تا جاییکه خبرداشتم پدربزرگ من دو برادر دیگه هم داشت به اسم محمد و علی ...محمد بزرگه بود پدربزرگه من وسطی بود و علی هم کوچیکه بود....محمد برادر بزرگه خیلی نورچشمی مامانش بود و خداییش از همه هم خوشگل تر بود خیلی هم خرخون بود و عاشق حیوانات آخرش هم رفت دامپزشک شد و این برای مادر و پدرشون تو جامعه ی بی سواد اونروز خیلی باعث مباهاتشون بود...اما محمود که پدربزرگه من باشه اصلا درس نمی خوند(بگو من به کی رفتم) خیلی وقت ها مدرسه هم نمی رفت و سر مادر پدر بدبختو کلاه میذاشت آخر هرسال هم چندتا تجدیدی میاورد خلاصه بالاخره تونستش تا دیپلم بخونه و دیگه درسو ول کنه اون موقعشم با دیپلم کلی کار گیر آدم میومد.

اما علی پسر آخر خانواده ...علی پسری علاوه براینکه درس نخون بود بشدت هم شیطون بود و از دیوار راست بالا می رفت(بگو خاله کوچیکم به کی رفته) 

بین بچه ها همیشه تبعیض بود و همیشه محمد نورچشمی بود و رابطش با دو برادر دیگش زیاد خوب نبود ولی محمود و علی دیوانه وار همو دوس داشتن تا اینکه یه روز علی به خانوادش گفت میخوام برم آلمان ادامه تحصیل بدم خلاصه باباجونیم(پدر پدربزرگم) علی رو فرستاد آلمان پیش یکی از فامیلاشون 

محمود که تهران بی علی برایش معنی نداشت از تهران به مشهد آمد و همینجا زن گرفت.

علی تو آلمان خیلی موفق عمل کرد و تونست به زبان آن ها مسلط بشه و پزشکی بخونه و تخصصشو تو زمینه قلب بگیره و همونجا هم ازدواج میکنه و صاحب یک دختر میشه

مامانم خیلی از خاطره های گذشتشو واسم تعریف میکنه مامانم هم مثله پدربزرگم عاشق عمو علی بوده و هنوز سوغاتیایی که از آلمان حدود 40 سال پیش براش آورده رو نگه داشته یک پیراهنش هست که اصلا یه بارم نپوشیده

خیلی دوست داشتم ببینمش

حدود 14 سال پیش بود که یه روز پدربزرگ با لباس سیاه و چهره ی ماتم زده اومد خونمون گفت علی مرد و زد زیر گریه.......مثله اینکه عمو علی قصد داشته به ایران بیاد واسه همین شب ها میرفته دوچرخه سواری که خودشو لاغر و خوشتیپ کنه اما دست سرنوشت با یک کامیون تصادف میکنه و می میره و ما رو در ماتم دیدارش میذاره..

حدود 6 سال پیش پدربزرگم هم بعد یک ماه از فوت مادربزرگم عمرشو میده به شما...

بعد چهلم که خواهر برادرا میرن خونش واسه تقسیم ارث و میراث...به یک کیفی برمیخورن درشو که باز میکنن توش پر از عکس ها و نامه های عمو علی بودش....

پدربزرگ از همان اول ورود عموعلی به آلمان تا دم مرگش با او نامه نگاری داشته...خدای من چه نامه هاییی

هر سطرش هر جمله اش هر واژه اش..آنقدر عشق درمیانشان موج میزند که در حیرت میمانی که آیا آن دو برادرن یا یک روح در دو بدن؟؟؟ 

همه میدونستیم پدربزرگ  عمو علی عاشق هم بودن ولی نه تا این حد..هرکدام چاه یکدیگر بودن و همه ی سختی ها و رنج ها و خوشی هایشان را برای هم تعریف میکردن....وقتی داشتیم در مورد بیماری پدربزرگ واکاوی میکردیم دیدیم دقیقا بیماری اش از همان چهارده سال قبل شروع شد و مبتلا به آلزایمر و دمانس شد....همه را فراموش کرده بود ...خدا میدونه پدربزرگم تو این سالها چی کشید..چقدررر سوخت...

