☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
جمعه هجدهم مهر 1393
زارا
این روزا خیلی درگیرم هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ ذهنی...فقط امیدم به شکوه و عظمت خداست که کمکمون کنه..

دو سه روز پیش مامانم درحالیکه یکسال و نیم از یائسگیش میگذشت شروع به خونریزی کرد و این بدترین حالت برای یک زن یائسه هست فرداش سریع رفتیم دکتر متخصص زنان واسه شنبه دستور کورتاژ تشخیصی داده...حالا یه عده از دوستای مامانم میگن این کار خطرناکه بعضی دکترا میگن وقتی رحمی که فیبروم داشته بعد یائسگی شروع به خونریزی میکنه باید سریع برداشته بشه چون به احتمال خیلی زیاد بدخیم شده و اگر کورتاژ تشخیصی بشه باعث انگولک شدنه غده میشه و به تخمدان ها هم سرایت میکنه...حالا ما موندیم چکار کنیم؟؟؟

حالا تو این وضعیت با مشتری قولنامه کردیم و قرار شده ظرف این هفته ای که میاد خونه رو تخلیه کنیم. اون خونه جدیدیه هم هنوز کابینتاش مونده و تا یکشنبه حاضر نمیشه...

از یه طرف مامان وضعش اینجوریه از یه طرف باید خونه رو جمع کنیم و بریم اون خونه جدیده رو مرتب کنیم...

بابا و داداشم کمکم نمیکنن همه کارا رو دوش منه...

از یه طرفم باید هرچه زودتر کارای اجرامو انجام بدم و مقاله ی پایان ناممو بنویسم...وگرنه تا موقعه دفاعم نمرش حاضر نمیشه...

از یه طرف باید مراقب مامان باشم و احتمالا اگر پیش دکتر پورجواد بریم دستور سریع تخلیه رحمو میده ...نمیدونم واقعا باید چکار کنم؟؟؟

باز مامانم جوش داداشمو میزنه که هیچ جا با مدرک فوق لیسانس سازه از دانشگاه سراسری بهش امریه نمیدن...و ممکنه مرز بفرستنش...از این ورم که هی خبر کشتار سراروان میاد...

خیلی گیجم....کاش یک عالمه خواهر داشتم تا تو این شرایط کمکم می کردن.... یکیشون میرفت واسه پرستاری مامانم...یکیشونم میومد کمکم واسه اسباب کشی..واقعا خواهر نعمته...

خواهش می کنم واسم دعا کنید...

سه شنبه پانزدهم مهر 1393
زارا
امروز از ساعت 9/5 تا نزدیکای 2 رفته بودم حرم...ببخشید منظورم عربستان بود...(بسکههه عرب ریخته اونجا)...رفته بودم سه تا کتابی که از کتابخونه گرفته بودم پس بدم..

اینقدههه دلم بازم کتاب میخواست ولی خب باید رو دلم پا میذاشتم چون یکم دیگه هوا سرد میشه نمیتونم هی مدام اینهمه راه بیام حرم کتاب بگیرم و پس بدم...میرم از دم خونمون کتاب میگیرم گرچه خیلی از کتابارو ندارهه

بعداز اینکه کتابامو پس دادم اومدم تو سلف نشستم داشتم شیرکاکائو مو میخوردم یهو برق کل کتابخونه رفت...همه جا رفت تو ظلمات...وایییی اینقدر وحشتناک بود که نگو گفتم الانه یک صدای توپ و خمپاره ای بیاد کل حرم بره رو هوا....یکی از بچه ها گوشیش چراغ قوه داشت باهاش اومدم بیرون از کتابخونه.....خلاصه اینکه خیلی فاز داد...

فردا باید برم دانشگاهحوصله ندارم......کاش فقط میشد برم کار اجرامو انجام بدم ...دیگه نرم سرکلاس...بعد 19 سال درس خوندن با تحصیلات عالیه وقتی برای کار به هر ارگانی سرمیزنی و هیچ کاری واست نیست آخه دیگه با چه انگیزه ای برم سر کلاس درس....اونم درسی که قبلا تو کارشناسی پاسش کردی فتوکپیشو باید تو ارشدم پاس کنی...

حدالاقل اگه واسه اجرا برم دانشگاه حال میده...از این دانشگاه میری اون یکی از اینور به اونور....آدمای متفاوت...دانشگاههای مختلف....

خدا پدر و مادر این دکتر پورصادق رو بیامرزه....شیر مادرش حلالش باشه....بعد دوسال گوش شیطون کر این آلرژی ما رو در عرض یک هفته خوب کرد....بیخود که یک دکتر معروف نمیشه...قبلش رفته بودم پیش یک دکتر دیگه گند زده بود به آلرژیم کلا از نفس ساقط شده بودم......خدایا شکرت چه نفس کشیدن با بینی حال میده بعد دوسال دارم تجربش میکنم....

