تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ | 3:9 | نويسنده : زارا
نمی دونم از کجا شروع کنم احساس می کنم دچار یه جور احساس سردرگمی و به دنبال اون احساس افسردگی شدم....مامان و بابا پیله کردن یالا برو دکترا بخون...ولی من اصلا حوصلشو ندارم نه اینکه رشتمو دوست نداشته باشم نه اصلاااا...ولی هدفی برای دکترا خوندن ندارم...برای خوندن دکترا اینقدر باید هدف قدرتمندی داشته باشی که بتونی تو این 5 سال دووم بیاری و با قدرت ادامه بدی ولی من ندارم اصلا هیچ هدفی ندارم احساس یک آدم عاطل و باطل دارم....رشتمو خیلی دوست داشتم و دارم...اما چیزی که این وسط هست همیشه از شغل رشتم متنفر بودم از اینکه منو به عنوان یک روانشناس خطاب کنن همیشه حس بدی بهم دست می داد...می دونمم ریشش کجاست....خیلی از مسائل رو که بایدد به مدد هیپنوتیزم بهش پی ببری اینقدر این مسئله تو زندگی من پررنگ بود که هیچ احتیاجی به قر و فرای روانشناسی برای کشف اون نداشت.

خیلی سالها قبل موقعیکه من تو دوران خردسالی بودم غکر می کنم شروعش 6 سالگی بود مامان علاقه ی شدیدی به برنامه های روانشناسی تلویزیون داشت از صبح ساعت 6 تی وی رو روشن می کرد تا هر وقت که تموم می شد و محور مورد علاقه اش هم روانشناسی کودک بود...هر صبح با صدای بلند تی وی منو داداشم از خواب می پریدیم...می رفتیم پیش مامانم باهاش حرف میزدیم تو بغلش می رفتیم ولی مامان محل سگم به ما نمی داد محو تی وی بود همشه تو دلم به این آدما فحش می دادم که مامانمو ازم گرفته بودن....

تا اینکه به سن دبستان رسیده بودم به علت اینکه من هیچوقت خدا درس نمی خوندم  همیشه مامان منو  پیشه روانشناس می برد که چه مرگمه درس نمی خونم....همیشه جلوی این روانشناسا شروع می کرد از من بد گفتن که آره این شاگرد آخره کلاسه معلمش گفته این حواسش به همه جا هست الا درس تو خونه هم یا همش خوابه یا پای تی وی و یا هم که در رویا سیر می کنه...

منم سرمو می نداختم پایین با غیض مامانم و روانشناسو نگاه می کردم که آخه به دیگران چه من درس نمی خونم هی آبرومو جلوی اینو اون می بری...

و دلیل دیگه هم اینکه همیشه مامانم کله ی ظهر منو با خودش می برد سخنرانی های روانشناسی که من هیچی ازش سر در نمیاوردم به جرات میگم گند ترین لحظات عمرم همون موقع ها بود به جاییکه منو ببرن پارک بازی کنم با خودشون می بردن تو این سخنرانی های صد من یه غاز

خلاصه از بچگی روانشناسا تو زندگی من معضلی شده بودن این نفرت تا الان که خودم هم به اصطلاح یک روانشناس هستم ادامه پیدا کرده....

و هرچیییییی تا حالا به من پیشنهاد کار برای سخنرانی یا کلا کار مشاوره شده نه تنها قبول نکردم حتی تحمل شنیدنش رو هم نداشتم....و الان تنها راه من میارزه با نفرتم هست....خیلی سخته چیزی رو که ذره ای بهش علاقه نداری که هیچ ازش نفرت هم داری به سمتش بری....تمام چیزایی که تو طول زندگیت فقط برایت ارمغان سختی و نفرت داشتن چیزهایی که در حضورشان خرد و تحقیر شدی شکستی و شکستی...چیزهایی که حتی اعتماد بنفس ناقصتم ارمغان آنهاست چیزهایی مثله: مدرسه، مشاوره، برگزاری کارگاه های صد من یه غاز