روی سنگ قبر پدربزرگ اشتباه نوشتن تاریخ مرگ 1387 باید می نوشتن 1379 همزمان با مرگ برادرش علی...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 8:7 | نویسنده : زارا |
چند روزیه که در واقع نه یک ماهیه خونه رو میخوایم بدیم اجاره واسه همین هی زرت و زرت مشتری میاد واسه خونمون...از قضا بنده از پریروزهه که مریضم و از صبح تا شب همش به این تخت صابمرده چسبیدم دیروز از صبح کسی نیومده بود واسه خونه ولی طرفای عصر بود که زنگ زدن میخوایم بیایم حالا غیر من و داداشم هیشکی خونه نبود..منم با اون حال نزارم پاشدم خونه رو مرتبیدم تا اینکه زنگ زدنو اومدن تو من یک چادر از تو اشکاف ورداشتم خودمو چپوندم توش در رو باز کردم (فک کنم تا الان به الدنگی داداشم پی بردین که همه ی کارا رو من باید بکنم) یک زن و شوهر مسن بودن دیدم هی حال مامانه منو می پرسن خانومه هم واسم یه نموره آشنا میزد گفتم شما رو می شناسم؟؟ گفتش من دوسته مامانتم دیگه  هیچی کلی احوال پرسی و اینا کردیم منم که هی وسط حرفاش سرم گیج ویری میرفت میخواستم با مخ فرود بیام رو زمین خلاصه خیلی لفت دادن که برن تو دلم کلی فحششون دادم...

خلاصه بعد یه ساعت که مامانم اومد بهش گفتم کی اومده بود اونم یه دفعه چشاش چارتا شد گفتش تو چجوری بودی جلوشون گفتم همینجوری فقط یه چادر به کلم کشیده بودم

مامانم: خاک تو اون سرت کنن این بیشتر اومده بود تو رو ببینه واسه خواهرزادش تو رو میخواست

منم گفتم واااا این چه وضعه خواستگاری رفتنه 

مامان: خب دنبال خونه هم هست اما شماره ی تو رو هم گرفته بود به خواهرش بده انگار اومده بود با یه تیر دو نشون بزنه...زارا از کفت رفت پسره متخصص جراحی عمومی بوددددد...

حالا منخب نامردااااااا این چه وضع خواستگاری رفتنه حالا بعد عمری یه خواستگار توپ به تورمون خورده هم عدل سر مریضی و قیافه ی هپول خپول من باید بیاااااااد...

.هیچی دیگه خلاصه مرغ از قفس پرید



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 16:57 | نویسنده : زارا |
امروز حرم بودم...خوش گذشت...دیروز رفته بودم مهد ..یه چند روزیه مهد بهم ریختس واسه همین حسش نیس زیاد برم از هفته ی پیش دارن مهد رو رنگ میکنن همه ی بچه ها رو چپوندن تو زیرزمین البته زیرزمینش فرش شده و خوبه اصلا مکان مدیریت و همایش هاس اونجا...ولی خب همه چی قروقاطی شده نمیشه خوب به بچه ها آموزش داد..دیروزم رفتم مهد فک کردم که همه رفتن سرکلاسا دیگه دیدم نخیر تازه دارن نظافت میکنن منم اومدم خونه امروزم رفتم حرم فردا هم نمی رم مهد..

دارم سری کتابای اعجوبه ها رو میخونم ...سه جلد کتابه که درباره ی نامورها و مشهورها ی دنیا نوشته شده ....حالم بهم خورد...چقد این شاعرا و موسیقی دانای گذشته کثیف و بی بندوبار بودن...یک کتاب دیگه ای هم از کتابخونه ی رضا گرفته بودم به نام حسنک وزیر ولی در کل داستان سه وزیر به نام حسنک و قائم مقام و امیرکبیر رو به تصویر کشیده بود این خیلی جالب بود البته داستان حسنک وزیر رو قبلا خونده بودم امیر کبیر هم تو تلویزیون دیده بودم...هیچوخ قسمت آخر امیر کبیر و نه دیدم و نه خوندم ...ترجیح میدم این کار رو نکنم ناراحتم میکنه...

انسانی هم که بودم داستان حسنک وزیر رو که داشتیم میخوندیم یهو موقع دارکشیدنش سرکلاس گریم گرفت کل روز دپ بودم....

جمعه هم رفتیم شهر موش های 22222222222222222222222 واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقددددددد باحااااال بوددددد.....خیلی دوسش داشتم حتما برین خیلی کیفیتش عالی بوددد...مخصوصا آهنگاااش..همه چیزش براساس سبک انگلیسی ساخته شده بود....همه اون بچه موشا دیگه بزرگ شده بودن حالا داستان سر بچه هاشون بود..کپل اومده بود نارنجی رو گرفته بود نارنجی هم دماغشو عمل کرده بود و لباشو بوتاکس کرده بود خیلی خنده دار شده بود....آهنگاشونو که دیگه نگوووو



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 19:58 | نویسنده : زارا |
دارم فصل فصل دوم کتاب برایان تریسی رو میخونم تازه یکی دیگه از کتابای اسپنسر جانسون رو تموم کردم کلا عاشق این دو تا نویسندم خیلی کتاباشون به آدم آرامش و الهام میدن..

