X
تبلیغات
The World Of My Favorites
تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 14:2 | نويسنده : زارا

آقا تازگیا با چندتا دختر آشنا شدیم که خواب و خوراک رو بر ما حرام کردن.....دیوونه کنندن....یعنی عاشقشونمممممممممممممممممممممممم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این دخترا 9 دختر خوشمل کره ای هستن که گروه SNSD رو تشکیل دادن یعنی اگر من روزی یه بار کلیپ مستر تاکسی شونو نبینم شبم روز نمیشه...یه چندتا آهنگ قشنگ هم دارن که باید هر روز گوششون کنم اسماشون هست gee, mr taxi, bad girl, my oh my, mr mr,.... حتما گوش کنیدشون دیوونشون میشین...

اسمای هرکدومشون روی عکس نوشته شده من عاشق جسیکا و سویونگ هستم...


تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 11:4 | نويسنده : زارا
برای کلاس دوم مامانم گفت مدرستو عوض میکنم ..خیلی رفت گشت آخرشم یک مدرسه ی آخوندیه افراطی به نام مدرسه ی مشکوه پیدا کرد که این مدرسه تونست بدترین سالهای زندگی منو رقم بزنه. خیلی دلم میخواد همشونو نفرین کنم که به اسم دین چه ظلم هایی در حق بچه های مردم کردند اما از خدا میخوام....در آزمون وروردی مدرسه ی مشکوه من رتبه ی سوم شدم . و در کلاس دوم نام نویسی کردم  مدرسه ی مشکوه یک حیاط خیلی بزرگ داشت و شامل سه ساختمان میشد دفتر و کلاس پنجم در سمت راست حیاط نزدیک در ورودی و وسایل بازی بودند و ساختمان کلاس اول و دوم و سوم هم در ساختمان مرکزی و کلاس چهارم و آمادگی در پشت حیاط بودند در ساختمان مرکزی طبقه ی بالاش نمازخونه بود که کتابخونه هم همونجا بود و طبقه ی پایین هم یک جایی درست کرده بودند به نام جنگل اندیشه ها که دیواراشو سبز کرده بودن و روش پر حیوون کشیده بودن واسه زنگای نقاشی یا دینی معمولا اونجا میرفتیم...کلاس دوم معلممون خانم بنایی بود یک معلم فوق العاده سخت گیر و بداخلاق فک کنم بازمونده ی معلمای زمان عهد بوق بود..همیشه سرکلاسش استرس داشتم، از مشق دادنش که دیگه نگو از این سر تخته تا اون سر تخته رو پر میکرد ما هم که تمرکز حواس نداشتیم همش مشقامو عوضی می نوشتم از خود محیط کلاسم که دیگه نگو کلاس فوق العاده کوچیک و تاریک ...با اینکه معلمم سخت گیر بود من بازم درس نمی خوندم بابا به کی بگم به هزار و صد روش میشه درس خوند چرا آدم باید با روش شکنجه درس بخونه..همیشه مامان بابام بهم می گفتن تو آخرش حمال میشی یا کارگر از این دو حالت خارج نیست...یادمه یه سری من میز اول نشسته بودم که از اداره کل بازرس اومد که سطح علمی بچه ها رو بسنجه هم عدل هم بمن گفت برم پای تخته منم از ترس نزدیک بود بخودم ...یک سوال ریاضی بهم گفت که حل کنم منم بلد نبود همینطور بر و بر داشتم تخته رو نگا میکردم که بچه ها بهم رسوندن دیگه زنگ خورد اوه اوه بعد کلاس جاتون نخالی این معلمه یک عربده ای سرم کشید که تا مدت ها شبا خواب دراکولای خوناشام میدیدم ... یادمه یک دوست داشتم که اول سال باهم رفیق شدیم اسمش نسیمه واحدی بود با هم میرفتیم پشت درختا خاله بازی می کردیم ولی دیگه وسطای سال دوستیشو با من بهم زد و من دیگه هیچ دوستی نداشتم یعنی هیشکی نمیامد با من رفیق شه چون درسام ضعیف بود همیشه یادمه تو خونه هم بجای درس خوندن میامدم انشا یا قصه می نوشتم خیلی این کار رو دوست داشتم مامان بابام حرصشون میگرفت میگفتن بجای این مسخره بازیا بشین درستو بخون آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم نویسنده بشم..چندسال بعد که داشتیم با مامانم کمدای بابامو تمییز میکردیم دیدم همه ی کاعذامو توی پاکت گذاشته و نگهشون داشته بود...آخی..... خلاصه داشتم میگفتم تو کلاس دوم همش من جام بیرون کلاس بود یا تو دفتر بود یادمه یه سری کلاس روخونی بود معلمم بهم گفت ادامشو تو بخون منم خطمو گم کرده بودم دستمو کشید هولم داد بیرون کلاس ...