موقعیکه تو کنکور سراسری روانشناسی بالینی آوردم و تو آزاد حقوق پامو تو یه گفش کردم نه الا و بلا فقط حقوق...نه اینکه حقوق رو دوست داشته باشما فقط بخاطر اینکه از روانشناسی نفرت داشتم...تا اینکه خواهر دوست داداشم که بالینی می خوند کتاباشو واسم آورد و از میون اون همه کتاب با کتاب آسیب های روانی عاشق این رشته شدم..و اون کتاب رو تا صبح نشست خوندم و پامو تو یه کفش کردم فقط این رشته رو میرم....عاشقش بودم خیلی شدید روانشناسی همه زندگی من شده بود مخصوصا وقتی که پای اختلالات و بیماری های روانی و مغز و اعصاب به میون میومد...تا اینکه........رسیدم به ترم 5 یا 6 درس روانپزشکی بالینی....درسی که خیلی خیلی جالب و مهیج بود...و در ضمن بیمارستان هم باید هر سه شنبه ها می رفتیم خیلی دوست داشتم خیلی کیف می داد تو بیمارستان هر دفعه یک بیمار روانی میاوردن و باهاش مصاحبه میکردن...داشتم روانشناسی رو خارج از ابعادی که تجربه کرده بودم می دیدم.....اما چند سه شنبه گذشت احساس کردم دارم یجوری می شم....شب ها کابوس می دیدم...تو خیابون می رفتم به آدما بیشتر توجه می کردم احساس می کردم همه یجورین...تا اینکه زنداییم به مامانم گفت دیگه نذار این بیمارستان بره خیلی افسرده شده خیلی رفته تو خودش....خودمم به این نتیجه رسیده بودم که نرم و نرفتم و حتی برای ارشد گرایشمم عوض کردم و کاملا از حیطه ی بالینی و پزشکی خارج شدم....

روانشناسی تربیتی از ابعاد دیگه ای برام جذاب بود....مخصوصا درس انگیزش یا درس رشد کودک، درس یادگیری در کودکان یا درس اختلالات یادگیری که اونم تا حدودی به سمت مغز و اعصاب پیش رفت ولی شاید اگر این اساتید نبودن درس مزخرفی می شدن...واقعا اساتید والا و ارزشمندی این دروس را به تدریس کردن سر کلاس همش عشق بووود....

حالا ارشد رو هم تموم کردم حدود دو هفته امتحانی به مدرسه ی خالم رفتم تا با مشکلم رو به رو شم نتونستمممممم...حالم از همه چی مدرسه بهم میخورد...از فرم های یکدست، از سرو صدای بچه ها از جیغ و داد معلم ها و معاون ها از نیمکت ها....انگار همشون دهن باز کرده بودن و شروع کرده بودن به یادآوری تحقیرها یادآوری سالهای سخت مدرسه، عربده کشیدن معلم ها رو سرم که چرا مشاقاتو ننوشتی؟ چرا درس نمی خونی؟ چرا کمترین نمره ی کلاس رو آوردی؟ گمشو برو پیشه مدیر تو لیاقت درس خوندنو نداری باید بری تو خونه های مردم کارگری کنی....

تو این لحظات سخت دنبال یک پناهگاهی بودم  که برم توش و بهش پناه ببرم و تنها مکانی که بهم آرامش می داد اتاق کامپیوتر مدرسه بود!!!!

اتاق کامپیوتر و کتابخانه ی  مدرسه همیشه محل آرامش من بودند....


تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 10:34 | نويسنده : زارا
سلام ...چند وقت پیش یک طومار از خاطره جانگدازم نوشته بودم که همش پاک شد یهووووو....

