داریم....تو که کلاس هایت فقط درس نبود صفحه به صفحه فقط عشق بود و بس...

آری به عشق تو برمیخیزم ......شاگرد نامردت را ببخش که تازه بعد سه سال به یاد تو افتاد...که حال با این نوشته مواجه شود: دکتر بهمن بهروزی به علت سکته مغزی درگذشت....


تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 10:4 | نويسنده : زارا
سلام خیلی وقت بود نیومده بودم به پناهگاه عزیزم...

تو این مدت اتفاقات زیادی رخ نداد همش تو خونه نشستنو تا لنگ ظهر خوابیدن بود.

واسه کار هم که این همه منتظر استخدامی آموزش پرورش بودیم که گند زده به همه چی...این چه وضعه استخدام کردن کی میتونه تا 10 سال خارج از شهر خودش اونم تویک روستا دووم بیاره...تازه تو کل ایران هم فقط 3700 نفر می گیرن...برو بابا نمیشه به این امید داشت...

داداشی دو سال خدمت آموزیششو افتاده فریمان که به عنوان سرباز معلمی کار کنه منم گفتم برم اونجا شاید کار واسم بهتر پیدا بشه...البته هنوز نرفتم فعلا داداشی داره سه ماه آموزشیشو تو شیروان میگذرونه...

کلاس کامپیوترم که از 5 خرداد می رفتم تموم شده امتحان تئوریشو دادم نتایجش دیروز اومده بود خیلی پایین شده بودم بازم بخاط نداشتن تمرکزم تستا رو جابجا زده بودم...استادم گفت نمرتو دیدیم باور نکردم تو تنها قوی کلاسم بودی...بهش گفتم این بار اولم نیست من تمرکز ندارم اغلب این اتفاق برام پیش میاد واسه همین برام عادی شده...

اما امتحان عملیم هنوز مونده تو 18 مرداده...تازه امتحان ویندوز هم باید تو شهریور بدم که اینو دیگه اصلا حسش نیس....

یسری اقداماتی برای کار تو فریمان کردم فقط خداکنه جواب بده منو بپذیرن...

مامان میگه پاشو بریم جاهای دیگم سر بزنیم تو مشهد اما من بدجور گلوم تو فریمان گیر کرده...

برفرضم بخوام برم از بسکه تا لنگ ظهر خوابم به هیج جا نمیرسم...شبا تا ساعت 2-3 بیدارم از اون ور تا ساعت 9/5 خوابم اونم کییییی؟ یکی مثله من که به سحرخیز فامیل معروف بود....

میدونم این یکی از نشانه های افسردگیه....خدایا توکل به تو...گره از تمام مشکلات جوونا باز کن


تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ | 3:9 | نويسنده : زارا
نمی دونم از کجا شروع کنم احساس می کنم دچار یه جور احساس سردرگمی و به دنبال اون احساس افسردگی شدم....مامان و بابا پیله کردن یالا برو دکترا بخون...ولی من اصلا حوصلشو ندارم نه اینکه رشتمو دوست نداشته باشم نه اصلاااا...ولی هدفی برای دکترا خوندن ندارم...برای خوندن دکترا اینقدر باید هدف قدرتمندی داشته باشی که بتونی تو این 5 سال دووم بیاری و با قدرت ادامه بدی ولی من ندارم اصلا هیچ هدفی ندارم احساس یک آدم عاطل و باطل دارم....رشتمو خیلی دوست داشتم و دارم...اما چیزی که این وسط هست همیشه از شغل رشتم متنفر بودم از اینکه منو به عنوان یک روانشناس خطاب کنن همیشه حس بدی بهم دست می داد...می دونمم ریشش کجاست....خیلی از مسائل رو که بایدد به مدد هیپنوتیزم بهش پی ببری اینقدر این مسئله تو زندگی من پررنگ بود که هیچ احتیاجی به قر و فرای روانشناسی برای کشف اون نداشت.