احمق....یه بارم اینقده به ما مشق داده بود متوسل به مامانم شده بودم که اون بیاد صورت مسئله ها رو واسم بنویسه اونم نوشته بود منم حل کرده بودم به همین دلیل معلمم دفترمو گرفت خودمم کشوند برد پیش مدیر مدرسه خانم الله دادی (ازش بیزارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم میخوام فقط یک پست رو به فحش دادن به اون اختصاص بدم شاید یکم آرومم کنه خیلی در حق من ظلم کرد هیچوقت نمی بخشمش) حالا زنگ آخرم بود سرویس هم جلوی در مدرسه منتظرم بود هی بچه های سرویس میومدن میگفتن چی شده منم با گریه میگفتم خانم بنایی نمیذاره من بیام و خلاصه کلی آبروم پیش همه رفت همه فهمیدن من بچه تنبلم...هیییی اجرتون با خدا... این مدرسه خیلی سخت گیر و مزخرف بود همه از سال سوم باید چادر سرشون میکردن هرکی چادر سرش نمیکرد انگار گناه کبیره کرده تازه چادرشم حتما باید مشکی باشه را به راهم مارو تو خیابونا میبردن که علیه بی چادر ها تظاهرات کنیم: ای زن به فاطمه اینگونه خطابست ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است..از این شعارهای صد من یه غاز توخالی...یه چیز خیلی جالب اینکه حرف زدن از تلویزیون تو مدرسه ممنوع بود ..آخه یکی به این خانم الله دادی بگه زنیکه ی آشغال بدرد نخور یک بچه ی 8-11 ساله چی ممکنه از تلویزیون بگه جز برنامه ی کودک اونم اون زمااان که همه برنامه ها آخوندی بود.....نمی بخشمش هیجوقت نمی بخشمش...این زن همه چیمو ازم گرفت ..تو اون دوران که هیچکسی رو نداشتم همه بخاطر نمرات پایینم تردم کرده بودن.. احتیاج شدیدی به یک منبع امید داشتم اون حتی خدا رو ازم گرفت.....از مدرسه همیشه بدم میومده چون ارزش آدم ها رو نمراتشون تعیین میکردن نه خود آدم ها ....


تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 10:36 | نويسنده : زارا
قبل از اینکه برم اول دبستان مامانم از اردیبهشت سال قبل افتاده بود دنبال یک مدرسه ی خوب ...یادمه دستمو گرفت منو جندتا مدرسه برد که ببین کدومش بهتره یادمه یکی از این مدرسه ها علوی بود..من از مدیر علوی خوشم نیومد خیلی جدی بود. دیگه مامانم قطعی می خواست منو علوی بذاره که خالم همسایمونم هست و از قضا دخترخالم فقط یکسال ازم بزرگتره می خواست مدرسه ی مریم بره مامانم هم منو مریم گذاشت خلاصه منو و دخترخاله رفتیم دبستان مریم...برای اینکه منو ثبت نام کنن باید میرفتم واکسن  کلاس اول رو میزدم . خلاصه یه روز مامانم دست منو گرفت و برد درمانگاه اونجا پر بود از بچه کلاس اولی که برای واکسن اومده بودن هرکدوم باید نوبت می گرفتیم. اکثرا تا آمپولشون میزدن مقاومت میکردن و نمیذاشتن آمپول بخورن بعد که پرستار آمپولش میزد عرشون هوا میرفت..نوبت منکه شد من هم همین مقاومت رو پیش گرفتم ولی مگه پرستاره زورش بهم رسید؟؟ اینقدر جیغ و ویغ کردم و تکون خوردم که گفتن باشه بعد ازاینکه بقیه رو زدیم مال اینو میزنیم (زورشون بهم نمیرسیییییییییییید)...خلاصه همه رو واکسن زدن فقط من موندم . مامانم هی مدام بهم فحش و بد و بیراه می گفت که منو از کار و زندگی انداختی...خلاصه یک پرستاره اومد ازم پرسید کوچولو دوس داری بزرگ شدی چکاره شی؟؟ (منم در جواب این سوال به معلما میگفتم میخوام دکتر شم به دکترا می گفتم میخوام معلم شم) و از اونجایی که فکر میکردم پرستارا همون دکترا هستن گفتم میخوام معلم شم..بعد اونم شروع کرد به زر مفت زدن که اگه تو بخوای معلم شی باید سالم بمونی و از این چرت و پرت ها بعد دید که نه بابا مرغ یک پا داره، رفت دو تا پرستاره دیگه آورد با کمک مامانم بزور منو خوابوندن آمپولم زدن...کصافتتتتتتااااا...