امروز جمعه س ....

فک کنم کل دی ماه رو ننوشتم دیلم واسه اینجا تنگ شده بود گفتم بیام یک درد و دلی بکنم...

اول میخام از کاپیتانمون بگم منظورم رئیس سازمان هست ولی چون قد بلند و چارشونس آدم یاد این کاپیتانای هواپیما میندازه...

حسم به کاپیتان یک حس عجیبیه بیشتر شبیه یک ترحم یا دلسوزی یادمه اولین ملاقاتم باهاش زمانی بود که معاون سازمان بود وقتی من رو دید با خوشرویی ازم پرسید فامیلت چیه رشتت چیه تا کدوم مقطع خوندی به نظرم یک انسان آمد تا فقط یک آدم ...از اولین ملاقاتم سه ماه گذشت و سازمان کل اون به عنوان رئیس استان اتنخاب کرد هممون خوشحال بودیم..هیشکی تو سازمان پیدا نمیشد از ش ناراضی باشه...

ولی این روزا که بیشتر از همه من تو دفترم خیلی دلم براش میسوزه...

همه روزای هفته پشت سرهم این سازمان و اون مجتمع و فلان جا جلسه داره وقتی هم که میاد میخاد یکم استراحت کنه واسش هی ارباب رجوع از این ور و اون ور میاد گاهی وقتا با خودم فک میکنم این آدم از سالهای بچگیش چقدر تلاش کرده و چقدر برای رسیدن به این هدف خودشو کشته تا به اینجا رسیده ولی آیا حالا که رسیده واقعا خوشبخته؟؟؟ واقعا خوشبختی یعنی این؟؟؟

به نظر من کارمندایی که تو بخش حسابداری چندرغاز حقوق میگیرن و هر هر کر کرشون همیشه هواس خیلی خوشبخت ترن...

ولی کاپیتان من از 7 صبح که میاد اداره تا 8 شب که کاراش تموم میشه همش زندگیش شده استرس..قبلنا بیشتر میخندید بیشتر شاد بود ولی الان....

و اما موضوع دوم:

قبلنا فک کنم تو وبلاگم در مورد نویسنده ی معشوقم حرف زده باشم همونکه نویسنده ی کتاب معماری شادمانی بود کتابی که یکسال تمام شده بود همه زندگی من...کتابی که سه بار خوندمش ولی همه عمر با تک تک واژگانش زندگی کردم کتابی از نویسنده ی فیلسوف و روانشناسم یعنی آلن دوباتن بود...

همه ی اینا رو گفتم تا به این برسم که نوشته های دیگری از معشوقم در دستم هست به نام تسلی بخشی های فلسفه ...کتابی که تو را در اقیانوس زندگی غوطه ور میکند و در چاله های عمقی آن زمانی که داری در قهقرای آب های زندگی،  افکار بی اندیشه و... غرق میشوی ریسمانی از آسمان از جنس فلسفه به سراغت می آید و تو را نجات میدهد....

کتاب زیبایی است به وسعت زیبایی اندیشه های تو آلن محبوب من...

 

 





جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ 20:54 زارا



امروز از صبح اتاق مدیریت بودم چون مسئولمون نیومده بود و دیروز بهم گفت جای من تو برو بالا بشین ما هم رفتیم ور دل مسئول دفتر مدیریت...

باید برای امروز دو تا سند انجام می دادم که باز طبق معمول مسئول ذیجساب نیومده بود و سندها موند رو دستم و باز هم بیچاره مردم بی نوا که همه امیدشون به من بود سندشون امروز انجام شه...

دیگه واسه همین از صبح نشستم تو دفتر فقط کتابمو خوندم درحالیکه تو اتاق خودممم کلی کار رو سرم ریخته بود...

کارای آمارم مونده....لیست پرداختی هام مونده.....نوشتن سندهای تنخواه مونده....بایگانی سندهای قبلی مونده....اوههههه تا دلت بخاد کار ریخته...

چقد خوبه جمعه ها تعطیلم واقعا نعمتیههههه

 





پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ 22:41 زارا



تقریبا داره سه ماه میشه که من دارم طرحمو میگذرونم با وجود اینکه آدم انعطاف پذیری نیستم این تجربه خیلی درس ها داره به من میده و اینکه بیشتر خودمو در شرایط مختلف میتونم بشناسم...

دارم کم کم با همکارای اتاقم اخت میشم اما دیگه از ماه دیگه باید بند و بساطمو جمع کنم و به اتاق مدیریت کوچ کنم جاییکه به تمام معنا باید یک دختر باوقار و باشخصیت و با اعتماد بنفس باشی...میدونم تجربه های سختی در انتظارم هست ولی این رو هم مطمئنم اولش سخته بعد عادت می کنم...این عادت....خیلی برام آشناس...

وقتی مربی مهد بودم می دیدم بچه هایی که تازه میومدن و اولین تجربه ی جدایی از والدینشون بود چه قیامتی می کردن حتی گریه کردنشون تا چندین ماه طول می کشید اما بعد 9 ماه تا یک سال آنچنان اخت میشدن که مهد رو خونشون میدیدن و با وجود اخلاق گند مربی ها بهشون عادت می کردن...

چندوقت پیش دلم هوای آهنگ های ریحانا کرده بود رفتم به چهارسال پیش که عاشق آهنگاش بودم و مدام اهنگاش تو گوشم بود رفتم تو نت یه چرخی بزنم ببینم آهنگ جدید چی خونده تا رسیدم به آهنگ Toward The Sun آهنگ خیلی خیلی خیلی زیبایی هست الانم تو گوشم هست...عاشقشمممم

دیگه اینکه این روزا همش پای تی وی ام و این اصلا خوب نیست میدونمممم...

