☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم

آنها مرا قویـتــــــر میکنند

☑ از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم

آنان قلــــب مرا بزرگتــــر میکنند

☑ ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابــد ماندنی نیست

☑ از کسانیکه با من مـیمانند سپاسگزارم

آنان به من معنای واقعی دوســــت را نشان میدهند.
About
Cats
Tags
Past
Links
Posts
Codes
Temp
روژینا از کشور موجینا
The World Of My Favorites
پنجشنبه یکم آبان 1393
زارا
سلام دوستان...خوبید؟؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود...مرسی از اینکه به یادم بودید

تازه دیشب اینترنت خونمون وصل شد...تازه هنوز دیجیتالمونم وصل نشده دو تا از سریالام نیمه کاره موند

چقد اسباب کشی سخت بودااا پدرمون دراومد...الحمدالله مامان بهتره ولی پیش دو تا دکتر معروف رفتیم هر جفتشون گفتن باید رحمشو دربیاریم چون ممکنه بعدها بدخیم بشه...ولی مامان خیلی میترسه...میگه اگه بعد عمل بهوش نیام چی؟؟ بهش میگم اول اینکه این همه زن بعد یائسگی چه بسا قبل از اون مجبور به تخلیه ی رحم شدن مگه کارشون شد؟؟؟ الان زن عموی مامانم نزدیکه 90 سالشه تو 45 سالگی رحمشو درآورد الانم ماشالله ماشالله شاد و سرحال یه پاش ایرانه یه پایه دیگه کانادا...دوما اینکه بر فرض محال اینجوری بشه خیلی بهتراز اینه که یه عمر بخوای درد رو تحمل کنی... اما کو گوش شنوااا

تازه بعد از کلی وراجی و فک زدن من و خالم با مامانم تازه راضی شده پیشه مشهورترین پزشک زنان که عملش بروش لاپاروسکوپی هستش بره...

خیلی عمل خوبیه اصلا دیگه شکم باز نمیشه چندتا برش 5 میلی میتری بالای شکم میزنن..با لیزر رحمو از سایر اعضای بدن قطع میکنن بعدش از پایین میکشن...دردش هست اما خطرش مثله جراحی باز نیست...

این از این....

یکی از علت هایی که این خونه رو خیلی دوست داشتم این بود که کنارش مهدکودک بود...

چندروز قبل رفتم مهد کناری بهش گفتم اشکال نداره هرازچندگاهی بیام مهد با بچه ها آموزش هامو کار کنم؟؟

اول اجازه نداد اما بعد که رشتمو پرسید و فهمید سه سال سابقه دارم گفت اشکال نداره

امروز پاشدم رفتم مهد خواستم یه راست برم سراغه نوپا..یه دفعه مدیره گفت نه نرو اونجا برو به فرزانه جون کمک کن تا کاردستیاشو درست کنه.....

از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم...مگه من نوکرشونم؟؟؟ بعدشم من نه اینجا به عنوان مربیم و نه به عنوان کارآموز از همون اول گفتم من یک محققم که آموزش طراحی می کنم..

بعدشم اینقدر همشون بداخلاق و جدی بودن که نگو از مدیر بگیر تا مربیا...با بچه هام که انگار پدرکشتگی داشتن...خیرسرشون همشون لیسانس علوم تربیتی بودن با بچه ها مثله حیوونای باغ وحش رفتار میکردن...همش با جیغ و دعوا...

من نمی فهمم چرا اینقدر همه اصرار دارن همه بچه ها مثله آدم بزرگا رفتار کنن...شعورشون در همون حد باشه....درست و غلط رو کاملا تشخیص بدن.... اگر غیر این باشه باید سرش جیغ و ویغ کرد تا به این درک برسن...و اگر هم بخوان اینارو آموزش بدن باید با زبون یک بزرگسال بهشون آموزش بدن....مردشوره اون همه درس و تحصیل دانشگاهی رو ببرن که یک آموزش درست و حسابی به این مربیا و معلما نداد.... درسته که کتابا رنگاو رنگ تر شده...بعضی یادگیری ها بشیوه ی شعر و نقاشی شده ولی روش همون روش حیوانی هست که از صدسال پیش تو ایران رایج بوده و هست...استرس همچنان پابرجاست و فقط تونستن این استرسو به بچه های پیش دبستانی هم منتقل کنن...

هیچی دیگه نمیخوام مهدشو برم چون نمیذارن به کارام برسم هی ازم بیگاری میکشن...باید یک جای دیگرو پیدا کنم....

تو مهد قبلی مربیشون خیلی از زیر کار در رو بود هروقت میرفتم از کلاس میرفت بیرون با معاون حرف میزد منم با خیال راحت به کارام میرسیدم کلی بهشون آموزش داده بودم همش با شادی و خنده و بازی...خیلی کیف داده بود...

الهی به امید تو.....

 

جمعه هجدهم مهر 1393
زارا
این روزا خیلی درگیرم هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ ذهنی...فقط امیدم به شکوه و عظمت خداست که کمکمون کنه..

