روژینا از کشور موجینا

The World Of My Favorites

دیگه عید داره به روزای تکراریش نزدیک میشه...اینجور موقع ها دوس داری بری مسافرت یا که تو دامن طبیعت ولو شی و حالشو ببری...

مهمونامون یک چندتاشون اومدن اما هنوز دایی و خاله جونم نیومدن امروز قراره عمه و وشوهر عمه و دخترا عمه هام و عموم بیان...

همیشه این موقع ها تو عید که آدم حالش گرفتس خبر اینکه خاله جونم داره از تهران میاد واسمون یک امید تازس...مخصوصا خاله جون با طاهای عزیزم (پسرخاله) حالا قراره فردا حرکت کنند ان شالله به سلامت برسن مشهد

پایان نامم هم فصل دوم رو ایراداشو بالاخره کاملا تموم کردم از فردا تمام تمرکزم رو فصل سه و پنج هستش میخوام تا قبل از رسیدن خاله جون اصلاحات رو واسه استادم ارسال کنم.

یک چندوقته یه سری تصمیماتی برای آیندم گرفتم ولی خیلی تو شکم اینارو انجام بدم یا نه...اول از همه باید بعد عید برم مرکزی که گفتم بعدش برم با استادام هم یه مشورتی بکنم...

[ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:3 ] [ زارا ]

[ ]

سلام دوستان عزیزم سال نویه همگی مبارک امیدوارم امسال در کنار سلامتی سال تحقق رویاها و آرزوهایتان باشد...

تو این چند وقت رویدادهای جالبی اتفاق افتاد که واقعا خوشحالم کرد...

زمانی که داداشم کلاس اول دبستان بود به خاطر مسائلی که در پست پیشین گفتم معلمش اونو با یکی از بچه های پرو و زبل کلاس دوست کرد و از اونجا که با این دوستش همسایه هم بودیم معلمشون به مادرها هم زنگ زد که رفت و آمد خانوادگی داشته باشید مجتبی (داداش من) توی درساش قوی بود ولی روابط اجتماعی پایینی داشت....بهمن(دوست داداشم) درساش معمولی بود ولی تعاملات اجتماعی فوق العاده ای داشت...

این دوستی از کلاس اول شروع شد و یک جورایی تمام اعضای خانواده رو درگیر کرد یعنی بهمن فقط دوست مجنبی نبود دوست تک تک ما هم بود مجتبی هم همچین وضعیتی داشت تو خانواده ی اونا

قدمت این دوستی در حال حاضر به 22 سال کشیده شد .....

این دو تا دوست تمام دوران دبستان با هم بودن و در دوران راهنمایی مدرسه ها از هم جدا شد ولی باز هم خونه ی هم می رفتن و در سال اول دبیرستان باز باهم هم مدرسه ای شدن ....سال دوم جفتشون به رشته ی ریاضی آمدن اما بهمن نتونست تو این رشته دووم بیاره و به خاطر فن بیان فوق العاده ای که داشت به رشته ی انسانی آمد ولی مجتبی ریاضی رو ادامه داد....ارتباط این دوتا تا سال اول دانشگاه برقرار بود اما کم کم با عوض شدن خونه ی بهمن این ارتباط کم رنگ و کم رنگ تر شد....

مجتبی رشته ی مهندسی عمران دانشگاه آزاد قبول شد و بهمن رشته ی حقوق دانشگاه فردوسی

دیگه 4 سال تموم شد و تقریبا میشه گفت این دوتا دیگه با هم هیچ ارتباطی نداشتن...تا اینکه بهمن ارشد حقوق دانشگاه علامه قبول شد و مجتبی ارشد سازه ی دانشگاه فردوسی...که این رو با یک زنگ به همدیگر اطلاع دادن...گذشت و گذشت و گذشت.....دیگه هیچ خبری از بهمن نبود........

که تو یه 24 اسفند ماه که روز تولد مجتبی بود پیامی از طریق فیسبوک بابام دریافت شد که از طرف بهمن بود...

و نوشته بود مجتبی عزیزم سالروز میلادت گلباران.....وقتی وارد صفحه ی پروفایلش شدم نوشته بود حقوق جزا PHD از دانشگاه آلمان دوره فلوشیپ.....

سریع مجتبی ادش کرد و بعد در یک فرصت دیگه با همدیگه صحبت کردن....بهمن از طرف خود دولت آلمان بورسیه شده بود و الان داشت دوره فلوشیپ رو میگذروند.....تویه ایران اولین کسی بود که از سخت ترین دانشگاه دنیا داشت دکترای حقوق می گرفت.....