جند وقت پیش یک کتاب تموم کردم اسمش بود معجزه های نیمکره راست و چپ...درباره یک دکترای علوم مغز و اعصاب بود که خودش سکته ی مغزی کرده بود و سرگذشت و اتفاقاتی که براش رخ داده بود رو نوشته بود...کتاب خیلی خوبی بود به زبان ساده نوشته شده بود و برای عامه ی مردم بود.





یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ 23:55 زارا



سلام....

خیلی وقته دلم میخاد بنویسم ولی یهو حسش میره گفتم الان دیگه شروع کنم...

چند وقته پیش خواب دیدم اداره ای که توش کار می کنم تبدیل به یک بیمارستان شده و من هم تویه یکی از اتاقای مالی اداره به همراه دو نفر از کارمندای آقا و یک خانم که میشناسمشون و مال همون اتاق هستن گان سبز پوشیدیم و داریم دستامونو زیر شیر آب میشوریم که بریم یک عمل جراحی انجام بدیم!!!!

بعد از اینکه صبح ساعت 6 از خواب پاشدم که آماده شم برم سر کار حس خیلی خوبی داشتم انرژیمم چند برابر شده بود...نمیدونم معنیش چیه و چرا من این حسو داشتم؟؟

چند روز بعد از این خواب مسئولم بهم گفت واسم برنامه هایی داره نمیدونم به نفعمه یا نه؟؟؟

قراره به عنوان منشی مدیرکل منصوب شم و از شغل قبلیم که کارشناس روانشناسی بود کناره گیری کنم...از یه طرف دیگه تو رشتم نیستم و اینکه خیلی تنزل کردم ولی از طرف دیگه زیر سیبیل آقای مدیرکل هستم و خیلی تو چشمم و این میتونه واسه آیندم خوب باشه...

از اون طرفم اگه تو کار خودم باشم هم شان رشته و شغلمم ولی هیچ کسی نیست که منو ببینه و در نهایت هم تو آینده نمیتونم از کسی انتظار داشته باشم...

خیلی گیج و منگم برای همین این رو هم مثله خیلی از چیزای دیگه به خدا سپردم که هرچی صلاحمه درست بشه...

قراره از شنبه برم دنبال کلاس ایرودنس چون قرار بود بعد محرم کلاسای ایرو دنس و زومبا شروع بشه خدا کنه زودتر راه بیفته خیلی تپل شدم...

یک روانشناس خوب هم پیدا کردم ایشالله زودتر حقوقمو بدم برم دنبال کارای خود درمانی

این روزا با اینکه همه چی بر وفق مراده باز دلم گرفته و سرگردونم نمیدونم چرا اما انگار دلم پی یک چیزیه که نمیدونم چیه





جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ 18:58 زارا



خلاصه بعد از کش و قوس های بسیار از اول مهر طرحم شروع شد کش و قوس هایی که همچنان هم ادامه دارد.... 

اینجا تا حدودی  با اخلاق بعضی از کارمندا ناسازگارم ولی خب دلم میخاد صبر و تحمل رو یاد بگیرم..به هرحال این بعدی دیگری از زندگی هست که همیشه مامانت نیس نازتو بکشه و  بابات هر چی تو بگی بگه چشم... 

آدم  وقتی سر کار میره با یک دنیای دیگه ای مواجهه میشه یک دنیای عجیب و غریب که اولش واکنش ترسه و کنار کشیدن از همه چی...ولی وقتی خودتو مجبور میکنی خیلی چیزا رو تحمل کنی منظورم از خیلی چیزا یعنی زیرآبتو زدن، یعنی فحش ها و جیغ هایی که سر هیچ و پوچ میشنوی و خدا اونروز رو نیاره که تو کارت سوتی هم بدی باید همه چی رو تحمل کنی دیگه نمیتونی مثله خونه هروقت مامان بابات بهت میگن بالا چشمت ابرویه جیغ و ویغ کنی اینجا باید جلوی روی آن ها واقعابپذیری که بالای چشمت ابرویی هم هست ... 

اما لذت بخش ترین زمانیه که بعد از یک ماه سگ دو زدن و غر غر شنیدن حقوقتو میدن و تو خوشحال آخ جووون میرم هر چی دلم میخاد الان برای خودم میخرم بدون اینکه منت کسی رو تو خونه بکشم و برای یه قرون دوزار سیل اشک راه بندازم...  

یکی دیگه از خوبی های اینجا کنار اومدن با ترس ها و یاد گرفتن صحبت در موقعیت های اجتماعی هست چیزی که توش همیشه ضعف داشتم و الان کم کم دارم راه میوفتم... 

خوبی دیگش اینه که برنامم سامان گرفته یعنی اینکه تکلیف روزهام مشخص شده و خیلی راحت میتونم به لذت بخش ترین کارم یعنی مطالعه کتاب های عزیزم برسم... 

تازه تو سرویس هم چون مسیر دوره لغت های زبان میخونم...خیلی خوبه 

ولی خب مدت زمان طرحم فقط دو ساله باید یه برنامه ریزی برای بعدش هم بکنم...ولی بازم خوبه دوساله بیشتر از اون آدم حوصلش سر میرفت

 





چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ 12:25 زارا