دو سه روز پیش مامانم درحالیکه یکسال و نیم از یائسگیش میگذشت شروع به خونریزی کرد و این بدترین حالت برای یک زن یائسه هست فرداش سریع رفتیم دکتر متخصص زنان واسه شنبه دستور کورتاژ تشخیصی داده...حالا یه عده از دوستای مامانم میگن این کار خطرناکه بعضی دکترا میگن وقتی رحمی که فیبروم داشته بعد یائسگی شروع به خونریزی میکنه باید سریع برداشته بشه چون به احتمال خیلی زیاد بدخیم شده و اگر کورتاژ تشخیصی بشه باعث انگولک شدنه غده میشه و به تخمدان ها هم سرایت میکنه...حالا ما موندیم چکار کنیم؟؟؟

حالا تو این وضعیت با مشتری قولنامه کردیم و قرار شده ظرف این هفته ای که میاد خونه رو تخلیه کنیم. اون خونه جدیدیه هم هنوز کابینتاش مونده و تا یکشنبه حاضر نمیشه...

از یه طرف مامان وضعش اینجوریه از یه طرف باید خونه رو جمع کنیم و بریم اون خونه جدیده رو مرتب کنیم...

بابا و داداشم کمکم نمیکنن همه کارا رو دوش منه...

از یه طرفم باید هرچه زودتر کارای اجرامو انجام بدم و مقاله ی پایان ناممو بنویسم...وگرنه تا موقعه دفاعم نمرش حاضر نمیشه...

از یه طرف باید مراقب مامان باشم و احتمالا اگر پیش دکتر پورجواد بریم دستور سریع تخلیه رحمو میده ...نمیدونم واقعا باید چکار کنم؟؟؟

باز مامانم جوش داداشمو میزنه که هیچ جا با مدرک فوق لیسانس سازه از دانشگاه سراسری بهش امریه نمیدن...و ممکنه مرز بفرستنش...از این ورم که هی خبر کشتار سراروان میاد...

خیلی گیجم....کاش یک عالمه خواهر داشتم تا تو این شرایط کمکم می کردن.... یکیشون میرفت واسه پرستاری مامانم...یکیشونم میومد کمکم واسه اسباب کشی..واقعا خواهر نعمته...

خواهش می کنم واسم دعا کنید...

سه شنبه پانزدهم مهر 1393
زارا
امروز از ساعت 9/5 تا نزدیکای 2 رفته بودم حرم...ببخشید منظورم عربستان بود...(بسکههه عرب ریخته اونجا)...رفته بودم سه تا کتابی که از کتابخونه گرفته بودم پس بدم..

اینقدههه دلم بازم کتاب میخواست ولی خب باید رو دلم پا میذاشتم چون یکم دیگه هوا سرد میشه نمیتونم هی مدام اینهمه راه بیام حرم کتاب بگیرم و پس بدم...میرم از دم خونمون کتاب میگیرم گرچه خیلی از کتابارو ندارهه

بعداز اینکه کتابامو پس دادم اومدم تو سلف نشستم داشتم شیرکاکائو مو میخوردم یهو برق کل کتابخونه رفت...همه جا رفت تو ظلمات...وایییی اینقدر وحشتناک بود که نگو گفتم الانه یک صدای توپ و خمپاره ای بیاد کل حرم بره رو هوا....یکی از بچه ها گوشیش چراغ قوه داشت باهاش اومدم بیرون از کتابخونه.....خلاصه اینکه خیلی فاز داد...

فردا باید برم دانشگاهحوصله ندارم......کاش فقط میشد برم کار اجرامو انجام بدم ...دیگه نرم سرکلاس...بعد 19 سال درس خوندن با تحصیلات عالیه وقتی برای کار به هر ارگانی سرمیزنی و هیچ کاری واست نیست آخه دیگه با چه انگیزه ای برم سر کلاس درس....اونم درسی که قبلا تو کارشناسی پاسش کردی فتوکپیشو باید تو ارشدم پاس کنی...

حدالاقل اگه واسه اجرا برم دانشگاه حال میده...از این دانشگاه میری اون یکی از اینور به اونور....آدمای متفاوت...دانشگاههای مختلف....

خدا پدر و مادر این دکتر پورصادق رو بیامرزه....شیر مادرش حلالش باشه....بعد دوسال گوش شیطون کر این آلرژی ما رو در عرض یک هفته خوب کرد....بیخود که یک دکتر معروف نمیشه...قبلش رفته بودم پیش یک دکتر دیگه گند زده بود به آلرژیم کلا از نفس ساقط شده بودم......خدایا شکرت چه نفس کشیدن با بینی حال میده بعد دوسال دارم تجربش میکنم....

از خدا میخوام وسط بهشتش یک قصر سفارشی واسه دکتر پورصادق بذاره کنار....یک قصر دیگم کنارش واسه مامانش که همچین معجزه ای رو بدنیا آورد...از ته ته ته دلم میگم اینو...