موفقیت بهمن از همون دوران کودکیش کاملا قابل پیش بینی بود و اگر شکی هم داشتیم با ورودش به رشته ی انسانی و قبول شدنش در رشته ی حقوق کاملا به یقین تبدیل شد....

بهمن شاید اگر به زور رشته ی ریاضی رو ادامه می داد و نمرات در حد ناپلئونی می گرفت نمی تونست به جایی برسه....اگر او الان به این نقطه رسیده فقط به خاطر اینه که تمام برنامه های زندگیشو مطابق با تم شخصیتیش و هوش فوق العاده ی زبانیش پایه گذاری کرد و اینجاست که باید به نظریه ی هوش هشت گانه (در بعضی منابع 9 گانه) ی گاردنر ایمان آورد....

گاردنر معتقد بود ما چیزی تحت عنوان هوش کلی نداریم هر کسی ...هر فردی در شاخه ای از هوش فوق العادس باید همان را پیدا کنه و پرورشش بده تا بتونه مطرح بشه....

بهمن به نظر من هوش ریاضیش در کم ترین حدخودش قرار داشت ولی هوش زبانیش بالاترین نمره رو از آن خود کرده بود....واقعا از ته قلبم از شنیدن موفقیت هاش خوشحال شدم چون لیاقتشو داشت ..امیدوارم به آرزوهای زیادی که هنوز در دلش داره برسه...

 

[ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:10 ] [ زارا ]

[ ]

حدود دو ماه و خورده ای هستش که تحقیقات عظیمی رو درباره ی اوتیسم و آسپرگر دارم انجام می دم (البته منهای این هفته و هفته ی بعد که همش باید روی پایان نامم کار کنم)

در حین این تحقیقات همش مساله ای برای من پررنگ تر می شود که 6 سال پیش وقتی سر کلاس روانشناسی مرضی کودکان استاد داشت اختلالات طیف اوتیسم و آسپرگر رو درس میداد با گفتن چند تا نشانه از این بیماری برام این اختلال خیلی آشنا اومد...کسی که  در اتاق کناری من 24 سال باهم بودیم و درکنار هم بزرگ شدیم تا چند وقت پیش سعی در انکارش داشتم اما هرچی به عمق این تحقیقات نزدیکتر میشم شک من و خانوادم بیشتر به یقین تبدیل می شود....

یقینی که سالها پیش بهترین روانشناس ها سعی در قبول آن به مادر و پدرم داشتند

مامانم میگه موقعی که داداشم به دنیا آمد از همون اول زندگیش با بقیه متفاوت بود گریه هاش شدیدتر و خش دار بود با هرصدایی میزد زیر گریه مامانم بعدها برای آروم کردنش به موسیقی پی برد هروقت واسش آهنگ میذاشت گریشم بند می اومد و شروع می کرد به خندیدن و دست زدن...

از دیگر نشونه های شک برانگیز داداشم عدم تماس چشمی بود که الانم تا حدودی پابرجا مونده...

و همچنین ضعف زیادش تو تعاملات اجتماعی و درونگرایی شدیدش از دیگر عامل های تفاوت اون با سایر بچه ها بود. 

نشونه ی دیگرش هم وقتی ازش چیزی رو میخوای یا داری براش چیزی رو توضیح میدی نمیشه با اصطلاحات و زبان ادبیاتی توضیح بدی باید خیلی شیوا و جز به جز باهاش صحبت کنی وگرنه نمی تونه حرفاتو بفهمه البته این نشونش در حال حاضر خیلی کمتر شده ولی بازم بقیه متوجه میشن

دیگه اینکه ضعف شدیدی در نشان دادن هیجانات تو صورتش داره که اینم تا حدودی در الانش کمتر شده

و همچنین وسواس زیادی به نظم و ترتیب داره یعنی اگر جای چیزی عوض بشه خیلی سردرگم و حیرون میشه یا اگر برنامه هاش جابه حا بشه هم همینطوری میشه

و نشونه ی دیگه ای هم که تو بچگی داشت ولی الان دیگه نداره بیش فعالیش بود

ولی همه ی این نشانه ها باعث شده بود برادر من با بقیه پسرها خیلی تفاوت داشته باشه در نتیجه داداش من تنهای تنهاست.

