چندوقت پیش که پسرعمه آمده بود ایران تو خونمون خودشو رسما بی دین معرفی کرد و فقط گفت من خداپرستم و برسبک و سیاق هیچکس دیگه ای خدامو پرستش نمی کنم...اول همه در برابرش جبهه گرفته بودن مامانمم همچین با یه اخم و تخمی نگاش کرد که نگو...ولی بعد که بابام استدلالشو ازش پرسید یه چیزایی گفت که واقعا آدم به فکر می برد...

می گفت من هیچ دینی رو قبول ندارم چون همین دین باعث نفاق و دشمنی بین مردم شده و همشونو از اصل خداپرستی که در همه ی ادیان مشترک هست رو منحرف کرده...مردم بخاطر دینشون همدیگرو اینقدر راحت می کشن بهم توهین می کنن، آبرو می برن... زیرآب هم رو میزنن دنیا داره از دشمنی مسلمون و سنی و شیعه و یهود و جهود و مسیحی منفجر میشه آیا این همه جنگ و خونریزی برای خداپرستی هستش؟؟؟ این پرستششون بخوره تو سرشون...

نمیدونم چرا یهو دلم برای امامان و پیامبران سوخت چی میخواستن چی شد؟؟؟ حضرت محمد از کجا میدونست یه روز از دینش علیه خودشو و خاندانش استفاده میشه و تا اونجایی پیش میره که مردم دیگر به هیچ دینی اعتماد نخواهند کرد بسکه دیگران در مسند قدرت گند زدن به این دین و آبروی همه ی ادیان را بردند.

کاش واقعا تو این دنیا هیچکس به کار اون یکی کار نداشت..کاش همه سرشون تو کار خودشون بود...شاید یکی از علت های موفقیت کشورهای ابرقدرت در شرق آسیا همین باشه سرشون تو لاکه خودشونه...اصلا چکار دارن دینت چیه؟؟چکاره ای؟؟فقط هرچی که هستی باید برای مملکتت زحمت بکشی نمیذارن اینجور حرف ها مانع پیشرفتشون بشه....



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 11:39 | نویسنده : زارا |
امروز مهد نرفتم دیروزش به فاطمه گفته بودم امروز نمیام قرار بود امروز صب با مامانم یه جا بریم که خانوم زد زیرش با زن داییم رفتن کلاس فرهنگسرای بهشت منم هیچی دیگه تو خونه موندم... بین 4 انتخاب شغلی موندم..دیروز با مریم دوستم حرف میزدم ازش در مورد شغلش می پرسیدم شغلش آموزش کودکان استثنایی هست می گفت کار با این جور بچه ها خیلی خلاقیت میخواد و خیلی از کارش راضی بود میگفت هیچوقت نمی خوام برم مدارس عادی...احساس می کنم این ذات پاک مریم هست که با اینجور بچه ها همخوانی داره برای همینم هست عاشقه کارشه وگرنه میگفتش داشتیم کسانی رو که از آموزش استثنایی رفتن عادی...خلاصه منم چهارتا گزینه شغلی جلو خودم گذاشتم نمیدونم اول سراغ کدوم یکیشون برم؟؟ از اونجایی که برای استخدامم باید همه ی طرح ها و اختراعاتم رو رو کنم باید گزینه ای رو انتخاب کنم که مطمئنم میخوام تو این حیطه کار کنم....امروز صبح گفتم برم استخاره کنم ولی با خودم میگم اول خودم خوب فکرامو بکنم تمام زوایا و جوانب رو در نظر بگیرم بعد برم سراغ استخاره......با خودم می گم اگه برم آموزش استثنایی پس اون همه هدف و برنامه ای رو که واسه خودم چیده بودم چی میشه؟؟ آموزش استثنایی کاملا مخالف جهت اهدافم هست ولی آینده ی کاریش خوبه....مهدکودک کاملا همسو با اهدافم هست ولی آینده ی کاری خوبی نداره...اون دو تای دیگه هم به همین منوال هست...فک کنم همون برم استخاره کنم بهتر باشه...