از خدا میخوام وسط بهشتش یک قصر سفارشی واسه دکتر پورصادق بذاره کنار....یک قصر دیگم کنارش واسه مامانش که همچین معجزه ای رو بدنیا آورد...از ته ته ته دلم میگم اینو...

 

 

 

 

یکشنبه سیزدهم مهر 1393
زارا
میخواستم از هفته ی دیگه کارای اجرامو شروع کنم ولی میبینم هرچی زودتر شروع کنم و پرونده ی این ارشد لعنتی زودتر تموم شه به نفعمه..

والا با این قانونای داغونی که از هر دم میرسه آدم باید تو کاراش سریع باشه و بتونه جایگاهشو تثبیت کنه وگرنه کلات پس معرکس...

اومدن در راستای تسهیل ازدواج جوانان یک قانونایی به تصویب رسوندن که آدم شاخ درمیاره..

حالا میگیم اون قانون سربازی متاهل ها که نمیدونم چقد ازش کم میشه ..خداییش قانون خوبه

ولی این طرح ممنوعیت استخدام دختران مجرد در هیئت علمی چی میگه این وسط....

.تو این مملکت که نمیشه خود دختر دادار دودور را بندازه تا شوهر دلخواهشو پیدا کنه پس باید به هرکی از را رسید اوکی بده و زنش بشه اونوخ فکر اینو نمیکنن اون آمار 80 درصدی طلاق دختران زیر 30 میشه 100 در 100؟؟؟

اصلا مگه دخترای الان میان دست به همچین کاری بزنن؟؟؟اونوخته که کم کم بوی ازدواج های صوری به مشام میرسه....

دقیقا همون کاری که با ممنوعیت خروج دختران مجرد از ایران کردن...

یک قانون باید خیلی حساب شده و با برنامه پیش بره نه اینکه یهو گند بزنه به همه چی...

 

درسته دیگه الان خیلی چیزا تغییر کرده و دیگه اسممون قاجاریه نیست ولی بنظر من هنوز در این دوران به مثال همان زمان قاجار چندین سال پیشیم که دویست سال و یا بعضا 1000 سال با کشورهای دیگه فاصله داریم...

 

 

شنبه دوازدهم مهر 1393
زارا
امروز بعد چهار روز رفتم مهد....

اول از همه رفتم تو کلاس نوپا پیش مربیشون فاطمه...کلاس طبق معمول با آرامشی که فاطمه تو کلاس برقرار کرده بود بچه ها بی دغدغه و راحت داشتن بازی میکردن و تو چشماشون پر آرامش و رضایت بود...مرسی فاطمه درسته گاهی وقتا با سوالات رو اعصاب من راه میری ولی از اینکه اینقدر برای بچه ها ارزش قائلی ممنونم...

بعد رفتم تو کلاس نوباوه که مربیشون سحر بود با یک کارورز....غلغله بود بچه ها هی از این نیمکتا بالا میرفتن و میپریدن...نیمکتایی که هرلحظه ممکنه چپ کنه...یا بچه ها در حین دوییدن سرشون به گوشه ی نیمکت بخوره...سحرم با کارورز نشسته بودن باهم قدقدا میکردن و هییی غر میزدن...فک کنم فقط خداست که اینجور بچه هارو تا حالا نگه داشته.....دستشونم کاردستی بود که داشتن درست میکردن..

قبلش دیدم تو همه ی کلاسا دست مربیا همش مقوا و قیچی و ایناست به سحر گفتم جریان چیه چرا همتون دارین الان کاردستی درس میکنین برین تو خونتون درست کنین...

گفتش: خانم مدیر تازه یادشون اومده فردا عید قربانه گفته هر مربی واسه هر بچش یک عدد گوسفند ناقابل درست کنه

خب یکی به من بگه این یعنی چی...

اولا اینکه چرا کاردستی رو مربی الان باید درست کنه؟؟؟الان وظیفه ی مربی آموزش بچه هستش نه اینه به امان خدا ولشون کنه خودش بره کاردستی درس کنه

دوما اینکه اصلا جرا کاردستی رو مربی درس کنه؟؟؟ مثلا یعنی چی یه گوسفند رو میدن به بچه به عنوان کاردستی....بهتر نیست این گوسفند رو خود بچه درست کنه فقط واسه بچه های کوچکتر مربی برششو بزنه وچسبوندشو و کشیدن چشمش و دهنش با بچه باشه؟؟

حالا هرچقدددد بخواد کاردستی کثیف بشه ولی این خیلی خوبه که بچه خودش اون اثر رو خلق کنه تا مربی...