رشته ی دبیرستانشو ریاضی رفت و در حال حاضر هم کارشناس ارشد مهندسی سازس از دانشگاه فردوسی تو خیلی چیزها هوش عجیبی داره مثلا زمانی که هنوز کلاس موسیقی نمی رفت وقتی یک آهنگی رو تلویزیون چخش می کرد می رفت سمت کیبوردش بدون اینکه هیچ نتی بلد باشه اون آهنگ رو می زد....یا زمانی که بچه بود به طرز عجیبی می تونست صدای همه رو تقلید کنه حتی حیوانات رو یعنی کسی نمی تونس تشخیص بده این صدای شیر یا صدای آدم در مورد صدای همه ی حیوان ها اینجوری بود...از دیگه ویژگی های عجیبش این بود تو سن یازده سالگیش به همه ی سیستم اعضای بدن و نحوه ی کارکردشون آگاهی داشت از ریز و درشتش که حتی دختر عمم که پزشک بود شاخ درآورده بود.

ولی چون نمی تونه با دیگران تعامل اجتماعی برقرار کنه هنوز نتونسته کار پیدا کنه...و تو تیر هم میره سربازی...نمیدونم چجوری میخواد دووم بیاره تاحالا یک لحظه هم از ما دور نبوده...می دونم دیگران خیلی اذیتش می کنن...

چند وقت پیش تو کلاسای امداد ثبت نام کرده بود که برای سربازیش در صورت حادثه بتونه از خودش مراقبت کنه تا اینکه تو این کلاس عاشق یک دختر به اسم مونا میشه....داداش بیچاره من که حتی قادر به ابراز تمایلاتش نیس برای اولین بار عاشق شده.....

دیدم یه مدتی هست هی تو خودش رفته بیش از صد دور دور اتاقش رو میزنه و فکر میکنه شصتم خبردار شد رفتم ازش پرسیدم جریان رو بهم گفت و می دونستم از الان افسردگی های داداشم شروع میشه چون اون اینقدر به تفاوت هاش با بقیه آگاهی نداشت...

باهاش خیلی حرف زدم بهش گفتم بهترین موقعیته که تو ضعفای خودتو بتونی بهتر درک کنی و زودتر اصلاحشون کنی پس به مونا دل نبند فقط به عنوان یک کلاس آموزشی نگاهش کن که فقط میخوای از ضعفات آگاهی پیدا کنی....

دقیقا هم همینطور شد... داداشم اومد همه چیز رو به یکی از همکلاسی هاش که باهاش احساس راحتی می کرد گفت و اونم به مونا انتقال داد و موناهم به داداشم گفت شما خیلی با ارزش تر از من هستید من به درد شما نمیخورم و از اون ور هم خواهرش بهش اس داد تو به هیچ دردی نمیخوری تو کی هستی که خواهر منو میخوای....

و اینجا بود که افسردگی های داداش من شروع شد تا اینکه دوست مونا که متاهل بود یه روز اومد پیش داداشم و گفتش ببین تو اول باید خودتو اصلاح کنی بعد به فکر ابراز علاقه بیوفتی تو چرا باهات صحبت می کنم به چشمام نگاه نمی کنی؟ چرا اینقدر کم حرف می زنی؟ چرا اینجوری هستی؟؟

الان دارم باهاش کار می کنم وقتی با من یا سایر اعضای خانواده حرف می زنه به چشمامون نگاه کنه....همش حرفاش یادش میره یا وقتی ما داریم باهاش حرف می زنیم به چشمامون نگاه می کنه حرفای ما رو متوجه نمیشه اما داره خیلی تمرین میکنه...من مطمئنم که بالاخره میتونه بر بیماریش غلبه کنه همونطور که یک فلج پس از سالها تمرین و ممارست میتونه روی پاهاش بایسته و یا حتی بدوه...

اوتیسم ها و آسپرگرها به خاطر ویژگی هاشون خیلی تنها هستن خیلیییییییی

کاش مردم کمی می فهمیدند و درک می کردند.....

کاش مردم اینقدر راحت برای مطرح کردن خودشون افراد دیگر رو مخصوصا این هارو که می دونند اینقدر ضعیف هستن مضحکه همدیگر نمی کردن....

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:54 ] [ زارا ]

[ ]

عرضم به حضورتون چندوقت پیش یعنی حدودا سه چهار ماهه پیش پسر عمه ی 38 ساله ی ما با یه دختر یه سال بزرگتر از من عقد کرد یعنی چیزی حدود 13 سال اختلاف....