یه هفته ای میشه که من و مرجان دور دور راه افتادیم دنبال کار هفته ی پیش رفتیم بهزیستی گفتن استخدامی نداریم فعلا دیروزم رفتیم شهرداری کل و بعدشم رفتیم آموزش و پرورش....شهرداری کل گفت تا پایان سال 93 استخدامی نداریم شاید 94 هم نداشته باشیم...آموزش و پرورش هم گفت ما دیگه کلا نیرو فقط از دانشگاه فرهنگیان می گیریم شماها هم برین غیرانتفاعی...دیگه خلاصه اینم از وضع مملکت ما

میدونی درسته هر سازمانی می رفتیم یه اب پاکی روسرومون میریختن ولی راستشو بخوای تو دلم ذوق می کردم آخه الان دیگه میتونم واسه مامان و بابا و حتی خودم یه بهونه بیارم که برم مهد کار کنم...ولی مرجان خیلی دپرس بود میگفت حالا چکار کنم منکه مهد رو دوست ندارم...خداییش مرجان اصلا بدرد مهد نمیخوره میدونم بره اعصابش خیلی خورد میشه مگر اینکه بتونه خودشو اصلاح کنه بیشتر باید بره سمت کارهای آروم اداری...

امروز رفته بودم تو یاهو دیدم خبر زده دومین عضو گروه لیدیز کد هم کشته شد....نمی شناختمشون ولی چون یه چند ماهیه رفتم تو نخ گروه کره ای گرلز جنریشن این خبر واسم قابل توجه اومد...گویا اعضای این گروه 5 نفرن که داشتن تو یه روز بارانی سوار بر ون می آمدن و چون جاده شلوغ بوده از فرعی زدن تو جاده فرعی هم جاده لغزنده بوده و چند دور ماشین دورخودش میچرخه دست آخر هم به یک ستون میخوره و یک عضو گروه همونجا درجا کشته میشه بقیه هم راهی بیمارستان میشن دو عضو گروه حالشون وخیم بوده که جراحیشون می کنن اما یکیش به نام رایز طاقت نمیاره و امروز یا دیشب میمیره....خیلی غم انگیز بود با اینکه نمی شناختمشون گریم گرفته بود..داداشمم میگه عوض گریه واسه اینا پاشو برو واسه اون بدبختایی که تو عراق سرشون بریده میشه دو قطره اشک بریز....نمیدونم آخه سایتش خیلی غم انگیز و تاثیرگذار نوشته بود لامصب تو اعماق قلبم نفوذ کرد...

امروزم رفتم سی تی اسکن ببینم چمه این دماغ لامصب نمیذاره دو دیقه کلمو بذارم رو بالش بخوابم..

چندوقت پیش همینجوری تی وی رو روشنیدم رو شبکه ی تماشا بود روزگار قریب رو داشت می پخشید..آخخخ یادمه چقد سریالشو دوس داشتم...قسمت جوانی دکتر قریب بود...هنرپیشش شهاب کسرایی بودش یادمه اون موقع ها خیلی طرفدار پیدا کرده بود حالا قیافشو بی خیال خیلی شیفته ی طرز صحبت کردن و لحن حرف زدنش شده بودم صدایی خیلی قشنگی هم داره ولی دیگه خبری ازش نیس...میتونست خیلی گل کنه کاش ادامه بده

فردا هم بعد دو روز میرم پیش نی نیامیه شنبه یی که رفته بودم مهد مامان یکی از بچه ها هم اومده بود تو کلاس بجشو تازه آورده بود میخواست یکم به محیط عادت کنه.....به من گفتش تو مربی بچه های بزرگتری؟ گفتم نه من همینجوری میام فعلا درس و دانشگام به من این اجازه رو نمیده...گفتش کاش بیای مربی اینجا شی آخه خیلی مهربونی خودتو قاطی بچه ها میکنی باهاشون بازی می کنی و آموزش میدی من گفتم خودم که خیلی دلم میخواد ولی شرایط خانوادم اجازه نمیده مادر و پدرم اصلا دوست ندارن من مربی شم میگن حیفه با فوق بری مربی مهد شی...مادره گفت مگه به مربی مهد چقد حقوق میدن؟؟ گفتم 250-300 تومن...دلش خیلی سوخت گفتش کلا اینجا به تعلیم و تربیت بچه هیچ بهایی نمیدن خودش کارمند هواپیمایی بود حقوقش از صبح تا ساعت 3 900 هزارتومان بود...



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 20:30 | نویسنده : زارا |
امروز پنجمین سالگرد تولد وبلاگم هست....تولدم مبارکککک......هوراااااا



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 16:17 | نویسنده : زارا |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.