خلاصه با  مامان رفتیم ثبت نام فرم لباس مدرسه رو هم گرفتیم بعدش یک روز با مامانم رفتیم از یک پاساژ کیف مدرسه خریدیم رنگش صورتی بود روشم عکس دو تا گربه بود اینقدههه ناز بود که نگووو...بالاخره روز اول مدرسه ها شروع شد و ما اولیا 31 شهریور رفتیم مدرسه همه ی مامانا هم اومده بودن هی از توی صف برمیگشتم مامانمو میدیدم که هست یا رفته..خیلی از بچه ها دور از مامانشون گریه میکردن..بعد دونه دونه از پله ها رفتیم بالا معلممون مارو بوس میکرد و بهمون یک شاخه گل میداد. رفتیم تو یک کلاس بزرگ نشستیم معلممون اومد تو کلاس و برای ما کلی حرف مفت زد..اسمش خانم کلاهچیان بود...طبق معمول مربیای قبلیم، این یکی رو هم دوستش نداشتمممممممممممممم...همکلاسی هامم اسمشون پردیس، فاطمه، فهیمه، آرزو، دنیا، آلاله، فاضله، فرناز، سپیده، هانیه و دیگه یادم نمیاد...کلاس اول به عنوان آموزشی که دارای چارچوب و نظام قانونمند،  برای من خیلی سخت گذشت. علاوه براینکه من هیچ وقت محیط کلاس رو دوست نداشتم  موردهای دیگه ای هم به این دوست نداشتن ها اضافه شده بود: معلمم، همکلاسی هایم، درس هایم، مشق، گرفته شدن تفریح های کودکانه ام...همیشه یادمه شب ها از ته دلم دعا میکردم ایشالله صبح که میرم مدرسه، مدرسه آتیش گرفته باشه که دیگه نرم اون خراب شده.. بچه ها خیلی خیلی اذیتم میکردن یعنی اذیت های اونها بعنوان یک خاطره بد فراموش نشدنی تو ذهنم حک شده...مثلا یکبار معلممون دیر اومد کلاس..فاضله و فرناز مبصر کلاس بودن خیلی بچه های رو اذیت میکردن یک روز منو کشون کشون آوردن کنار تخته بزور منو یک لنگه پا واستوندن بچه ها هم جیغ و کف و سوت که فاضله رو تشویق میکردن منو بزنه..باور کن من نمیدونم آخه چرا؟؟؟ مگه من چکار کردم؟؟؟خلاصه فاضله با تخت پاکن اومد سر تا پای منو خاکی کرد. که یهو معلمم اومد سرکلاس یکدفعه شروع کرد به لرزیدن یک عربده ی وحشتناکی سر اینا کشید که خیااالم راحت شد..منو برد تو حیاط خلوت لباسامو شست بعدش منو آورد کنار خودش جای بخاری که لباسام خشک بشه بهمم چندتا شکلات داد ..نشستم سرجام به بچه ها گفت جریمتون اینه که همتون هرچی چاشت دارین به زارا بدین ...اینقده حال داد آخه خیلی از بچه ها یک چاشتای گرون قیمتی داشتن که هیچوقت مامان بابام برام نمیگرفتن اگرم میگرفتن گهگاهی بود. یادمه جای من میز آخر بود..تو نیمکت ها سه نفری می نشستیم کنار من فاطمه و پردیس بودن...مشکل من تو کلاس این بود که  عدم تمرکز حواس داشتم..که الانم تقریبا همینجوریم شاید یک علت بزرگی که از مدرسه بدم میومده همین بوده..این عدم تمرکز باعث و بانی خیلی از مکافات زندگیم شده بود ...نمیتونستم رو حرفای معلم تمرکز کنم...این مشکل تو درس ریاضی و تو روخونی خودشو بیشتر نشان میداد تو روخونی مدام خطمو گم میکردم... ولی همه اینو به پای کم هوشی من میذاشتن... البته این در تست های هوش من هم نفوذ کرده بود..چون تست های هوش احتیاج به دقت و تمرکز خیلی بالایی داره ولی من این تمرکز و توجه را نداشتم و متاسفانه کسی تو اون موقع نبود این رو بفهمه...گفتم که مدرسه با دخترخالم میرفتم...مادر پدرای جفتمون شاغل بودن و تا زمانیکه مدرسه ی ما تموم می شد اونا هنوز سرکار بودن بنابراین با همدیگه یک کارگر کرفتن به نام صغری خانم و اون از مدرسه مارو میاورد خونه... من و میترا هم تو طول راه با همدیگه مسابقه ی دو میدادیم ولی اون میبرد..یک عالمه هم گل می چیدیم...گذشت و گذشت بالاخره کلاس اول هم با همه ی بدی هاش تموم شد...و وقتی هم رفتم کارنامم رو بگیرم پایین ترین معدل کلاس شده بودم..که مامانم داشت از قصه دق میکرد..آخه اون تو دوران تحصیلش همیشه شاگرد اول کلاس بود دوست داشت منم مثله خودش بشم..معدلم شده بود 19/89 فک کنم..................کلاس دوم دبستان در پست بعدی...


تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 11:16 | نويسنده : زارا
یادمه روز اول مهر با مامانم رفتیم آمادگی. مامانم منو اونجا گذاشتو رفت اما بقیه بچه ها ماماناشون پیششون موندن چون تا مامانه میرفت زرت میزدند زیر گریه..اولین بار بود که تو عمرم پشت نیمکت می نشستم کلی ذوق مرگ بودم ...اسم مربیمون مهین جون بود..اسم بچه هایی هم که اونجا بودن تا اونجایی که یادمه یک پسر چاق و یک پسر لاغر بود که خیلی با هم رفیق بودن اسماشونم بود مهدی و مصطفی دیگه یک دختره ی دراز بی قواره بود اسمش بهاره بود همیشه هم در حال اسمارتیز خوردن بود.ووبقیه هم تا اونجایی که یادمه شیوا، نفیسه و ...دیگه خیلی بودن ولی من یادم نیست..همیشه که صبح ها میومدیم بساط رقص و اینا بود بعدش خمیربازی و نقاشی و شعر و اینجور مسخره بازیا آخرشم کله هامونو باید میذاشتیم رو میز می کپیدیم... چون مامان من دیر میومد ناهار هم باید میموندم...راستی مشق هم به ما میدادن یادمه یک دفتر داشتم که روش عکس فوتبالیست ها بود اون تو مشقامو می نوشتم. منکه یادم نیست ولی مامانم می گفت تو خیلی کم آمادگی می رفتی بیشتر خونه بودی راست میگه من اونجا رو دوست نداشتم، اونجا هم نمی تونستم با بچه ها اخت بشم و خیلی همشون اذیتم میکردن چون نمی تونستم از خودم دفاع کنم همه همیشه بهم زور میگفتن... یادمه یه سری ما رو برده بودن آتش نشانی بعد این آتش نشانا از میله ها میومدن پایین ما هم کلی خرکیف می شدیم تا یکسال من همش خواب میدیدم که من یکی از اون آتش نشانام که از میله ها سر میخورم پایین و میرم که مردم را نجات بدم ...یک چیز دیگه از این مهین جون اینقدررر بدم میومد که نگوووو از سرایدار از بچه ها از مدیر از همشوون اصلا آمادگی رو دوست نداشتم یکی از خاطره هایی که یادمه : من همیشه تو لاک خودم بودم  اما یه روز بچه ها کم اومده بودن، اومدن باهم بازی کنن به منم گفتن تو هم بیا منم رفتم اما یادم نیست نمیدونم چی شده بود که منو به گریه انداختن طوری گریم گرفته بود که نفسم بالا نمیومد هنوز اون حسو میتونم تصور کنم خیلی ترسناک بود مربیمون خیلی ترسیده بود..یادمه روزای آخر آمادگی هرکدوممون رو صدا میکردن میبردن از این لباسای فارغ التحصیلی تنمون میکردن با از اون کلاه ها ی منگوله دار..بعد میذاشتنمون بالای صندلی ازمون عکس میگرفتن هنوز عکسشو دارم....خب آمادگی هم تموم شد من به کلاس اول باید میرفتم...
تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 12:8 | نويسنده : زارا
مدرسه ی مامانم قسمت پایین شهر مشهد بود و توی مدرسش یک مهدکودک واسه بچه های معلما گذاشته بودن . یادم نیست از چند سالگی منو مهد گذاشت ولی تا اونجایی که یادم میاد از 4سالگی رفتم مهد...یادمه یه روز قبل از شروع مدرسه ها با مامانم رفتیم پاساژ روسا، واسم یک شلوار زرد رنگ روش عکس یک سگ خوشگل داشت واسم خرید گفتش میری مهد باید لباسای خوب بپوشی ...فک کنم واسم یک کیفم خرید..یادمه همیشه از خرید کردن بدم میومد خرید خیلی منو خسته میکرد الانشم اینجوریم اصلا حوصله ی خرید ندارم...خلاصه داشتم می گفتم من و داداشم باهم مهد میرفتیم...مجتبی خیلی قبل تر از من مهد میومد و یکسال باهم مهد بودیم. مهد رفتنمون اینجوری بود که کله ی صبح مامانم ما رو از خواب بیدار میکرد و صبحانمون رو میداد و مارو حاضر میکرد..بعد با هم میرفتیم سرخیابون وامیستادیم منتظر اتوبوس معلما میشدیم ..تو اتوبوس هم بودن معلمایی که بچه های مهدکودکی داشتن با خودشون میاوردن مهد..ما هم میرفتیم رو صندلی اتوبوس می نشستیم و تا مدرسه میخوابیدیم به مدرسه هم که میرسیدیم با اتوبوس وارد یک حیاط خیلی خیلی بزرگ میشدیم که سمت راست مهد بود سمت چپش دبیرستان بود. مامانم مارو مهد میذاشت خودشم باز اونهمه راهو میرفت تا دبیرستان. وارد  مهد که میشدیم یک حیاط خیلی کوچولو بود که توش یک سرسره و یک تاب و فک کنم یک الاکلنک از اون گردا هم داشت. بعد می پیچیدیم سمت چپ یک در شیشه ای بود همیشه خانم دهنوی در رو باز میکرد میرفتیم تو یک حال خیلی کوچیک بود سمت چپپش یک در خیلی بزرگ بود که وارد یک سالن خیلی بزرگ می شدیم ولی اونموقع بنظر من بزرگ بود حالا می بینم چقدرم کوچیک بود.. لباسامونو درمیاوردن ..کلاهامونو تو آستین کاپشن میذاشتن بعدشم میرفتیم چاشت میخوردیم بعدشم تا آخر لگو بازی میکردیم..بعدشم بزور دور تا دور سالن میخوابوندنمون بزوووور بعدش موقع ناهار بود یک چارپایه زیرپامون میذاشتن که بریم دستامونو بشوریم بیایم ناهار بخوریم..همکلاسی های مهدم تا اونجایی که یادمه اسمشاون بود..علی، فاطمه، حسین، مصطفی ، تکتم ،.. دیگه مخم نمیکشه...مهد رو اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوست نداااااااااااااااشتم...برای من مهد یک شکنجه گاه بود... بچه ها خیلی من رو اذیت میکردن...مربیا منو دوست نداشتن..درحالیکه من هیچ کاری نمیکردم ..همیشه سرم تو کار خودم بود فقط خانم دهنوی که خدمتکار مهد بود با من خوب بود حالا نه فقط من با همه خوب و مهربون بود..تا موقعیکه مجتبی (داداشم) با من بود کسی نمی تونست منو اذیت کنه چون مجتبی می پرید میزدش ولی وقتی مجتبی رفت آمادگی یک جای دیگه خیلی تنها شدم خیلی اذیتم میکردن...مثلا یادمه یه روز هوا خیلی سرد بود همشون جای بخاری جمع شده بودن داشتن خودشونو گرم میکردن منم اومدم جای بخاری ولی تا میخواستم بیام با قمبلاشون منو هول میدادن...بیشتر با بچه های کوچیکتر مهد دوست بودم تا همسن و سالای خودم  یادمه یک روز با یک بچه ی یکساله بازی میکردم اومد بدوی پاش رفت روی لگو افتاد گریه کرد همه ی بچه ها پریدن روم منو زدن بعدشم همشون منو هول دادن از کلاس بیرونم کردن...هیچکدومشون دوس نداشتمم از مهد متنفر بودم  به مامانم با گریه اصرار میکردم تو رو خدا منو مهد نذار...خلاصه گذشت و گذشت من شدم 6 ساله که به آمادگی نونهالان نزدیک خونمون رفتم ..جریانات آمادگیمو تو پست بعدی میذارم فعلا بایییی...