خیلی سالها قبل موقعیکه من تو دوران خردسالی بودم غکر می کنم شروعش 6 سالگی بود مامان علاقه ی شدیدی به برنامه های روانشناسی تلویزیون داشت از صبح ساعت 6 تی وی رو روشن می کرد تا هر وقت که تموم می شد و محور مورد علاقه اش هم روانشناسی کودک بود...هر صبح با صدای بلند تی وی منو داداشم از خواب می پریدیم...می رفتیم پیش مامانم باهاش حرف میزدیم تو بغلش می رفتیم ولی مامان محل سگم به ما نمی داد محو تی وی بود همشه تو دلم به این آدما فحش می دادم که مامانمو ازم گرفته بودن....

تا اینکه به سن دبستان رسیده بودم به علت اینکه من هیچوقت خدا درس نمی خوندم  همیشه مامان منو  پیشه روانشناس می برد که چه مرگمه درس نمی خونم....همیشه جلوی این روانشناسا شروع می کرد از من بد گفتن که آره این شاگرد آخره کلاسه معلمش گفته این حواسش به همه جا هست الا درس تو خونه هم یا همش خوابه یا پای تی وی و یا هم که در رویا سیر می کنه...

منم سرمو می نداختم پایین با غیض مامانم و روانشناسو نگاه می کردم که آخه به دیگران چه من درس نمی خونم هی آبرومو جلوی اینو اون می بری...

و دلیل دیگه هم اینکه همیشه مامانم کله ی ظهر منو با خودش می برد سخنرانی های روانشناسی که من هیچی ازش سر در نمیاوردم به جرات میگم گند ترین لحظات عمرم همون موقع ها بود به جاییکه منو ببرن پارک بازی کنم با خودشون می بردن تو این سخنرانی های صد من یه غاز

خلاصه از بچگی روانشناسا تو زندگی من معضلی شده بودن این نفرت تا الان که خودم هم به اصطلاح یک روانشناس هستم ادامه پیدا کرده....

و هرچیییییی تا حالا به من پیشنهاد کار برای سخنرانی یا کلا کار مشاوره شده نه تنها قبول نکردم حتی تحمل شنیدنش رو هم نداشتم....و الان تنها راه من میارزه با نفرتم هست....خیلی سخته چیزی رو که ذره ای بهش علاقه نداری که هیچ ازش نفرت هم داری به سمتش بری....تمام چیزایی که تو طول زندگیت فقط برایت ارمغان سختی و نفرت داشتن چیزهایی که در حضورشان خرد و تحقیر شدی شکستی و شکستی...چیزهایی که حتی اعتماد بنفس ناقصتم ارمغان آنهاست چیزهایی مثله: مدرسه، مشاوره، برگزاری کارگاه های صد من یه غاز

موقعیکه تو کنکور سراسری روانشناسی بالینی آوردم و تو آزاد حقوق پامو تو یه گفش کردم نه الا و بلا فقط حقوق...نه اینکه حقوق رو دوست داشته باشما فقط بخاطر اینکه از روانشناسی نفرت داشتم...تا اینکه خواهر دوست داداشم که بالینی می خوند کتاباشو واسم آورد و از میون اون همه کتاب با کتاب آسیب های روانی عاشق این رشته شدم..و اون کتاب رو تا صبح نشست خوندم و پامو تو یه کفش کردم فقط این رشته رو میرم....عاشقش بودم خیلی شدید روانشناسی همه زندگی من شده بود مخصوصا وقتی که پای اختلالات و بیماری های روانی و مغز و اعصاب به میون میومد...تا اینکه........رسیدم به ترم 5 یا 6 درس روانپزشکی بالینی....درسی که خیلی خیلی جالب و مهیج بود...و در ضمن بیمارستان هم باید هر سه شنبه ها می رفتیم خیلی دوست داشتم خیلی کیف می داد تو بیمارستان هر دفعه یک بیمار روانی میاوردن و باهاش مصاحبه میکردن...داشتم روانشناسی رو خارج از ابعادی که تجربه کرده بودم می دیدم.....اما چند سه شنبه گذشت احساس کردم دارم یجوری می شم....شب ها کابوس می دیدم...تو خیابون می رفتم به آدما بیشتر توجه می کردم احساس می کردم همه یجورین...تا اینکه زنداییم به مامانم گفت دیگه نذار این بیمارستان بره خیلی افسرده شده خیلی رفته تو خودش....خودمم به این نتیجه رسیده بودم که نرم و نرفتم و حتی برای ارشد گرایشمم عوض کردم و کاملا از حیطه ی بالینی و پزشکی خارج شدم....