 



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 11:26 | نویسنده : زارا |
چه روزا زود میگذره انگار همین دیروز بودا این وبلاگ رو افتتاح کردم عنوانشم بوده مهپاره ای بی بند و بار..عاشق این آهنگ همای بودم روزی 3-4 مرتبه گوش میدادمش...هی 5 سال گذشت...یادمه ترم بعد قرار بود مهرش برم ترم 5 از اون موقع می خواستم خودمو واسه ارشد آماده کنم یک ورری منو گرفته بود که نگو میخواستم برم ارشد بالینی سازمان علوم پزشکی یادمه همه تابستون جام تو کتابخونه بود ولی وقتی ترم شروع شد منصرف شدم و خوشی زد زیردلمان خوندنم واسه ارشد رفتش تا ترم هفت که به این نتیجه رسیدم از بالینی بدم میاد و تغییر گرایش دادم...هی چه روزایی بود..دوران کارشناسی بهترین روزای عمرم بود 4 سال تمام فقط ول گشتیم فقط موقع امتحانا لای کتاب رو باز می کردیم همشم در حال دودر کردنه کلاسا بودیم..سرکلاس هم که می رفتیم مدام درحال مسخره بازی و اسکل کردن استادا بودیم...وااااااایییی چه روزایی بود..خواستیم این رویه رو تو ارشد هم پیش بگیریم دیدیم به علت کمی جمعیت زود سه میشیم بیخیال شدیم وکلا مثله کارشناسی نمیشد همچیو به شوخی گرفت..هیچی دیگه ماهم کرک و پرمون ریخت.

این استاد گرامی باز امر فرمودن یه مقاله بنویسم...حسش نیییی...باید زود دست بکار شم فقط اینترنتم 2 گیگش مونده...

الانم باید یه آموزش واسه کوچولوهام بنویسم..

راستی یه چیزی دیروز برا بار هزارم از خودم دو تست مایرز و هالند گرفتم بنظرم الان دقیقا جایی هستم که باید باشم بهرحال در هرشغلی که باشم باید سروکارم با کودکان باشه..چه در مطب مشاوره..چه در مهدکودک..چه تو مدرسه..چه حتی کار با کودکان استثنایی...خب من خیلی از توانمندی های کار با کودکان رو دارم ..علمشو، شیوه ی برقراری ارتباط...نحوه ی آموزششو...تجربشو...از همه مهمتر صبرشو و از همه مهم تر مهم تر لذتی که خودم از شغلم می برم شاید این برای خیلی ها قابل درک نباشه ولی وقتی این جمله ی معروف ادیسون رو می خونم که من اصلا تو عمرم یک ثانیه هم کار نکردم اینا همش عشق و زندگی بود رو با تمام سلول های وجودم درکش می کنم...بچه ها برای من هم عشقن و هم زندگی...

دیروز یه نفری زنگ زد داداش گوشی رو برداشت گفته بود واسه امر خیر خدا رو شکر که مامانم نبود....اصلا حس خواستگار رو ندارم یک عالمه کار رو سرم ریخته هی خدا خدا میکنم دیگه زنگ نزنه چون این مامان من هرچیم بهش نگی باز اگه موقعیت طرف خوب باشه باز راهش میده...

پسرعمه هم دیروز رفت تهران که از اونجا بره آلمان و بعد هم آمریکا...خیلی لاغر شده بود..ولی اخلاق گندش یک صدمم عوض نشده بود هی به منه بدبخت تیکه مینداخت..گراززز...میگه من اونجا نمی مونم حالا مامان خواست بمونه بمونه ولی من میام ایران چون واسه رشته من ایران بهتر کار گیر میاد..ولی من میگم احتمالا اینجا یه وابستگی داره که میخواد برگرده احتمالا با یه دختری روابط عاشقانه عارفانه ای داره....والا... مگه خر مغزشو گاز گرفته که برگرده..

دیگه اینکه از شنبه هم میرم سراغ مقاله ی استادم...پرسشنامه ای رو هم که خودم ترجمه کردم دادم استادم گفتش بده به چند نفر ترجمتو تایید کنن من از فرصت استفاده کردم دادم به پسرعمه یه چندتا ایراد داشت اصلاح کرد و بعدشم بهم گفت خوشم اومد ازت خیلی مفهومی میترجمی