جریان از این قراره این پسر عمه ی گل و گلابه ما که خودش هم دکتر هست قبلا با یه خانم دکتر ازدواج کرده بود و پس از 8 سال زندگی مشترک از هم جدا شده بودند و بعد اومده بود به ما گفته بود براش زن پیدا کنیم...حالا ماهم داشتیم براش از بین دخترای مطلقه یا دخترای 29- 30 به بالا براش زن پیدا می کردیم.......که یهو خبر اومد آخر هفته عقد پسر عمس با یه دختر مجرد لیسانس که 25 سالشه....هممون شوکه شدیم....

حدود سه چهار ماه پیش هم مراسم نامزدیشون بود که من بنا به دلایلی نتونسته بودم برم اما مامان و بابا و داداشم رفته بودن ..گویا مراسم مختلط بود و عروس خانم هم یک مانتو شلوار شیک مجلسی و کار شده پوشیده بودند و موهاشون هم خیلی ناز درست کرده بودن همه میگفتن عروس خیلی ناز شده بود (البته خداییش خودشم خیلی خوشگله) 

چند وقت پیش که با مامانم رفته بودیم مانتوی عید بخریم مامانم سر یه مغازه یهو واستاد گفت واااای این چه خوشکله بیا همینو بگیریم...یک مانتوی سیاه بود که روش کار شده بود و خیلی هم خوشگل بود...گفتم مامان این خیلی گرونه ها گفت اشگال نداره واسه عروسی ها هم میتونی بپوشی...خلاصه مانتو رو خریدیم...

دیروز که داشتم تو وایبر تو گروه فامیلی مطالبشو نگاه می کردم دیدم زن پسرعمم عکس نامزدیشو گذاشته....واااای خدای من مانتوی من دقیقااااااا شبیه اون بود...اصلااااا مو نمی زدددد......فقط رنگاشون باهم فرق داشت......از دست این مامانم...بیخود نبود چشمشو گرفته بود...حالا به من بگید من با چه رویی این مانتو رو تو عید بپوشم

..............................................

دیروز بالاخره شبکه نمایش درست شد...هوراااااااا....حالا دیگه بیمارستان چونا رو میتونم بعد 5 شب ببینم

الانم کتاب شخصیت رو جلوم وا انداختم برم یکم بخونمش...بابای

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 8:56 ] [ زارا ]

[ ]

دیروز یه کتابی تموم کردم به نام تیزهوشان متفاوت اندیشند...کتاب در واقع به بررسی داستان زندگی افراد خلاق پرداخته بود و تفاوت متداول اندیشی و متفاوت اندیشی رو گفته بود....

نکته ای که تو این کتاب قابل توجه بود این بود که شخصیت های خلاق که یا هنرمند بودند و یا مخترع و دانشمند و... هرکدومشون گذشته های متفاوتی داشتند و در خانواده های متفاوتی پرورش یافته بودند یکی در خانواده فقیر بود یکی ثروتمند....اما با همه ی این تفاوت ها اکثرنشون یک وجه مشترک داشتند....پدر و مادری که حامی آنها بودند و به تفاوت ها و خلاقیت های اونا اهمیت میدادن و تحقیرشون نمی کردند. 

خدای من یک پدر و مادر تا کجا میتونن بچشونو بفرستن...یکی با نحوه ی تربیتش بچشو به یک دانشمند تبدیل میکنه و یکی هم از بس تو سر طفل معصومش میزنه و تحقیرش میکنه که تبدیل به یک معتاد و یا یک دزد خیابونی بشه و اگر اینارو هم نشه به یک فرد عادی که ضعف اعتماد به نفس داره و همه ی مردم راحت میتونن سوارش بشن تبدیل میشه....

واقعا پدر یا مادر شدن لیاقت میخواهد....شاید خیلی از ماها واقعا لایق پدر و مادر شدن نیستیم...دختر یا پسری که هنوز به مدیریت هیجانات خودش نرسیده و با کوچکترین چیز از کوره درمیره....واقعااااااااا نه تنها لایق پدر و مادر شدن نیست حتی لایق همسر شدن هم نیست...

چه خوبه که گاهی وقت ها یکم خودمونو موشکافی کنیم و به ضعف هامون برسیم و با یک برنامه ریزی به اصلاحشون بپردازیم بععععد به فکر مادر یا پدر شدن بپردازیم....

...................................................................

از امروز دیگه میخوام روی ایرادات پایان نامم کار کنم ....الانم باید برم کتابخونه چندتا کتاب دیگه هم بگیرم....

 

[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:16 ] [ زارا ]

[ ]