روانشناسی تربیتی از ابعاد دیگه ای برام جذاب بود....مخصوصا درس انگیزش یا درس رشد کودک، درس یادگیری در کودکان یا درس اختلالات یادگیری که اونم تا حدودی به سمت مغز و اعصاب پیش رفت ولی شاید اگر این اساتید نبودن درس مزخرفی می شدن...واقعا اساتید والا و ارزشمندی این دروس را به تدریس کردن سر کلاس همش عشق بووود....

حالا ارشد رو هم تموم کردم حدود دو هفته امتحانی به مدرسه ی خالم رفتم تا با مشکلم رو به رو شم نتونستمممممم...حالم از همه چی مدرسه بهم میخورد...از فرم های یکدست، از سرو صدای بچه ها از جیغ و داد معلم ها و معاون ها از نیمکت ها....انگار همشون دهن باز کرده بودن و شروع کرده بودن به یادآوری تحقیرها یادآوری سالهای سخت مدرسه، عربده کشیدن معلم ها رو سرم که چرا مشاقاتو ننوشتی؟ چرا درس نمی خونی؟ چرا کمترین نمره ی کلاس رو آوردی؟ گمشو برو پیشه مدیر تو لیاقت درس خوندنو نداری باید بری تو خونه های مردم کارگری کنی....

تو این لحظات سخت دنبال یک پناهگاهی بودم  که برم توش و بهش پناه ببرم و تنها مکانی که بهم آرامش می داد اتاق کامپیوتر مدرسه بود!!!!

اتاق کامپیوتر و کتابخانه ی  مدرسه همیشه محل آرامش من بودند....


تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 10:34 | نويسنده : زارا
سلام ...چند وقت پیش یک طومار از خاطره جانگدازم نوشته بودم که همش پاک شد یهووووو....

فقط در حد خلاصه می گم یه دیوونه ای اه اسم خاستگاری اومد جلو نه توی خیابون ها قشنگ مامانش زنگ زد اومد خونمون و لی بعد از یک ماه و خورده ای که قشنگ همه چی اوکی شده بود و خانواده ها شیرینی خورده بودن به یسری حقایقی از یک فامیل خیلی خیلی نزدیکشون ازش پی بردیم که همه چی تموم شد و ضربه ی شدید روحی به من وارد شد و البته خدارو شکر که الان فهمیدیم و الان همه چی بهم خورد وگرنه بیچاره می شدم.

و براساس این تجربه من فهمیدم رو هوا نمیشه ازدواج کرد حتی اون فرد دوست صمیمی داداشت باشه که 7 سال باهم رابطه  داشتند. ما هم شانسی و با لطف خدا یهو تونستیم بفهمیم که یک بیماری روانی ارثی نسل به نسل در خانوادشون تو جریانه و این بیماری اصلا خودشو تو بیرون نشون نمیده و فقط کسی که با فرد زندگی می کنه میتونه بفهمه...

خب الحمدالله همه چی تموم شد و منم بعد از یه ماه حالم خیلی خوب شد و واقعا هم برای ازدواج و همه چی انسان باید توکلش به خدا باشه.

واااای که این کارای فارغ التحصیلی چه قر و فری داره..پدرم دراومد تازه سه شنبه هم که تازه صحافیام آماده میشن...

زجرآورترین قسمت ماجرا خداحافظی با کتابخونه ی عزیزمه....حسابی بهش دلبسته شدم.....

و اما هفتم جولای...قراره موزیک ویدئوی آهنگ جدید گروه گرلز جنریشن بیاد...به نام party