کلا خونه شده شهرشام....اینقدددد  که شلوغ پلوغه...امروز نرفتم حرم اعظم اس داد نمیتونه بیاد گفت جمعه بریم منم گفتم نه شنبه که کتابخونه هم بتونیم بریم...می خواستم امروز تنهایی برم ولی نا نداشتم از جام بلندشم دیشب تا ساع 3 داشتیم وسایل رو بسته بندی می کردیم امروز هم باز یه سری دیگه حسابی به هیچ کاری نرسیدم...اما برنامه ی فردا..از ساعت 9-10 چک میل...10-1 مقایسه ی نظریه ها و بقیه کارهای پایان نامه...1-2 ناهار..2-3 استراحت...3-4 2 فصل از کتاب...4-5 تحقیق در مورد یه چیزی...5-6 ورزش...6-9 بیرون....رخصت


تاريخ : جمعه دهم مرداد 1393 | 0:4 | نویسنده : زارا |
بالاخره گوشیش زنگ خورد...این دختر آخرش منو دق میده حالا ببین کی گفتم.......قرار بود وقتی میاد مشهد بعدماه رمضون یه سر بریم حرم همو ببینیم از صبحه دارم بهش زنگ میزنم الان دقیقا ساعت یه ربع به یک شب گوشیش زنگ خورد تا الان خاموش بود یه چندتا زنگ زد برنداشت حدس میزدم برنداره الان دیگه باید خانوادش خواب باشن اس بهش دام فردا میرم حرم تو هم بیا تا الان که جواب نداده فردا هم خدا عالمه....فردا چه اعظم بیاد چه نیاد من حرمو میرم خیلی وقته نرفتم خیلی امروز دلم گرفته بود بعدشم دلم واسه کتابخونشم یه ذره شده...امروز دوفصل دیگه از کتاب رو خوندم یه ذره هم روی پایان نامم کار کردم و یسری اصلاحات انجام دادم اما هنوز مقایسه ی نظریه ها و جمع بندی کل مونده...خونه حسابی شلوغ پلوغه ناسلامتی بعد 24 سال داریم اسباب کشی می کنیم...خداکنه دورو بر خونه کتابخونه باشه وگرنه دق می کنم...واسه فردا هم برنامم اینه که از ساعت 9/30-10 برم حرم تا ساعتای 2 -2/30 اونجا بمونم اگر اعظم بیاد که احتمالا تا 3 طول می کشه..بعدشم میام خونه احتمالا جنازم...تا ناهار بخورمو بخوابم میشه 5 از 5-6 هم دو فصل دیگه از کتابم رو میخونم بعد ایمیل و ..چک میکنم تا موقعیکه فیلم ها شروع بشه و فیلم ببینم....راستی این دودوست چه خونوکه...



تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 1:1 | نویسنده : زارا |
دیشب که تا خود اذان بیدار بودم صبح ساعت 9 از خواب پاشدم ساعت 10 هم رفتم پارک مامان کلی بهم غر زد دختر تو ذله گرما کجا میخوای بری ولی جاتون خالی خیلی هوا خوب بود حسابی حال کردم رفتم پارک بانوان یکم دویدم و ورزش کردم...یادش بخیر قبلنا با خاله جونمو و دخترخالم می رفتیم مامانم با خالجون دوتایی راه میرفتن منم با دخترخالم اینقدهه گرم حرف زدن میشدیم که یهو میدیدی 3-4 دور دوره پارک به اون گندگی زدیم....هی یادش بخیر.... از پارک برگشتم یکم خوابیدمو یک حمومی کردیمو رفتیم سراغ پایان نامه یکراست رفتم سراغ پایان نامه ی دوستم که واسم فرستاده که ببینم چجوری فصل دومشو نوشته آخه استاد راهنماهامون یکی بود...وای خداییش خیلی قشنگ و کامل نوشته بود من خیلی پرت و پلا نوشتم باید یک سازماندهی اساسی بهش بدم میدونی همه مطالب کامله اما پرت نوشته شده باید یک قالب بهش بدم که مطالب بهم پیوسته بشن و در کنار هم به یک معنا برسن...دیگه بعد اندییی رفتم سراغ فیسبوکم یکهو حس فوضولیم گل کرد ببینم برو بچه های دوران راهنماییم و دبیرستانم چکار میکنن دیدم بعضیاشون عروس شدن بعضیاشون سرکارن بعضیاشون واسه ادامه تحصیل رفتن خارج خلاصه یه وضعی...کاشکی منم زودتر بتونم سرکار برم ولی خب تا تکلیف درسای یونیم مشخص نشه که نمیشه...اونوخ به هیچکدومشون نمیرسم این ترمم هم یک ترم پرکاریه 5 واحد درس دارم با یک پایان نامه که همه وقتمو می گیره...استادم میگه وقتی خیلی خوب میتونی کار کنی که همه ی وقتت خالی باشه پس سعی کن هرچی زودتر فارغ التحصیل بشی این تنها هدفت باشه تا بعد با خیال راحت بری سرکار که بهت فشار نیاد...راستی دیشب که با مامانم داشتم حرف میزدم داشتم جریان استادمو می گفتم..این استاد ما استاد یکی از درسای پیش نیازمه که با کارشناسیا باید بگذرونمه خیلی جوونو و بامزس تازه هم دکترای تعلیم و تربیتشو گرفته یه سری داشت جریان زندگیشو می گفت..می گفت من توی یک شغل سریع فرسوده می شم واسه همین نمی ذارم که زندگیم روزمره بشه من صبح ها به عنوان یک دکتر و استاد دانشگاه خیلی شیک میام سرکلاس و به دانشجویانم درس میدم ولی عصرا میرم هرشغلی که دوس دارم انجام میدم..یکسال عصرا میر فتم تو تاکسی کار می کردم یکسال پیک موتوری بودم...یک سال گارسون یک رستوران بودم...یکسال ظرفشور بودم...خلاصه انواع و اقسام شغلا رو تجربه کردم خیلی هم کیف کردم که خودمو در قالب های مختلف شناختم و از همه مهمتر به عنوان یک روانشناس با مردم در انواع شغل ها تجربه داشتم و این باعث شناخت و درک بیشتری از کسانی می شد که به عنوان مراجع پیش من میامدن...راستشو بخوای شخصیت منم یه جورایی مثله شخصیت استادمه زود توی یه کاری خسته میشم...بعضی شغل ها هست که مناسب تحصیلات و رشته ی من هستش ولی اصلا دوسشون ندارم...مثلا من اصلا برای کارای پشت میز نشینی ساخته نشدم هر 5 دقیقه ورم میگیره برم دور و بر بچرخم..ولی اگر این کار با یک کار پرهیجان ترکیب بشه با کمال میل می پذیرمش...مثلا چی میشه من صبح ها مربی مهد باشم اونم از نوع شیرخوار و نوپا که خیلی هیجان و تکاپو داره عصرها هم خیلی شیک برم مطبم بشینم و مراجعینمو ویزیت کنم....ولی اگه بخوام تنها مشاور باشم و پشت میز بشینم اصلا حسشو ندارم ...راستشو بخوای من از اول کارشناسیم اینقددد دوس داشتم پرستار بچه باشم البته زیر 6سالش ولی تا حالا جرات نکردم اینو به مامان بابام بگم اوه اوه میکشن منو....آخه چرا باید همه بچه هاشونو به یک آدم بی سواد بسپارن که فقط بخوابونتش چرا مامان باباها دوس ندارن بچه هاشون خوب تربیت بشن...ولی یکی دیگه از آرزوهای من کار کردن تو پرورشگاه قسمت شیرخوارگاهش هست خیلیییی دوس دارم خدایا خودت هرچی صلاح میدونی نمی گم الا و بلا این کار رو واسم ردیف کن هرجا که فکر می کنی می تونم از توانایی هام در راستای کمک به بشریت استفاده کنم اون کا رو واسم ردیفش کن....