رفتم به مدیرمون میگم مدیرمون میگه منم هی میگم ولی والدین توقع دارن کاردستی خوشگل و تمییز به بچه بدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم میدونم مدیرمون چی میگه با خیلی از والدین بچه ها سر و کار داشتم...متاسفانه خیلی هاشون اینقدررر کوته فکر هستن که اصلا به رشد روحی بچه هیچ توجهی ندارن و مثلا هم خیرسرشون تحصیل کرده هم هستن تا میای باهاشون حرف بزنی کلی منم منم میکنن و هزارتا لیچار بار مربی میکنن...

البته این هم از نظام آموزشی ناقص آموزش و پرورشه که حتی معلما حالا دیگه چه برسه به مربیا رو آدم حساب نمیکنه...

 

جمعه یازدهم مهر 1393
زارا
عاقا این بابای من یه دوستی داره که از موقعیکه من بچه بودم یادمه اینا با هم دوست بودن و تا حالا خیلی هم باهم قهرای بدی کردن ولی باز باهم دوست شدن...

مامانم همیشه یادمه از اون موقعه که بچه بودم نمیخواست بابام با این یارو رفت و آمد کنه میگفت این یارویه اهل خدا و نماز و روزه نیست اثرات بدی رو زندگیمون داره...

راستم میگفت هروقت پاش به زندگیمون وا میشد بابای من خیلی با ماها عصبی رفتار میکرد....معلوم نبود چی تو گوش بابای من میخوند که اینجوری میشد

خودش زن و دو تا بچه داره ولی اصلا با خانمش خوب نیست خودش میگفت ما فقط تو شناسنامه زن و شوهریم..خیلی زنشو اذیت میکنه و همشم میاد از زنش پیش ما بد میگه...مامانم که چندبار زنشو دیده بود میگفت خیلی خانومه ماهیه حیفه این زن واسه این

یه سری هم خودش رفته بود با پولاش یه سفر دوره اروپا ...عکساشو که رو سی دی ریخته بود واسمون آورد که ماهم ببینینم... یعنی اینقدددددر عکسای افتضاح گرفته بود که حال هممون بهم خورد...یعنی آدم اینقدددر عقده اییی...همشم تو این کلوب ها ولو بود...

خلاصه این عاغا بعد یک قهر طولانی با بابام باز دیروز به گوشی بابام زنگ زد اومد خونمون...تو این مدت که تقریبا دو سالی میشد زندگیمون خیلی پر آرامش بود ولی تا اینکه دیروز اومد خونمون ....

اومده میگه پسرم نااهل شده با چاقود دنبالم کرده..همش میخواد من فوت کنم پولمو بالا بکشه...اومدم اینجا بهم یه راه حل بدین....

بنظر شما چه راه حلی میشه به این داد...این پسر دست پرورده ی همون پدر لا ابالی هستش ....همون پدری که دست به هرکاری میزد که فقط به پول برسه....همون پدری که خدایی تو زندگیش وجود نداره.... حالا اومده از دست پسرم امنیت جانی ندارم همه ی اینا هم تقصیر مادرشه....مادری که قربانی این زندگی شوم با این شد....

از تک تک اعضای خانوادمون میخواست که بهش راه حل بدن...از منم خواست...

بهش گفتم راه حل من به عقل منطق گرای شما جور درنمیاد...گفتش حالا بگو.....گفتم الان شما هیچ راه ارتباطی با پسرتون ندارین...پسرتون دنبالتونه که با چاقو تهدیدیتون کنه....نمیدونین شبا کجا میره ....یک ماه یک ماه غیب میشه....با مادرشم که خوب نیست....هیچ کس امینی رو هم ندارین که بره اعتمادشو جلب کنه.....پس همه ی درا به روی شما بستس...گفتش: آره....

پس با تمام وجودتون برای گذشتتون به درگاه خداوند توبه کنید...و ازش بخواهید اون کمکتون کنه و به این کمک ایمان داشته باشید.....و اینکه من اسم یک روانشناس خیلی عالی که متخصص جوانان هست رو بهتون معرفی می کنم که برید پیشش و این مستلزم اینه که شما و خانومتون با هم برید شاید تونستید به یک راه حل برسید...با توکل و حمایت خداوند به تلاشتون برای رسیدن به راه حل ادامه بدید....

با حالتی مسخره بهم نگاه کرد و گفت: این بود راه حلت؟؟؟!!! خدا خیلی بتونه کمک کنه منو آروم میکنه اونکه نمیتونه مسئله ی منو حل کنه این اصلا با عقل جور درنمیاد....

بهش گفتم؟ گفتم که راه حل من با عقل منطقی شما جور درنمیاد....خیلی چیزها احتیاجی به منطق نداره چون اینقدر وسیع تر از قدرت درک ما آدماست با هیچ روش عقلی جواب نمیده خیلی از چیزها احتیاج به ایمان و باور قلبی داره اگر تونستید به این برسین به خدا هم میرسید...