فقط در حد خلاصه می گم یه دیوونه ای اه اسم خاستگاری اومد جلو نه توی خیابون ها قشنگ مامانش زنگ زد اومد خونمون و لی بعد از یک ماه و خورده ای که قشنگ همه چی اوکی شده بود و خانواده ها شیرینی خورده بودن به یسری حقایقی از یک فامیل خیلی خیلی نزدیکشون ازش پی بردیم که همه چی تموم شد و ضربه ی شدید روحی به من وارد شد و البته خدارو شکر که الان فهمیدیم و الان همه چی بهم خورد وگرنه بیچاره می شدم.

و براساس این تجربه من فهمیدم رو هوا نمیشه ازدواج کرد حتی اون فرد دوست صمیمی داداشت باشه که 7 سال باهم رابطه  داشتند. ما هم شانسی و با لطف خدا یهو تونستیم بفهمیم که یک بیماری روانی ارثی نسل به نسل در خانوادشون تو جریانه و این بیماری اصلا خودشو تو بیرون نشون نمیده و فقط کسی که با فرد زندگی می کنه میتونه بفهمه...

خب الحمدالله همه چی تموم شد و منم بعد از یه ماه حالم خیلی خوب شد و واقعا هم برای ازدواج و همه چی انسان باید توکلش به خدا باشه.

واااای که این کارای فارغ التحصیلی چه قر و فری داره..پدرم دراومد تازه سه شنبه هم که تازه صحافیام آماده میشن...

زجرآورترین قسمت ماجرا خداحافظی با کتابخونه ی عزیزمه....حسابی بهش دلبسته شدم.....

و اما هفتم جولای...قراره موزیک ویدئوی آهنگ جدید گروه گرلز جنریشن بیاد...به نام party


تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 1:13 | نويسنده : زارا
سلاااام چطورین؟؟؟؟وای که چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود...دیدم اینجا درش تخته شده رفتم عضو بلاگ اسکای و میهن بلاگ شده بودم....

الان از بیرون کلی صدای جیغ و کف و سوت میاد آره دیگه ایران لهستان رو شکست داد الان مردم دارن خودشوند جر میدن...

تو این مدت اتفاقات و خاطرات زیادی رخ داد:

اول از همه من دفاع کردم یعنی بهترین خاطره ی عمرم بود...و تونستم نمره ی کامل رو بگیرم و یک نمره هم که مقاله داشت ولی چون من مقاله ی همایشی داشتم نیم نمره حساب شد و شدم 19/5....و بالاترین نمره ی دفاع رو تو گروه بدست آوردم....خیلی لحظه ی خوبی بود..

دفاعم ساعت 1 ظهر دوشنبه 25 خرداد بود...شبش رفتم کلی خرید کردم:

رانی و آب معدنی و شیرینی پای سیب و دستمال کاغذی و میوه و آب میوه و اینا خریدیم فرداشم راس ساعت 9 با داداشی رفتیم واسه دفاع...اطلاعیه نزدم چون موقع امتحانات بود میدونستم کسی نمیاد فقط دو تا از دوستام اومده بودن...

بعد از اینکه ارائه م تموم شد و لحظه ی سوال پرسیدن استادا رسید قلبم داشت میومد تو حلقم که یدفعه داورا اعلام کردن ما نتونستیم از پایان نامه ی تو ایراد دربیاریم فقط یک چندجا ابهام داریم که اوناروهم استادم واسشون توضیح دادهیچی دیگه کمتر از یه ربع دفاع من تموم شد

و اون روز تبدیل شد به بهترین خاطره ی زندگیم

و امااااا خاطراتی هم دارم جگر سوووز...که تو پست بعدی میگوییم.


تاريخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | 1:58 | نويسنده : زارا
نمیدونم واقعا نمیدونم باید چکار کنم خیلی مستاصل شدم امروز مهد رفته بودم رفته بودم سر کلاس ریحانه تا بره کتابخونه و برگرده یدفعه سحر از توی کلاس نوپا صدای جیغش اومد داشت روژینا رو دعوا می کرد که چرا عروسک آورده مهد نرجس(بچه ی خودشو ) می گم بهش حسودی کرده...بعدشم همشون سحر و ریحانه وهمه و همه اومدن سر من خراب شدن تو داری بچه ها رو لوس میکن چرا نازشونو می کشی؟؟ امروز بچه ها هیچی بار ذهنی نداشتن ..اعصابا همه خورد بود..یک بغصی تو گلوشون گیر کرده بود ایمان به اون باهوشی من امروز تعطیله تعطیل بود ولی وقتایی که تو مهد آرامش بود و به قول خود سحر من داشتم نازشونو می کشیدم و لوسشون می کردم همه شاد و سرحال با نبوغ عجیبی به بازی های هوشی من جواب میدادن....آخه چرا؟؟چرا باید اینجوری باشه؟؟ وقتی برگشتم خونه دلم می خواست خون گریه کنم چرا همه فکر میکنن کاری رو که انجام میدن درسته من میدونم سحر مقصر نیست و خانم رضایی فقط بخاطر پولشه که اینهمه بچه گرفته و سحر تک وتنها همشونو اداره میکنه و من هم گاهی وقت ها میرم کمکش میکنم و هم رو هوش بچه ها کار میکنم ولی من نمیتونم زیاد از فشاری که روی سحر میاد کم کنم چون از ساعت 8 میام تا ساعت 10 بعدش باید بیام خونه چون کلی کار روسرم ریخته خیر سرم این ترم پایان نامه دارم، 2 روز در هفته کلاس دارم، کارگاه بازی درمانی هم میرم..خلاصه داشتم میگفتم امروز که از مهد اومدم خیلی دلم گرفته بود به خدا میگفتم خدایا دیگه حوصله ندارم دیگه نمیخوام با بچه ها کار کنم همه مانع من میشن هیشکی نمیذاره من کار خودمو بکنم تا اینکه امشب دوستم نفیسه زنگ زد نفیسه یکی از همکلاسی های دوران کارشناسیمه که عروس شد و الانم یک بچه ی 1/5 ساله داره گاهی وقت ها بهم زنگ میزنه درمورد بچش ازم سوال میکنه امروز زنگ زده بود منم از جریانات مهد براش گفتم گفتم هم چند روز پیش امید رو دیدم صورتش سوخته ریحانه بهم گفت مادرش داغش کرده اینو بهش گفتم نفیسه حالش بد شد گفت من حتی نمیتونم بچمو بزنم اون چطور تونسته پاره ی تنشو داغ کنه مگه به خدا اعتقاد نداره این کارا دیه داره ...بهم گفت زهرا تو مسئولی تو موظفی تو در برابر همه ی این پیشامدها مسئولی تو باید با مادرش صحبت کنی بهش بگی که وقتی شمای بزرگسال بعنوان یک مادر و الگوی کودک نتونی مسائلتو از راه درستش حل کنی و خشونت بخرج میدی پس چطور انتظار داری یک بچه دو ساله مسائلشو در حد یک آدم بالغ و از راه درستش حل کنه کاش ما آدم ها بجای اینکه انگشت اتهام رو فوری بسوی کودکمان بگیریم یک لحظه فقط یک لحظه نگاه کنیم ما داریم به عنوان الگو ومادر یا پدر کودک چه کار خطایی انجام میدیم....حرفش خیلی من رو تکون داد خدا من رو برای خوش گذرانی و پز دادن رشته ی روانشناسی تربیتی دانشگاه فردوسی قبول نکرد با قبولی من در این دانشگاه بار سنگینی را بر دوشم گذاشت که بدونم من در برابر تک تک تربیت کودکان این وطن و دنیا بعنوان یک متخصص روانشناسی تربیتی مسئولم..این رو باید بدونم دنیا هیچوقت بروفق مراد نیست دنیا پر از سختی ها و موانع هست موانعی مثل تفکرات غلط سازمان بهزیستی، تربیت غلط والدین، رفتار پرخشونت مربیان مهد با کودکان و زمانیکه کودک نابهنجار شد همه ی انگشت اتهام بسوی توست تو مقصری چون تو باعث لوسی و ننری کودکان میشوی آره میدونم من مقصرم چون من بخدایم ایمان دارم چون من یک متخصص در حوزه تربیت کودکان هستم و به کودکان به جای یک مشت دیوونه ی احمق (اصطلاح مربیان مهد) دنیایی از هوش و استعداد نگاه میکنم که می تواند دنیا رو متحول کند ولی مثل یک گل هم با خشونت و تحقیر نابجا پرپر می شود...


تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 11:13 | نويسنده : زارا
ساملیککک من دوباره اومدممممممممم....اومدم که اخبار این چند روز رو به اطلاعتوون برسونممم...پنجشنبه که مهد رفته بودم دوباره اینترنت خانم رضایی مشکل پیدا کرد رفتم براش درست کردم..شبشم به استادم ایمیل زدم گفتم واسه پایان نامه کی بیام پیشش؟؟ اونم ایمیل داد شنبه عصر یا یکشنبه ظهر ..منم شنبه صبح بهش اس دادم کی بیام اونم گفت 3/5 بیا منم از صبحش رفتم مهد اومدم خونه یه نهاری زدمو رفتم دانشگاه...نمیدونم چرا هروقت سمت اونجا میرم یه استرسی و یه آرامشی منو می گیره دیگه راس 3/5 رسیدم دیدم طفلی استادم تازه کلاسش تموم شده داره خسته و کوفته میره سمت اتاقش دلم سوخت واسش گفتم کاش بذارم یک چایی چیزی بخوره بعد برم که دیگه گفتم ولش کن زود میرم زودم برمیگردم منم تند تند رفته بودم دنبالش همینطور تند تند نفس میزدم مگه می تونستم باهاش بحرفم...دیگه خلاصه بعد که نفسم جا اومد بهش جریانو گفتم آخه قرار شده بود من روی بچه ها مداخله ی شناختی انجام بدم ولی احساس میکردم کار بی هدفیه بعدشم ابزاریی پیدا نکرده بودم خلاصه کلی گشته بودم موضوع جدیدی پیدا کرده بودم به استادم جریانو گفتم اون گفت موضوع اولیت خیلی بهتره حیفه ولش کنی گفتم نه استاد هدفی تو کارم نیست راستشو بخواین میترسم ..ولی پیش خودمون بمونه من از همون ترم 1 کارشناسی نظریه های شناختی رو نمی فهمیدم خیلی در این مورد می ترسیدم بعدشم یک عالمه مشکل دیگه هم بود مجوز بهزیستی، گروه گواه، ریسک کار که آیا جواب میده یا نه گفتم ولش کن عطاشو به لقاش می بخشم میرم همون کار وابستگی انجام میدم چند موضوع وابستگی هم مشخص کرده بودم یکیش که خیلی مد نظرم بود رابطه ی هوش و سبک های تفکر در معنای زندگی دانشجویان ولی استادم گفت بین متغیرهایی که نوشتی هیچ رابطه ای نیست تو باید انگیزشی کار کنی تازشم باید یک پرسشنامه رو هنجاریابی کنی هیچی دیگه گاوم زایید الانم بهم موضوع داده که اصلا تو ایران کار نشده که بیام روش کار کنم و ببینم اصلا با موضوع اصلیم ارتباط داره یا نه منم از صبحه نشستم پای اینترنت مثلا به اسم دانلود مقاله کلی آهنگ دانلود کردم همچین دلم میخواد یکی بزنم در گوش خودم...3 تا پرسشنامه پیدا کردم باید در موردش تحقیق کنم الانم میخوام با دادا برم ناهار بخورم بعد درس بخونم ..

پی نوشت: کلاس هاپکیدو رو تصمیم گرفتم فقط بدنسازیشو کار کنم دیگه رزمیشو نرم.

               الان 2 روزه که مهد نرفتم دلم داره میترکه چون فردا و پس فردا هم نمیرم باید برم یونی.