 

 

 

 

یکشنبه سیزدهم مهر 1393
زارا
میخواستم از هفته ی دیگه کارای اجرامو شروع کنم ولی میبینم هرچی زودتر شروع کنم و پرونده ی این ارشد لعنتی زودتر تموم شه به نفعمه..

والا با این قانونای داغونی که از هر دم میرسه آدم باید تو کاراش سریع باشه و بتونه جایگاهشو تثبیت کنه وگرنه کلات پس معرکس...

اومدن در راستای تسهیل ازدواج جوانان یک قانونایی به تصویب رسوندن که آدم شاخ درمیاره..

حالا میگیم اون قانون سربازی متاهل ها که نمیدونم چقد ازش کم میشه ..خداییش قانون خوبه

ولی این طرح ممنوعیت استخدام دختران مجرد در هیئت علمی چی میگه این وسط....

.تو این مملکت که نمیشه خود دختر دادار دودور را بندازه تا شوهر دلخواهشو پیدا کنه پس باید به هرکی از را رسید اوکی بده و زنش بشه اونوخ فکر اینو نمیکنن اون آمار 80 درصدی طلاق دختران زیر 30 میشه 100 در 100؟؟؟

اصلا مگه دخترای الان میان دست به همچین کاری بزنن؟؟؟اونوخته که کم کم بوی ازدواج های صوری به مشام میرسه....

دقیقا همون کاری که با ممنوعیت خروج دختران مجرد از ایران کردن...

یک قانون باید خیلی حساب شده و با برنامه پیش بره نه اینکه یهو گند بزنه به همه چی...

 

درسته دیگه الان خیلی چیزا تغییر کرده و دیگه اسممون قاجاریه نیست ولی بنظر من هنوز در این دوران به مثال همان زمان قاجار چندین سال پیشیم که دویست سال و یا بعضا 1000 سال با کشورهای دیگه فاصله داریم...

 

 

شنبه دوازدهم مهر 1393
زارا
امروز بعد چهار روز رفتم مهد....

اول از همه رفتم تو کلاس نوپا پیش مربیشون فاطمه...کلاس طبق معمول با آرامشی که فاطمه تو کلاس برقرار کرده بود بچه ها بی دغدغه و راحت داشتن بازی میکردن و تو چشماشون پر آرامش و رضایت بود...مرسی فاطمه درسته گاهی وقتا با سوالات رو اعصاب من راه میری ولی از اینکه اینقدر برای بچه ها ارزش قائلی ممنونم...

بعد رفتم تو کلاس نوباوه که مربیشون سحر بود با یک کارورز....غلغله بود بچه ها هی از این نیمکتا بالا میرفتن و میپریدن...نیمکتایی که هرلحظه ممکنه چپ کنه...یا بچه ها در حین دوییدن سرشون به گوشه ی نیمکت بخوره...سحرم با کارورز نشسته بودن باهم قدقدا میکردن و هییی غر میزدن...فک کنم فقط خداست که اینجور بچه هارو تا حالا نگه داشته.....دستشونم کاردستی بود که داشتن درست میکردن..

قبلش دیدم تو همه ی کلاسا دست مربیا همش مقوا و قیچی و ایناست به سحر گفتم جریان چیه چرا همتون دارین الان کاردستی درس میکنین برین تو خونتون درست کنین...

گفتش: خانم مدیر تازه یادشون اومده فردا عید قربانه گفته هر مربی واسه هر بچش یک عدد گوسفند ناقابل درست کنه

خب یکی به من بگه این یعنی چی...

اولا اینکه چرا کاردستی رو مربی الان باید درست کنه؟؟؟الان وظیفه ی مربی آموزش بچه هستش نه اینه به امان خدا ولشون کنه خودش بره کاردستی درس کنه

دوما اینکه اصلا جرا کاردستی رو مربی درس کنه؟؟؟ مثلا یعنی چی یه گوسفند رو میدن به بچه به عنوان کاردستی....بهتر نیست این گوسفند رو خود بچه درست کنه فقط واسه بچه های کوچکتر مربی برششو بزنه وچسبوندشو و کشیدن چشمش و دهنش با بچه باشه؟؟

حالا هرچقدددد بخواد کاردستی کثیف بشه ولی این خیلی خوبه که بچه خودش اون اثر رو خلق کنه تا مربی...

رفتم به مدیرمون میگم مدیرمون میگه منم هی میگم ولی والدین توقع دارن کاردستی خوشگل و تمییز به بچه بدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم میدونم مدیرمون چی میگه با خیلی از والدین بچه ها سر و کار داشتم...متاسفانه خیلی هاشون اینقدررر کوته فکر هستن که اصلا به رشد روحی بچه هیچ توجهی ندارن و مثلا هم خیرسرشون تحصیل کرده هم هستن تا میای باهاشون حرف بزنی کلی منم منم میکنن و هزارتا لیچار بار مربی میکنن...

البته این هم از نظام آموزشی ناقص آموزش و پرورشه که حتی معلما حالا دیگه چه برسه به مربیا رو آدم حساب نمیکنه...