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 11:22 | نویسنده : زارا |
میدونی چیه؟؟ روانشناس بودن خیلی سخته..همه ازت انتظار دارن.. اول اینکه اصلا تو جمع ها راحت نیستی نمیتونی خیلی راحت با بقیه حرف بزنی حالا هر حرفی مثلا مثله بقیه یه چرت و پرتی بگی بعدشم غش غش بخندی یکدفعه یه عالمه نگاه بسمت تو زارا مثلا تو روانشناسیا...واقعا به این حرفا عقیده داری؟؟؟بیخود نمی گن روانشناسا خودشون دیوونن...درحالیکه تو فقط داری درست مثله بقیه حرف میزنی.....دوم اینکه وقتی یک عزیزت فوت می کنه داری گریه می کنی شیون می کنی همه دورت جمع میشن میگن اااا زارا مثلا تو روانشناسی ها تو که نباید گریه کنی...سوم اینکه تو هر جمعی که پاتو میذاری همه دونه دونه دورت می کنن و از مشکلات زندگی و بچه و اینا میگن و اون مهمونی یا مجلسو کوفتت می کنن....

آره می بینی روانشناس بودن چقد سخته بدتر از اینکه تو یه آدم درونگرایی هم باشی و سرت همیشه تو کار خودت باشه و این همه هم از توقع داشته باشن و تا نتونی خواسته ها و نظرهای اون ها رو برآورده کنی کلی توهین و تحقیر و..اینا بشنوی....

.خواستم اینو بگم که روانشناس ها در درجه ی اول یک انسان هستند مثله همه ی انسان هایی که روی زمین هستش میتونن تو جمع ها فامیل و دوستانه و...چرت و پرت بگن بخندن...می تونن تو سختی های زندگیشون گریه کنن ضجه بزنن...می تونن تو همه ی مهمونی ها و جمع ها سرشون تو لاک خودشون باشه واینقد سوال پیچشون نکنن..

بیاین رفتار آدم ها رو با حرفه ای که دارن قضاوت نکنیم...بیاین تو هر جمع و مهمونی به یکدیگر فارغ از شغل و رشته نگاه کنیم...بگذاریم این جمع دوستانه به همه خوش بگذرد.

پی نوشت:

البته بعضی از افراد هستن که تو هر مهمونی با شغلشان ابراز وجود می کنند و خودشونو دست بالا می گیرن و اصلا نمیشه باهاشون حرف زد...مطالب بالا در مورد این ها سنخیت ندارد اون ها از همان اول خودشون رو از جمع جدا کرده و تافته ی جدا بافته می دانند.



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 17:38 | نویسنده : زارا |
این روزا روزای پراسترسی برای بچه هاییکه کنکور  دادن چون کلا شهریور مرحله ی اعلام نهایی نتایج کنکور هست و الان هم تا چند ساعت آینده و یاشاید همین امشب یا فردا صبح نتایج کارشناسی ارشد در سایت سازمان سنجش اعلام میشه..

امروز عجیب یاد اون روزا افتادم من تاحالا دو مرتبه این استرسو تجربه کردم در واقع 4 مرتبه چون نتایج اولیه هم باز استرس خودشو داره...الان یه دفه ورم گرفته اون خاطراتو مرور کنم..

فک می کنم تابستونه سال 87 بود که من و دختردایی بی صبرانه منتظر اعلام نتایج اولیه کنکور سراسری بودیم..شانس من، هم سال من یک عالمه کنکوری تو فامیل داشتیم که دخترداییم در راسش بود بقیه جز فامیل های دورتری محسوب می شدند. حانیه تجربی بود و من انسانی...

هیچوخ یادم نمی ره یه روز که می خواستن نتایجو اعلام کنن تا صبح من داشتم خواب کنکور می دیدم که یکدفعه ساعت 9 صبح حانیه بهم زنگ زد و من از خواب پریدم گفتش پاشو زارا الان دوستم بهم زنگ زد گفت نتایجو زدن...الان میام خونتون بریم نتایجمونو ببینیم.....وااااای خداااا چه استرسسسسی الان که یادش میفتم داشتم..... هیچی دیگه منم بدو رفتم نتایجمو تو اینترنت دیدم شده بودم 4206 و زیر گروه هامم 3500 شده بود و رتبه ی زبانم شده بود فک  کنم 11000 یا 12000 یادم نیس دقیقا...اصلا نمی دونستم حالا این رتبم خوبه یا نه؟؟؟هیچی دیگه گذشتشو دختردایی اومد خونمون بدو بدو رفت پشت اینترنت همون موقع هم تلفن زنگ زد رفتم سراغ تلفن اصلا نفهمیدم کی بود چی بود همش تو فکر رتبه ی دخترداییم بودم ...آخه ما دوتا خیلی باهم رقابت داشتیم بعدشم اون به عنوان یک تیزهوش و زرنگ تو فامیل معروف بود همه ی نمره هاش بالای 19 بود در حالیکه نهایی من شده بود 16...هیچی دیگه رفتم پیشش گفتم چند شدی؟؟ گفت قبول شدم ..گفتم چند گفت 19000...منم کپ کردم چون میدونستم این رتبه تو تجربی خیلی بالاس هیچ جا قبول نمیشه...دیگه خلاصه گذشت تا شهریور که طبق معمول باز من خواب موندم و بابام منو از خواب بیدار کرد که بدو زارا نتایج نهایی رو زدن و دیدم روانشناسی بالینی غیرانتفاعی قبول شدم...که هیچوخ یادم نمیره که چقددد گریه کردم و دختردایمم زبان یک موسسه ی غیرانتفاعی قبول شد و در پوست خود نمی گنجید چون فک می کرد هیج جا قبول نمیشه... این از کارشناسی