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 0:7 | نویسنده : زارا |
بالاخره دیگه تموم شد...همش مثله این لش ها یک گوشه ی خونه ولو شده بودیم و نمی رفتیم بیرون که مبادا تشنمون بشه... فردا صبح میرم پارک یک بطری گنده ی آب هم با خودم می برم...دیگه اینکه خاله جونم هم از تهران حرکت کرده این هفته بیار میمونه از شنبه میاد مشهد بمدت یک هفته هم مشهد میمونه..آخ جون بازی با طاها کوچولووووم...همیشه هر عید و تابستون چشم می کشیم که خالم کی با بچه هاش میان مشهد...احتمالا پنجشنبه هم با اعظم قرار میذاریم حرم که همو ببینیم..از فردا هم که دیگه باید بفکر کارای پایان نامم باشم و ایرادای استادمو اصلاح کنم تو این هفته دیگه میخوام سر وتشو هم بیارم البته شایدم مجبور بشم یک سر برم یونی برای دیدن پایان نامه ها وااای اونو که اصلا حسشو ندارم...از شنبه هم که روند سه روز در هفته مهدم میاد سرجای خودش..امروز از کتابم سه فصلشو خوندم سعی می کنم تا پس فردا تمومش کنم...دیگه همین چه قاراش میشی شد برنامم بعدا باید یه نظمی بدم بهش...فعلا تا همینجا می نویسم فیلمو که دیدم میام واسه نظم دهی به برنامم....



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 20:52 | نویسنده : زارا |
خب خب امروز یه روز الحمدللهی بود...صبح با هزار بدبختی پاشدم فقط به عشق کوچولوهام...رفتم مهد وااااای دلم لک زده بود واسشون مخصوصا ایمان دونه دونه همشون پریدن تو بغلم یه ماچ گنده ی آبدارم دادم بهشون یکم با کلاس مختلط بازی کردم بعد رفتم کلاس خودم ...نمیدونم چرا من عاشق این بشر شدم خیلی محمدحسین کوچولو رو دوسش دارم هنوز 9 ماهشه فرنیشو دادم بهش نوش جون کرد بعد رفتم سراغ آموزش با نوپا بعدشم شیر مهرانا رو دادم برگشتم خونه دلم واسه فاطمه خیلی سوخت هم فاطمه هم بچه ها واقعا نمیتونه یک تنه هم حواسش به شیرخوار باشه هم نوپا واقعا یک کمکی احتیاج داره..فک کن مهرانا تا ساعت 11 ظهر هیچی نخورده بود..مهرانا چون نمیتونه گریه کنه واسه همین جز آخرین نفرا بهش میرسن یعنی هم پوشکشو عوض کنن و هم شیرش بدن....برگشتم خونه خیلی حالم خوب بود...مهد با اون همه جیغ و سرصدا تنها محیطیه که به من آرامش میده...برگشتم خونه یه کم خوابیدم بعد شروع کردم به ساختن ایمیل... با 4 تا سرویس من ایمیل ساختم تا خیالم دیگه از تحریم و فیلتر راحت شه...راستی کله صبح هم قبل از اینکه برم مهد ایمیلمو چک کردم دیدم استاد راهنمام واسم ایمیل زده و فصل 2 مو خونده و کلی ازش ایراد گرفته..اصلا حوصله ی اصلاح ندارم اصلااااااااااااااااااااااااا ولی باید تا شهریور یکاریش بکنم شاید تو خونه ی جدید به اینترنت دسترسی نداشته باشیم...دیگه اینکه این کتابه هم خیلی جالبه ولی نمیدونم چرا حسش نیس بخونمش....ایشالله فردا یکمشو بخونم....واسه فردا ایندفعه ساعت 9 میرم مهد که یدفعه برم سرکلاس خودم نرم مختلط...9 میرم تا 11-12 بعدش میام خونه یکم میخوابم تا ساعت 2 میل ها و.. چک می کنم...بعدش یک فصل از کتاب تا ساعت 4...بعد اینترنت برای کارام...بعدشم یه کم هیپ هاپ و در آخر هم 10 آیه ی نذرم خیله خب اوکی شد..باباییییی



تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 23:56 | نویسنده : زارا |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.