اما زمان اعلام نتایج ارشد...تو این دوران من ایندفعه با دخترخاله رقیب بودم....واییی چه روزایییی بوددد..

رشته ی من خیلی کم دانشجو واسه ارشد می گرفتن و همشم دولتی بود ولی رشته ی دخترخاله که معماری بود یک عالمه می گرفتن و کلی هم موسسه ی غیرانتفاعی می گرفتن...واسه همین اون امیدش بیشتر از من بود

زمان اعلام نتایج اولیه فک کنم اردیبهشت بود یا خرداد یادم تیس دقیق...هیچی دیگه صبح پاشدم دیدم نتایجو نزدن گفتم نمی تونم استرسو تحمل کنم رفتم مهدکودک اون موقع تو نوباوه با ریحانه همکار بودم..از یه هفته قبلش به ریحانه گفته بودم میخوان تو این هفته یه خبر مهمی بهم بدن واسم دعا کن..اونم شدیدن تو کنجکاوی بود چه خبری؟؟؟ دیگه ساعتای 9 بود دخترخالهبهم زنگ زد گفت چند شدی؟؟؟؟منم گفتم تو مهدم نمی دونم گفتم تو چند شدی گفت 2248..گفتش شمارتو بده خودم ببینم...گفتم نهههههههههههه..هیچی دیگه به ریحانه گفتم فقط واسم دعا کن الان خبره قراره برسه...رفتم خونه حالا هرچی تو سایت برو نمیره از اون ورم هی خالمو دخترخالم زنگ میزدن زارا چکار کرد؟؟؟بالخره با هزار بدبختی رفتم دیدم شدم 500 اینقدددد دپرس شدم که نگو بعد یهو یادم افتاد ااا من واسه رشته دوم خونده بودم رشته دوم رو دیدم دیووونه شدم شده بودم 247...خیالم راحت شد دیگه مطمئن بودم که قبول شدم حالا شبانه و روزانشو نمی دونستم...وایییی چه حس خوبی بود باورم نمی شد...هیشکی خونه نبود اول بابا زنگ زد گفت چکار کردی گفتم قبول شدم بعدش مامانم از سرکلاسش اس ام اس داد به اونم گفتم که به گفته ی خودش یهو وسط کلاس ذوق کردش به تمام دنیا گزارش داد...

اما نتایج نهایی ارشد درست روزی مثله همین روزا اعلام شد...

فردا صبحش از ساعت 7 رفتم تو سایت حالا مگه اینا اعلام میکردن کشتن منو...یک آن رفتم دستشویی خالم زنگ زد گفت کجا قبول شدی؟؟ گفتم مگه اعلااام کردن؟؟؟؟ گفتم دخترخاله کجا قبول شده؟؟ گفتش یک موسسه ی غیرانتفاعی تو فریدونکنار ولی نمیره....دیگه منم رفتم تو سایت دیدم دانشگاه...قول شدم اونم روزانههه....وایییییی چه کیفی داد...چه حالیی داد البته خبر نداشتم دیگه بعدش قراره چه بلاهایی سرم بیاد که از هرچی ارشد حالم بهم بخوره...ولی خب اونم به لطف خدا حل شد و به یک دانشگاه شبانه انتقالی گرفتم....دخترخاله هم دانشگاه آزاد شهرخودمون قبول شد....اینم از انشای ما..خخخخخخ



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 16:14 | نویسنده : زارا |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.